زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

کتاب «در راه خدا، فتوحات اعراب و تشکیل امپراتوری اسلامی»

مروری بر کتاب «در راه خدا، فتوحات اعراب و تشکیل امپراتوری اسلامی» و انتقادات وارد بر آن| ایمان تاجی


«چه‌طور اعراب با این سرعت توانستند سرزمین‌های وسیعی از ماوراءالنهر تا اسپانیا را از آن خود کنند؟ اسلام‌پژوهان معتقدند که نقش دین و اعتقادات مذهبی در این فتوحات بسیار پررنگ است و عامل اساسی فتوحات، دستورات و تجویزهای مذهبی به ویژه توسط شخص پیامبر بوده است. هیلند هرچند که نقش دین را انکار نمی‌کند اما معتقد است که عوامل دیگری بر این مسئله تأثیرگذار بوده است.

کتاب «در راه خدا (فی سبیل‌الله)، فتوحات اعراب و تشکیل امپراتوری اسلامی»، نوشته رابرت هُیلَند در سال ۲۰۱۵ توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ رسیده است.»

هویت‌ اندیشی و سیاست

بخشی از مقدمه‌ی کتاب «هویت و سیاست خارجی در ایران و خاورمیانه» اثر رحمن قهرمانپور :

«موضوع سیاست هویت یکی از دغدغه‌های جدی فکری من طی ۱۵ سال گذشته بوده و شاید تنها موضوعی است که از گزند بداندیشان و حوادث زمانه جان سالم بدر برده است. در عین حال معتقدم هویت تنها دغدغه‌ی ما نباید باشد و باید از زوایای دیگری هم مسأله یا مسائل امروز ما مورد مطالعه و بررسی قرار گیرند. تردیدی نیست هویت‌ اندیشی حداقل از دهه‌ی ۱۳۴۰ شمسی به دغدغه‌ای جدی برای روشنفکران، اندیشمندان و فعالان اجتماعی، سیاسی و حتی فرهنگی تبدیل شده است، دغدغه‌ای که لاجرم با پاسخ‌های متنوع همراه بوده است. هرچند عنوان فرعی اثر حاضر سیاست خارجی است، خواننده با مطالعه‌ی آن در خواهد یافت مسأله و موضوع اصلی همانا هویت و به تعبیر دقیق‌تر سیاست هویت است، سیاستی که کوشیده است یکی از هویت‌های موجود را تبدیل به هویت مسلط و به تعبیری فهم و قرائت مسلط از هویت جمعی یا هویت ملی کند. 

در این کتاب نشان داده می‌شود برخلاف تصور رایج هویت را نمی‌توان فارغ از قدرت و به تعبیری دعواهای سیاسی مورد مطالعه قرار داد. هویت در همان‌حال که موضوع رقابت بر سر قدرت است، خود نیز یکی از منابع تولید قدرت است. خصوصا وقتی عده‌ای از مردم هویت خاصی را می‌پذیرند و حتی حاضرند در راه حفظ آن هویت هزینه‌های زیادی پرداخت کنند و در برخی موارد حتی کشته شوند.

 اگر در قرون وسطی کشته شدن بر سر باورهای مذهبی رایج بود و در قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی کشته شدن در راه وطن و ناسیونالیسم گسترش یافت، در دوران بعد از جنگ سرد هویت‌ها تا حدی جایگزین آن دو شدند و البته این به معنای از بین رفتن مذهب یا ناسیونالیسم نیست. 

در این کتاب ما با دو چهره‌ی هویت مواجهیم چهره‌ی مثبتی که می‌کوشد با «دگر» خود برخوردی اخلاقی یا حقوقی داشته و موجودیت او را به عنوان یک انسان با هر عقیده و مرامی به رسمیت بشناسد و برای او همان حقوقی را قائل باشد که برای خود قائل است و چهره‌ی منفی که به دنبال مسلط شدن بر این «دگر » با هر عنوان و نام و توجهی است. در این چهره فرض بر این است که یک هویت برتر، اخلاقی‌تر، حقیقی‌تر و والاتر وجود دارد که سایر هویت‌ها باید در آن ادغام شوند و این به نفع آنها و حتی زندگی جمعی است.

