مقاله آرامیان و تورات
نویسنده:ناصر پورپیرار
درباره دستکاری حرفهای یهودیان در تورات در حدود قرنی پیش
دریافتhttps://cdn.imgurl.ir/uploads/h38361___.pdf
به قلم:کریم علیزاده
وقتی زبان گروه اجتماعی غالب (معمولا اکثریت) به عنوان زبان ملی و استاندارد تعیین میشود، طی یک پروسه ای و به مرور با برقراری سلطه زبانی همزمان جنبه های هویتی اش رو به نامرئی شدن می رود. با ارتقاء بخشیدن به موقعیت زبانِ یک گروه اجتماعی و برکشیدن آن به عنوان زبان ملی و استاندارد، خصوصیات و شاخصه های فرهنگی اش هم نرمال سازی شده و به عنوان فرهنگ بیطرف و خنثی و ورای قومیت معرفی میشود. طی چنین پروسه ای است که زبان و خصوصیات فرهنگی یک گروه اجتماعی (قوم) به عنوان زبان و فرهنگ ملی جا انداخته میشود. نتیجه این میشود که سبک زندگی یک گروه اجتماعی، از جمله ارزشها، الگوهای گفتمانی، عرف ها و رسوم اش به طور قراردادی تبدیل میشود به فرهنگ ملی. در چنین شرایطی گروه غالب احتیاج ندارد با قومیت خاصی شناسایی شود و احتیاجی ندارد قومیت خود را معرفی کند چون هویت گروه غالب بطور نامرئی و از طریق نهادهای ملی، رسانه ها و سیستم آموزش و پرورش ملی تقویت میشود و از موقعیت اجتماعی ممتازی برخوردار میشود و زبان آن گروه بر دیگر زبانها ارجحیت پیدا میکند. خلاصه اینکه، هویت گروه غالب هویت ملی فرض می شود. حاصل این پروسه میشود وضعیتی اجتماعی که در آن افراد و اعضای گروه غالب از قومیت خود دائما ناآگاه باقی می مانند (بدون خودآگاهی قومی) و حس هویت قومی شان چیزی شبیه به آنچه درمیان اقلیت ها مشاهده میشود نخواهند شد. گروه غالب در واقع یک گروه بی نام و نشان می شود. این در حالی است که دیگر اقوام چون نشان غیریت و بیگانه بودن دریافت میکنند، آگاهی بیشتری نسبت به هویت قومی خود دارند. در حالی که اعضای گروه غالب ممکن است هیچ جنبه قومی برای زبان شان قائل نباشند، گروه های اقلیت دائم دریافت کننده این پیام اند که غیر و بیگانه اند و معمولا با ضررها و محرومیت های اجتماعی مواجه میشوند. گروههای اقلیت چون دائم به ایشان یادآوری میشود که غیر و بیگانه اند، لذا به هویت قومی و تفاوتهایشان آگاه تر اند.
چنین سیستمی یک رابطه و ساختار قدرتی ایجاد میکند که نامتوازن است و به طرق مختلف باعث حفظ و تداوم این رابطه نامتوازن میشود. متکلمان زبان های اقلیت متحمل فشارهای زیادی میشوند تا آسیمیله یا همسان شوند. از آنجا که شیوایی و مهارت های استفاده از زبان ملی تبدیل می شود به کلید تغییر موقعیت و ارتقای اجتماعی، فرصتهای شغلی و اقتصادی، به همین خاطر گروههای اقلیت در روابط قدرت از امتیازاتی که گروه غالب برخوردار است محروم می شوند. پروسه کم ارزش کردن زبانهای اقلیت موجب نابودی میراث فرهنگی شان نیز میشود چرا که خیلی از آداب و رسوم و عرفها و سایر عناصر فرهنگی به زبان متصل اند و با اضمحلال زبانشان به مرور زمان فرهنگ شان هم تحقیر و تقلیل پیدا میکنند.
ورای تجربیات فردی، انتظار می رود که قومیت نامرئیِ زبان ملی باعث شکل گرفتن روایت های ملی و اتحاد اجتماعی شود. آیا چنین میشود؟ با بالاکشیدن زبان غالب به عنوان یک زبان بیطرف و بی قومیت برای اتحاد ملی، حکومت میتواند تنوع زبانی را سرکوب و از بین ببرد و همچنین نقش فرهنگی و تاریخی گروه های اقلیت را نادیده بگیرد. این پروسه موجب شکل گرفتن سیاستها و برنامه های سیاسی میشود که - غیرعامدانه و یا عامدانه – زبانهای اقلیت را به حاشیه می راند و آنها را تبدیل به زبان محلی می کند که پیامد آن به حاشیه رانده شدن متکلمان آن زبان هاست. در چنین بستری، وقتی یک زبان به عنوان زبان ملی تعیین میشود دیگر آن زبان فقط یک زبان میانجی نیست و فقط جنبه اداری ندارد بلکه ابزاری قدرتمند است برای حفظ سلسله مراتب اجتماعی و امتیازاتی که نصیب گروه غالب میشود. اینها همه موجب تداوم سلطه و نامرئی بودن گروه غالب میشوند. لذا، زبان ملی به هیچوجهی زبان بیطرف، خنثی و ورای هویت قومی نیست بلکه ابزاری قدرتمند برای حفظ سلطه است. مراحل و گامهای آسیمیله شدن طولانی تر و کندتر از مراحل غیریت سازی، انشقاق و شکافهای اجتماعی است. به همین خاطر شکافهای اجتماعی سریع تر عمق پیدا میکند، خیلی قبل از اینکه آسیمیله سازی به جایی برسد.
منبع: کانال انسان شناسی باستان شناختیhttps://t.me/archaeologicalanthropology
نسعود باب الحوائجی: آیا عربهای قرن اول یا حتا پیش از اسلام آنقدر فقیر و بیچیز بودهاند که بدون کفش و پاپوش راه میرفتهاند!؟
پیش از پرداختن به این پرسش خوب است اشاره کنم به کلکلهای عامیانهای که امروز میان مصریها با اعراب خلیجی و سعودی رواج دارد،
معمولاً مصریان معاصر به دلیل تفاخر به تمدن باستانی خود عربهای خلیجی را تازه به دوران رسیدههای پسانفطی و پاپتیهای سابق خطاب میکنند که البته همین مصریان ناسیونالیست وضعیت اقتصادی کشورشان به وخامتی رسیده که بیش از ۲۰درصد آنها مهاجرانی هستند که در کشورهای خلیج و سعودی تن به کارگری و کارهای خدماتی برای همان عربهایی دادهاند که معتقد بودند پاپتیهای سابقاند.
اما عربهای سعودی پیشینهی استدلالشان بسی کهنتر است.
نه تنها اعراب قرن نخست هجری بلکه ساکنان شبه جزیره پیش از ظهور اسلام هم به پوشیدن کفش مشهور بودند.
کلمهی نعل و نعال و حذاء و احذیه که پاپوشهای آن روزها بوده هم در اشعار جاهلی به وفور دیده میشود هم در ضربالمثلهایشان.
مثلاً در جنگ تاریخی چهلساله «بسوس»وقتی کلیب کشته شد مهلهل به بنیتغلب گفت:((بشسع نعل کلیب))یا داستان «رجع بخفی حنین» که به معنای نومیدانه برگشتن است یا «طابق النعل بالنعل» در همهی اینها از رواج کفش در آن دوران سخن رفته.
حتا کعببن زهیر شاعری که پیامبر حکم قتلش را داده بود و او از ترس آمد قصیدهای نزد پیامبر خواند تا از خطایش چشمپوشی کند در آن قصیده معروف به «بانت سعاد» که بعدها به «قصیده بردیه» مشهور شد، بیت زیر در آن آمده که:
سمر العجایات یترکن الحصى زیماً
ولا یقیها رؤوس الأکم تنعیلُ
یعنی:
کلمهی تنعیل از نعل در این بیت بدین معناست که عرب جاهلی در سفرهای سنگلاخ حتا کفشهایی بر حافر و سُمهای شتران خویش میپوشانده که ناخنهای شترانش هم آسیب نبیند.
و از دیرباز منطقهی نجد در صناعت کفش چندان مهارت داشته و مشهور بوده که هنوز هم کویتیها یک برند معروف کفشهای مدل امروزی را نیدیه مینامند که همان نجدیه است چون در لهجه محلی کویتی حرف «ج» را «یاء» تلفظ میکنند.
فقط کافی است احادیث بخاری و مسلم را بکاوید و وفور مشتقات نعل و خفین و حذاء را در آن ملاحظه کنید. حتا از انسبن مالک نقل است که میگوید: پیامبر گاه با کفشهای خود نماز میخواند.