 چهره‌ی مثبت هویت در صدد تحمل تنوع و تکثر و چهره‌ی منفی به دنبال از بین بردن آن است. ممکن است خواننده هنگام مطالعه‌ی کتاب به این باور برسد که نویسنده به ابعاد منفی مسأله و موضوع هویت‌های غیرمسلط توجه چندانی نکرده و عمدتاً به نقد هویت مسلط پرداخته است. این انتقاد ریشه در روش اتخاذ شده دارد. دغدغه‌ی ما بیشتر از آن‌که هویت‌های غیرمسلط باشد، هویت مسلط بوده است. در عین حال تلاش کرده‌ایم نشان دهیم اغلب هویت‌های غیرمسلط هم در صدد بازتولید همان شیوه‌ای هستند که از آن انتقاد می‌کنند: سلطه بر هویت‌های دیگر از طریق حاشیه‌نشین کردن، سرکوب یا نادیده گرفتن

این گرایش خود مانعی در راه مواجهه با چهره‌ی مثبت هویت است، چهره‌ای که می‌تواند در تسهیل گذار به دموکراسی نقش مهمی را ایفا کند. در کتاب‌های بعدی به وضوح به این مسأله خواهم پرداخت که یکی از مشکلات جدی امروز ما، یعنی عدم تحمل دیگران یا دگرهای هویتی، صرفاً فرهنگی نیست بلکه ریشه‌های سیاسی هم دارد. زیرا مسأله‌ی هویت عمیقاً با مسأله‌ی قدرت پیوند خورده است. این بدان معنا نیست که هر نوع هویتی در هر سطحی سیاسی است، بلکه بدان معناست که سیاست به دلیل ماهیت آن لاجرم هویت‌های مختلف را تحت تأثیر قرار می دهد.

 ممکن است اقلیت کمی از مردم، دیگران و باورها و هویت آنها را به دلایل اخلاقی تحمل کرده به رسمیت بشناسند، اما اکثریت برای انجام این کار باید آموزش بینند و یاد بگیرند. اخلاق در حوزه‌ی عمومی چیزی است شبیه آنچه در این کتاب با بررسی آرای لویناس، فیلسوف فرانسوی، بدان پرداخته‌ایم. منِ نوعی بر اثر تعامل و یادگیری در حوزه‌ی عمومی به این نتیجه می‌رسم که نمی‌توانم «دگر»های هویتی را در خودم هضم کرده از بین ببرم و لذا ناگزیر از زندگی با آن هستم.

ایران‌شهری؛ سرزمینی خالی از سکنه/ابراهیم توفیق

مصاحبه‌ای انتقادی از دکتر ابراهیم توفیق درباره نظریه ایران‌شهری 

[لینک مصاحبه]

بخش هایی از مصاحبه:

«در این مدت هر چه نظریه/فلسفه‌­ی تاریخ ایران‌شهری بیشتر در منجلاب ایدئولوژی ایران‌شهری فرو رفته، ضدیت خود با «کثرت» را بیشتر عیان کرده. ما از اهالی ایرانشهر چیزی جز کوبیدن بر طبل بازار آزاد و خصوصی‌سازی نمی­بینیم، با وجود مشاهده نتایج خانمان برانداز و جامعه‌­ ستیز آن؛ جز محکوم کردن هر خواست و حرکت حق­‌طلبانه‌­ای که بلافاصله مهر «دشمنی با ایران»، آشوب­گری و تجزیه‌­طلبی می‌­خورد، و جز تذکر به سکوتی گورستانی در شرایطی که کشور در محاصره دشمنان همسایه‌­اش محاصره شده است، نمی‌­شنویم و نمی­خوانیم.»


«در مورد ایده‌­ی «ایران بزرگ فرهنگی» با وضعیت متفاوتی روبرو نیستیم. این ایده­‌ی تاریخی وقتی قرار است بر زمین واقعیات موجود به سیاست تبدیل شود، نتیجه‌­ای جز یک استراتژی منطقه‌ای هژمونی‌­طلب، خطرناک و درنهایت در خدمت تداوم وضعیت جنگ نخواهد داشت؛ استراتژی‌­ای عرب‌­ستیز، ترک‌­ستیز و ضد خاورمیانه‌­ای که می­خواهد جانشین اسلام­گرایی و شیعه‌گرایی موجود شود یا آن­ را تربیت کند و سر عقل آورد.»


«ناسیونالیسم ایدئولوژی معطوف و مرتبط به قدرت است؛ و مستقل از این­که بر چه مواد تاریخی‌ ­ای بنیاد می‌ ­گیرد، نوعی از جعل است؛ حاصل گزینش دلبخواهانه‌­ ی مواد تاریخی است؛ حال چه تفاوتی می­کند که این مواد تاریخی واقعی یا افسانه هستند؛ دولت-ملت از تکنولوژی­‌ های قدرتی برخوردار است که می­‌تواند شب را روز بنماید؛ مسئله این است که این واقعیات یا افسانه‌­ ها چگونه هم­نشین می‌ ­شوند و چه نظمی را ممکن می‌ ­کنند.»


«محتوایی که ایدئولوژی ایرانشهری عرضه می­کند، اصلاً جدید نیست و ناسیونالیسم ایرانی از همان ابتدا بر بنیاد آریا گرایی گفتمان شرق‌ شناسی شکل گرفته است، توران‌­ ستیز و عرب ­‌ستیز (و اسلام - عربی‌ ­ستیز) است


«گیرم که ملت ترک افسانه­‌ایی است «دست-و-پا» شده؛ گیرم که در دنیای اسلامی-عربی مسئله امت است و دولت ملی اصلاً موضوعیت ندارد. آیا این دست-و-پا کردن­ها کمترین خللی به اعمال قدرت پان­ترکیسم، عثمان­گرایی، وهابیسم، اسلام­گرایی، پان­‌عربیسم به عنوان ایدئولوژی­‌های ناسیونالیستی مشروعیت­‌بخش به دولت-ملت‌­های منطقه وارد می­‌کند. این­که بگوییم اسلام­گرایی سنی-عربی نتیجه­‌ی بحران ناشی از فروپاشی خلافت و امت اسلامی در عصر دولت-ملت­‌هاست و ربطی به ما ندارد، واقعیت اسلام­گرایی شیعی، انقلاب اسلامی و چهار دهه جمهوری اسلامی را ناواقعیت نمی‌­کند. اسلام، چه سنی چه شیعی، چه عربی چه ایرانی، همان­قدر مستعد ایدئولوژیک شدن است که نژاد، زبان، ملیت و قومیت.»


همچنین بنگرید به این مطلب:

تمدن عربی سبأ

به نزد برخی که گذشته تاریخی برای شان تبدیل به گزاره ای شده برای تفاخر و برتری جویی قومی، جمله ی "عربها تمدن ندارند" تبدیل به پیش فرضی ثابت گشته است. در این ذهنیت آنچه از مؤلفه های تمدنی وجود دارد منحصر است به ایران، و تاریخ بشر هم از هخامنشیان شروع می شود! "عرب بی تمدن و بیابان نشین" که دختران را زنده به گور می کند(بنگرید به پاورقی1)، و "ایران متمدن با چند هزار سال یکتاپرستی"(!)، در سخنان شان تبدیل به کلیشه ای شده که مدام تکرار می شود. علاوه بر تاریخنگاری ناسیونالیستی و باستان گرایانه  که به «برجسته کردن هویت ایرانی از مسیر حقیر شماری دیگران»2 می پردازد، بیگانه ستیزی در ادبیات فارسی و کتابهای درسی که همیشه شخص عرب را در بیابان و در کنار شتر نشان می دهد، در شکل گیری چنین کلیشه ای موثر بوده است. گویی که همه عربها در کل تاریخ، بیابان نشین بوده اند، و سرزمین ایران نیمه بیابانی نیست و داغ ترین بیابان جهان در آن واقع نشده، و نیز جزو کشورهای پرورش دهنده شتر محسوب نمی شود! در نفی این ذهنیت منفی می توان علاوه بر استناد به تمدن های گذشته عربی باستان مانند حِمیَر و نبطیان و سبأییان و...، و یادآوری تمدن عربی عباسی و اموی که بسترسازان تمدن اسلامی اند، می توان خود واژه "تمدن" را مستند قرار داد و گفت که خود واژه "تمدن" واژه ای عربی ست. پدید آمدن واژه ها ناشی از تجربه های عملی انسان است، و این تجربه های عینیت یافته در عرصه اجتماعی، ذهن آدمی را به واژه سازی سوق می دهد.  لذا واژه "تمدن" بر پدیده ای خاص دلالت می کند و آن شهرنشینی و ملزومات آن از قبیل معماری، تجارت، قوانین و قراردادهای اجتماعی و ... است.