یا توصیههایی از این قبیل که کفش راحت و مناسب با طول عمر نسبت دارد در این احادیث فراوان است و در احکام فقهی مسح بر خفین آمده، حتا سفارشهایی به رنگ کفش افراد حکایت از تنوع کفشها و پیشرفت صنعت کفش در آن زمان دارد تا جایی که احنفبن قیس میگفت:
«استجیدوا من النعال فإنهن خلاخیل الرجال»
یعنی مردان عرب را به پوشیدن کفشهای زیبا توصیه میکند درست مانند زنان عرب که خلخالهای زینتی و گرانبها به پا میبستند.
و اگر کسی چون «بشر حافی» از روی زهد کفش به پا نمیکرد انگشتنمای خلق میگشت و ملقب به پابرهنه در وادی سلوک میشد.
در قرآن هم که شاهدید آیهی «فاخلع نعلیک» قدمت کفش را به عصر موسی برده است.
برای همین این کنایهی «عرب پاپتی» منشأش حتا در شعوبیهی کهن هم دیده نمیشود شعوبیهای که شاعران برجستهای چون ابوتمام و بحتریها و ابونوسها داشتند نیز هیچگاه اعراب را با پاپتی و بیپاپوش بودن آنان تنقیص و هجو نمیکردند. چون امری خلاف واقع بود.
اما در نیمهی دوم سدهی نوزدهم که پای مستشرقان و جهانگردانی به شبه جزیره گشوده شد و هنوز عصر پیشانفتی بود تعدادی تصویر اعم از عکاسی و نقاشی، عربهای بادیهنشین را پابرهنه ترسیم کرده بودند که ممکن است منشأ کنایهی «عربپاپتی» در قرن اخیر بین عربستیزان همان تصاویر باشد.
البته سعودیها هم با تصاویری که در بالای این پست میبینید تمدن باستانی مصر را هدف قرار دادهاند تا نشان دهند که تمام نقاشیهای فراعنه مصر حکایت دارد که جز طبقه پادشاهان، ۹۹درصد مردم در بیشتر آثار عصر فراعنه پابرهنه ترسیم شدهاند.
••در حد چکیدهای همین مقدار بسنده است چرا که ذکر شواهد بیشتر به درازا میکشد.




این مطلب در راستا و ادامهی فرستهی دیشب https://t.me/translate52arabic/4245نگاشته شد تا گمان نرود عصر پیشااسلامی فاقد مظاهر اولیه زندگی و ابزار و لوازم تمدنی بودند.
«...همه میدانیم که تیزترین جهت حمله عمومی در انقلاب ۵۷، متوجه مطلق سلطنت در مطلق تاریخ سرزمین ما بود هیچ نام و نشانی، از کوروش تا محمد رضا شاه نماند که خشم تاریخی مردم آن را از هر عرصه ای که بود نزدود کم مانده بود گور کورش و آثار هخامنشی در پرسپولیس پایمال شود و ارائه شاهنامه فردوسی تا مدت ها در ویترین کتاب فروشی ها خالی از مخاطره نبود.
در سالهای نخست پس از انقلاب دست کم در زمینه های فرهنگی، بر تمام این گونه پاک سازی ها کنترلی نبود فهم عادی ترین مردم کوچه و خیابان حاکم بود و همانها دو سه ،روزه اسمها را تغییر دادند، تندیس ها و یادنامه ها را حتی بر سر در مساجد و مدرسه ها، اگر نام سلطانی بر خود داشت برچیدند کرمانشاه نام تازه ای گرفت و به طور جدی گفت و گو بود که از این پس شاه چراغ شیراز و شاه گلی تبریز را چه باید نامید ولی نکته این جاست که با این ، همه هنوز خیابانی در مرکز تهران است که نام سلطانی را بی تعرض عمومی یا خصوصی، بر خود حفظ کرده است: خیابان کریم خان زند. کریم خان زند هم نشانه های کلاسیک دیگر سلاطین این سرزمین را داشت: سیاه چال سازی کله بری و تجاوز اما حافظه تاریخی بی بدیل مردم بی یادآوری و هشدار هیچ روشنفکری پس از قریب سه قرن فراموش نکرد که کریم خان زند زمانی ادعا کرده بود من شاه نیستم، وکیل مردمم. قدر همین یک جمله آن سلطان را مردم ما، در چنین انقلابی محفوظ داشتند و حساب او را از دیگران جدا کردند. چنین مردمی صد البته آن روی دیگر قضیه را نیز فراموش نمی کنند. هر کس گامی کج نهاد از حافظه مردم بیرون نخواهد شد و هیچ ادا و اطواری هر قدر با ظاهر ترقی خواهی توام ،شود، قادر نخواهد بود آن کس را که زمانی دانسته و آگاه پشت به مردم و دست در دست دشمن داشته، به دوست مردم تبدیل کند.»