در این مطلب می خواهم به اختصار یکی از تمدن های عرب را معرفی کنم، که علاوه بر کتابهای تاریخ، در کتابهای مقدسی چون قرآن و تورات از آن یاد شده است. تمدنی که در قرآن سوره ای به نام اش ثبت شده، و در «یمن» کنونی بوده است. (بنگرید به پاورقی 3)

تمدن سبأ، در بین سال 800 تا 155قبل از میلاد برپا بوده. یعنی 250 سال قبل از برپایی دولت هخامنشی(550تا330 ق.م) و بعد از حکومت معینیان، دیگر تمدن عربی که در سال1300تا630 پیش از میلاد تاسیس شده بود. 

  «نخستین مؤسس و بنیانگذار حکومت سبأ، «سمه على» نام داشت که پیشاپیش گروهی از قوم خود از شمال شبه جزیره عرب به سمت جنوب حرکت کرد. دولت سبأ به سبب فزونی ثروت مردم خود به رشد و شکوفایی رسید. این ثروت عظیم از طریق اشتغال سبائیان به زراعت*، و تسلط آنان به راههای تجاری زمینی که جنوب را به شمال مرتبط می ساخت به دست آمده بود. استاد فیلیپ حِتّی به دلیل تسلط سبائیان به راههای تجاری، آنان را «فنیقیان دریای جنوب» نامیده است.» «سبائیان قلمرو وسیعی را که از یمن در جنوب تا نجد و حجاز شمالی در شمال، در بر میگرفت تحت نفوذ خود آوردند. آنان همچنین به راه تجاری دنیا، که جنوب شبه جزیره را به سوریه و مصر مرتبط می ساخت، سیطره یافتند. »

از مشهورترین فرمانروایان سبأ، ملکه بلقیس بود که ماجرای دیدارش با حضرت سلیمان در سوره سبأ آمده است. به عنوان حاشیه بد نیست بگویم که باستانگرایان و عرب ستیزان، همیشه رفتار اعراب جاهلیت را در پدیده زنده به گور کردن دختران یاد می کنند و همیشه رفتار عده ای قلیل - که به سبب شرایط خاص معیشتی و اجتماعی پدید آمده بود- را به کل عربها تعمیم می دهند و ان رفتار مذموم را بعنوان ابزاری برای نفرت پراکنی همیشگی بکار می برند. اما آشکار است که آن رفتار حالتی استثنایی داشت و حتی به کلیت اعراب جاهلی هم قابل تعمیم نیست، زیرا اگر عملی فراگیر بود، موجب انقراض نسل شان می گشت!. اما می بینیم که پیشرفت تمدن عربی سبأ به حدی بوده که حکومت یک زن را پذیرا بودند. چنانکه در تمدن تدمر یا پالمیرا باز ملکه ای به نام زنوبیا(زینب) نیز فرمانروایی می کرد. این را می شود با کل دوره ایران باستان مقایسه کرد که در مجموع فقط در اواخر پادشاهی ساسانی، دو زن آن هم به سبب نبود مرد5 به حکومت رسیدند، و یکی شان به طرز فجیعی توسط رستم فرخزاد کشته شد.

باری! در فهم و درایت بلقیس همین بس که «هنگامی که نامه ی پیامبر به او رسید با دقت آن را مطالعه کرد و به آن احترام گذاشت و گفت "کتابٌ کریم". [نامه‌اى ارجمند به سوى من انداخته شده است(قرآن)] او مانند آن پادشاه مغرور(خسرو پرویز) نبود که نامه ی پیامبر را پاره کند.»** و به جای پاره کردن و برخورد تند، هدایایی به همراه فرستندگان نامه فرستاد. 

و نیز جایگاه مشورت به نزد وی که در هنگام دریافت نامه از سوی سلیمان «به درباریان گفت که من هرگز کاری را بدون مشورت شما انجام نداده ام. در حالی  که بسیاری از پادشاهان مغرورانه و خودسرانه عمل میکنند بلقیس از مشورت صحبت میکند. که این نشانه ای از تمدن سباء و فرهنگ والای حکومتی آن است.»** و این سخن دقیق اش در ارتباط با رفتار اغلب پادشاهان که خود کتابی است در یک جمله؛ در تشریح سامانه سیاسی جهان باستان!: «[ملکه‌] گفت: پادشاهان چون به شهرى در آیند، آن را تباه و عزیزانش را خوار مى‌گردانند و این گونه عمل مى‌کنند.»آیه34 شوره سبأ

تصاویر بیشتر در این لینک

تمدن سبأ، تمدنی پیشرفته بود به طوری برای چالش های طبیعی و جفرافیایی که با آن مواجه بود، راهکارهای موثری اتخاذ نمود. که از آن جمله بنای دو سدّ "رحب" و "حبابض" بود که «این دو سد بزرگترین تاثیر را در تبدیل مأرب(بلده طیبه در قرآن کریم) به دو بهشت از سمت راست و چپ گذاشت.»6  و نیز سد معروف مأرب است که در قرآن هم از آن یاد شده: «برخی مناطق یمن از کم آبی رنج میبردند در آن زمان و برای مبارزه با این مشکل دولت سباء دست به پروژه ای عظیم زد که مایه ی تعجب باستان شناسان امروزیست. آنها برای مبارزه با کم آبی تصمیم به انتقال پایتخت خود از شهر ( صرواح ) به شهر ( مأرب) گرفتندآنگاه برای ذخیره ی آب و انتقال آن دست به احداث سدی با عظمت زدند که به سد ماریب یا ( مأرب) مشهور شد. بعد از احداث سد مأرب آنان شروع به کانال کشی آب به نواحی مختلف سرزمینشان کردند و توانستند بر مشکل کم آبی چیره شوند که این نشان دهنده ی سطح تکنولوژی و پیشرفت آنان بود»این بود مختصر معرفی ای از تمدن سبأ که علاقمندان می توانند به تفصیل در کتاب های تاریخ، خصوصا "تاریخ عرب قبل از اسلام" عبدالعزیز سالم و "المفصل فی تاریخ العرب قبل الإسلام" جواد علی مطالعه کنند.

پاورقی:

1-ویل دورانت درباره داریوش دوم شاه ایران می نویسد: «داریوش دوم با کشتن چیتر تخم و پاره کردن او و زنده به گور کردن مادر و برادران و خواهران وی فتنه ای را فرو نشاند»(1376،ج1،ص441-442). کریستین سن نیز می نویسد:«در زمان یزدگرد دوم چند نفر از عیسویان را زنده در دیوار نهادند» (1378،ص222)

همچنین حسن پیرنیا می نویسد: «وقتی پارس ها از داردانل گذشتند 9نفر از جوانان پسر و 9نفر از دوشیزگان محل را زنده به گور کردند. این عادت پارسی ها بود چنانکه زن خشایارشاه چون به سن کهولت رسید امر کرد 14 طفل پارسی را از خانواده های نجیب زنده به گور کردند تا سپاس گزاری نسبت به خداوند کرده باشند. ایران باستان،1389،ج1،ص683-684.» و نیز زنده گور کردن مزدکیان بدستور انوشیروان