منبع: ناصر پورپیرار/ چند بگومگو درباره حزب تودهص214
به نقل وبگاه مکتب رئالیسم: «یکی از موضوعات چالش برانگیزی که به کرات دیده میشود بین باستان پرستان و منتقدین باستانگرایی جریان دارد مقوله نگاه معصوم به جنگ های اعراب و ساسانیان در دوران دو خلیفه اول است. من بنا دارم چالش های پیش روی اقلیت در اینجا (مخالفین دید مثبت معصوم) را بطور اجمالی شرح دهم. توجه داشته باشید این چالش ها مبنایی اند و بهیچ روی نمیتوان از آنها صرف نظر کرد. در اینجا فرض را بر این گذاشتم که نبردهای منجر به فتح ایران بواسطه اقدام اعراب آغاز شد و بعبارتی تحلیل شاذ دفاعی و اجتناب ناپذیر بودن جنگ را کنار میگذارم (همانطور که ظاهر غالب روایت های تاریخی نشان میدهند). جریان فتوحات در دوران خلفای راشدین که در زمان امویان هم ادامه یافت یکی از وجه اشتراکات حکومت های صدر اسلام با امپراطوری های قبل و بعد خود است، از پارسها و اقدام به تصرف بابل تا ساسانیان و تصرف ارمنستان.
ممکن است بگویید تفاوت اسلام در وجود نیت تحمیل عقیده است [در صورت قبول اسلام جنگ در نمیگیرد] ولی میدانیم تغییر عقیده با چیزی که در مبانی جهاد فقه امامیه و اهل تسنن هست و در زمان فتح ایران هم رعایت شد ممکن نیست [پیش رو قرار دادن سه راه جنگ یا پرداخت جزیه یا قبول اسلام به کفار اهل کتاب] و طبیعیست حاکمین یک کشور بدین شکل به دینی در نیایند حتی نجاشی هم با آن رویکرد تسامح انگارانه خود مسلمان نشد و از طرفی دیگر نیز شرایط اهل ذمه مثل تحمیل مالیات سرانه و ارضی با عنوان جزیه و خراج را لحاظ کنید متوجه میشوید در حقیقت چیزی که اینجا از اسلام می بینیم همان رویکرد کشور گشایی امپراطوران است اما با وارد کردن نیت تحمیل عقیده وجه الهی بدان دادند؛ امپراطوران دیگر هم معمولاً امپراطوری دیگری را تصرف میکردند خراج بر آن قرار میدادند با این تفاوت که دیگر بحث تحمیل عقیده مطرح نبود.
البته نکته ای که اینجا ممکن است مطرح شود این است که اگر مسلمان میشدند آیا ملزم به تبعیت از خلیفه حجازی نبودند و نیز پرداخت مالیات به بیت المال مسلمین؟ در صورت مخالفت هم میشدند مصداق بغی (مسلمانی که بر امام خود شوریده است) و باز مهدور الدم در نظر گرفته میشدند. ازین منظر هم نگاه شود عملاً اضافه کردن نیت تحمیل عقیده نیز هیچ فرقی با کشور گشایی های امپراطوری های دیگر ایجاد نکرده است. ازین مقدمه که بگذریم به چالش های پیش روی مخالفین نظر مثبت معصوم به فتوحات زمان خلفا میرسیم:
الف) وجه شرکت نکردن معصوم در فتوحات: سلبی یا ایجابی؟
بین اینکه امام علی (علیه السلام) با فعل نبرد با ایران ساسانی مشکل داشته باشد با اینکه بدلیل مقوله خلافت نسبت به فرمانده زیر دست شدن خلیفه غاصب مشکل داشته باشند کاملاً اختلاف هست. اولی مخالفتی سلبی با فتح ایران و دومی ایجابیست، از اولی عدم مشروعیت فتح ایران در زمان عمر برداشت میشود ولی از دوم مشروعیت فتح و صرفاْ عدم مشروعیت خلیفه وقت استنباط میشود و بهمین خاطر اگر خود حضرت هم خلیفه بودند اقدام به فتح می نمودند. بنابراین عدم شرکت حضرت و روایتی که عنوان میکنند مبنی بر رد کردن درخواست خلیفه جهت شرکت در جنگ الزاماً به عدم مشروعیت و دید منفی ایشان به فتوحات برنمیگردد. در اینجا شرکت فعال برخی یاران حضرت همچون حذیفة بن یمان و سلمان فارسی و عمار بن یاسر میتوانند بعنوان مؤید لحاظ شود.