به نقل از: علی نسائی، اقوام سامی ص96 و74 همچنین بنگرید به این مطلب

2- جولیا بلوندل سعد/عرب ستیزی در ادبیات معاصر ایران،ص11

3-  یمن از دیرباز موطن تمدن ها بوده و  به گفته ای بمعنی «سرزمین سعادت ها» می باشد و با همین نام به نزد یونانیها شناخته می شد. (تاریخ عرب قبل از اسلام ص62) و به گفته ای دیگر بمعنی «آسایش و برکت» است. همان ص62 ابن فقیه همدانی درباره رفاه و ثروت یمن می گوید:«انواع نعمتها، میوه های کمیاب و درختان نادر و شگرف یمن به حدی است که رستنیها و محصولات سرزمین های ایران و روم را تحقیر می کند.»(ابن فقیه همدانی، مختصر کتاب البلدان، ص34) .یمن در کاخ سازی و سدسازی هم پیشرفته بود تا جایی که فقط در منطقه یحصب العلو 80 سد وجود داشت.(ص62تاریخ عرب قبل از اسلام). جرجی زیدان به نقل از یکی از خاورشناسان می نویسد:«مصری ها از یمن تمدن آموخته اند»(1345،ص653) گوستاو لوبون نیز آورده که «در یمن صد و هفتاد شهر وجود دارد که پنج شهر آن شهرهای بسیار بزرگی است)(1358،ص30)

4 و 6 : تاریخ عرب قبل از اسلام ص82- 84

5-ابن اثیر می نویسد: «پوراندخت را به پادشاهی بر آوردند زیرا هیچ مرد کارآمدی را در دستگاه حکومت نیافتند» الکامل/جلد دوم، ص ۴۷۸.

*- «قرآن کریم به این ثروتهای انبوهی که سبائیان از راه زراعت به دست آورده بودند اشاره می کند: لقد کان لسبأ فی مسکنهم آیة، جنتان عین یمین وشمال، کلوا من رزق ربکم واشکروا له بلدة طیبة ورب غفور (سورة سبأ /۱۵) برای سبأ در سکونتگاهشان نشانه ای بود، دو باغی از راست و چپ، از روزی پروردگارتان بخورید و او را سپاس گزارید، شهری پاکیزه و خدایی آمرزنده).»

** پاورقی های دوستاره از این مطلب نقل شده که توضیحی است درباره تمدن سبأ و آیات قرآنی مورد اشاره به آن.

آیا ایدئولوژی پان‌ایرانیسم یک دین جدید است؟

«این ادعا که آخوندف و کرمانی روشن‌فکران آگاهی بودند که کوشیدند دین را از اورنگ پادشاهی‌اش فرود آورند و راه را برای انقلاب مشروطه و نوسازی کشور باز کنند، ادعایی نیست که نوشته‌های خود ایشان تأییدش کند. نویسندگانی از قبیل آدمیت هدف ایدئولوژیکی خاصی را از این گونه خوانش آثار ناسیونالیست‌های بی‌جاساز دنبال می‌کنند: تبدیل آخوندف و کرمانی به سرمشق‌هایی برای تقلید دیگران، معادل‌هایی ناسیونالیستی‌اند برای برخی روحانیان شیعه.

اندکی تأمل در این تدبیر، که تا حدود زیادی موفق بوده است، ما را به یکی دیگر از طنزهای ناسیونالیسم بی‌جاساز می‌رساند. با همه‌ی پرگویی درباره‌ی علم و عقل و قرتیکا (کریتیک) متون پایه‌ی ناسیونالیسم ایرانی بیش از آن که شبیه رساله‌های هیوم یا ولتر باشند، به موعظه‌های بعضی علمای شیعه شباهت دارند.

مکتوبات و سه مکتوب و صد خطابه در عوض آن که خواننده را تشویق به تعمیم تفکر انتقادی به فرضیات و خرافات کنند، شکل انتسابی دارند و باورهای خود را با سیلی از تذکرات به خواننده تحمیل می‌کنند. اگر چه این حقیقت دارد که سلطه‌ستیزانه می‌کوشند خرافات و تعصبات را ریشه‌کن کنند، این نیز یک واقعیت است که جای آنها را به جزم دیگری می‌دهند که به همان اندازه متصلّب و مستبدانه است: ایدئولوژی ناسیونالیسم بی‌جاساز (پان‌ایرانیسم). 

دین و ناسیونالیم شباهت‌هایی دارند که به خوبی بررسی نشده. نویسندگانی از جمله اریک هابزبام و بندیکت اندرسون، نیز همچنین جرج ماسه، به آنها در بسترهای گوناگون توجه کرده‌اند، مثلاً بین شعائر نازی و تورّع آلمانی (ماسه) یا بین مقبره‌های سربازان گمنام (اندرسون). اما از آن‌جا که نظریه‌ی ناسیونالیسم هنوز به طور کلی متأثر از نوشته‌های مدرنیست‌های ملهم از مارکسیسم است، این ادبیات اغلب ناسیونالیسم را پدیده‌ای مدرن و بنابراین سکولار می‌بیند و دین را از مواریث جهان پیشامدرن.

دین‌های جهان‌گیری مانند مسیحیت و اسلام نیز ضد ناسیونالیسم به شمار می‌روند زیرا، از حیث گستره و پیروان، همه‌شمول‌اند در حالی‌که ملت، بنا بر تعریف، محدود است به مرزهای بسته، ولو انعطاف‌پذیر، که پشت آنها ملت‌های دیگر قرار می‌گیرند.

پس سنت مدرنیسم عاجز از توجه کافی به جهت‌هایی است که سبب می‌شود هم دین و هم ناسیونالیسم از نمادها استفاده کنند، نظام‌های اعتقادی خود را پدید آورند، روایت‌هایی درباره‌ی «برگزیدگان» خلق کنند، قهرمانان و پیامبران را گرامی دارند، و ـ ساده‌اش کنیم ـ دعاوی مشابهی در مورد قداست اقامه کنند.

استثناهایی از این قاعده در آثار اِیدریَن هِیستینگز و آنتونی اسمیت وجود دارد. اسمیت قداست را در بطن ناسیونالیسم می‌بیند. به گفته‌ی او «ملت با خود راز و نیاز می‌کند و خود را می‌پرستد» و به نوشته‌ی برویی «ناسیونالیست‌ها نه واقعیتی متعالی بلکه خود را بزرگ می‌دارند.»

پیش‌تر در ۱۹۱۵ امیل دورکیم آیین‌ها و نمادهای کاملاً دینی در گرامیداشت‌های ناسیونالیستی دیده بود و بزرگداشت تاریخ‌های مهم حیات مسیح را نزد مسیحیان و برگزاری «عید خروج از مصر» را نزد یهودیان با «جشن شهروندان به مناسبت پذیرش یک منشور اخلاقی تازه یا رویداد بزرگ دیگری از حیات ملت» مقایسه کرده بود.

این گمان که مدرنیته، در غرب، دین را حذف کرده و ذاتاً سکولار است ساده‌سازی خیالیِ یک تاریخ طوفانی است که هنوز مانده تا کاملاً شکل بگیرد.

در مورد ایران، با این که آخوندف و کرمانی کوشیدند آرای ناهمخوانی از مدرنیته‌ی اروپایی را به بستر ایرانی منتقل کنند، اسیر چارچوب‌های سنتی اندیشه‌ی خود ماندند. جزمیّت تغییر شکل داد ولی باقی ماند. جزم‌های ناسیونالیسم بی‌جاساز تقدس دینی یافتند و به پیام‌آورانشان رسالت دادند که خوانشی رسمی را تحمیل کنند. مکتوبات و سه مکتوب و صد خطابه کتب مقدس ناسیونالیسم بی‌جاساز شدند، روایت گذشته‌ی پیشااسلامی ایران به قصه‌ی بهشت موعود مانند شد، مسلمانان حکم کفار را پیدا کردند و ایرانیان مسلمان عُمّال دشمن عرب در ایران شدند، جزم ناسیونالیستی را شارحان (فریدون آدمیت) به مانند حقیقتی بی‌چون و چرا تحکیم کردند و مخالفانش گناهکارانی سزاوار نام «وطن فروش» به شمار آمدند، و طولی نکشید که بناها و زیارتگاه‌هایی مثل آرامگاه فردوسی به افتخار آن ساخته شد تا تشابه کامل شود.»


منبع. رضا ضیاء ابراهیمی، حسن افشار، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، ۲۰۶-۲۰۴.