ب) جهاد ابتدایی: ایران ساسانی مصداق دارالحرب بوده است یا خیر؟
بر اساس مبانی جهاد ابتدایی که مورد قبول مشهور فقهای امامیه و اهل تسنن از دیرباز تاکنون بوده (نک: offer13.blog.ir/post/695) [البته الآنه منتقدان جدی را پیدا کرده است] سرزمین های تحت تسلط کفار کتابی در صورتی که شرایط ذمه را نپذیرند مصداق دارالحرب محسوب میشده چون آن کفار کافر حربی در نظر گرفته میشوند. بر این اساس مهم نیست چه کسی خلیفه بوده باشد، جان و مال و ناموس کفار ساکن دارالحرب بر مسلمانان حلال است و وظیفه هر خلیفه ایست در صورت امکان نسبت به قتال با کفار اقدام کند مگر آنکه شرایط ذمه را بپذیرند یا مسلمان شوند.
ج) عملکرد معصوم در دوران خلافت خود نسبت به نتایج فتوحات
ما در اینجا به سه مصداق تاریخی برمیخوریم:
1) صرفاً اصلاح أخذ جزیه برای زرتشتیان و تداوم رویکرد گرفتن جزیه بعنوان یکی از نتایج مهم فتوحات زمان خلفا
2) سرکوب شورش ها و عدم اعطای خود مختاری به مناطق شورشی در ایران
3) ادامه فتوحات با فتح پاکستان* در زمان خلافت علی ابن ابیطالب
طبیعتاً مواردی مثل کوتاه بودن دوران خلافت أمیر المؤمنین و ناکافی بودنش برای لغو جزیه و... نمیتواند دلیل مناسبی باشد وقتی کنارش دفع شورش های اصطخر و نیشابور و... را داریم، بعبارتی مشخصاً نیت حضرت حفظ سرزمین ها و أخذ جزیه بوده است.
*: در سال های 38 و 39 هجری قمری یعنی دوران زمامداری علی ابن ابیطالب حمله ای به هند صورت گرفت و چنانچه میدانید پاکستان امروزی شمال هندوستان در زمان قدیم محسوب میشده است، بلاذری می نویسد:
به روزگار خلافت علی بن ابی طالب ـ رضی الله عنه ـ چون پایان سال سی و هشت و آغاز سال سی و نه بود، حارث بن مره عبدی به فرمان علی - رضی الله عنه - لشکر به آن حدود کشید و پیروز شد، غنیمت بسیار و برده بی شمار به دست آورد. تنها در یک روز هزار برده میان یاران خویش پخش کرد و لیکن سرانجام خود و یارانش، جز گروهی اندک، در سرزمین قیقان کشته شدند. قیقان در دیار سند نزدیک سر حد خراسان واقع است.
فتوح البلدان، ترجمه محمد متوکل، صفحه 326
مورد دیگر آنکه عنوان میشود شرکت کردن یاران ایشان بدلیل جلوگیری از انجام اعمال خلاف دین بوده است، این نیز توجیه مناسبی بنظر نمیرسد:
اولاً در این صورت نیاز بود خود حضرت یارانشان را به خلیفه توصیه میکردند تا دست کم برای رفع تناقض میان عدم شرکت کردن خودشان و توصیه به خلیفه مبنی بر دادن فرماندهی به یارانشان بگوییم پس به این دلیل بوده
ثانیاً یاران آن حضرت از افراد مشهور و بعضاً صحابه بودند و بنابراین بدون توصیه آن حضرت فرمانده شدنشان قابل توجیه است، فلذا بصورت قرینه استنباطی هم نمیتوان گفت حضورشان بخاطر توصیه آن حضرت بوده است.
ثالثاً بهره مندی از ثواب جهاد نیز چرا مد نظر یاران حضرت نباشد؟ حق ایشان که مشابه امام غصب نشده بود فلذا در حالت مشروعیت داشتن فتح، غاصب بودن خلیفه مانعی برای بهره مندی از ثواب جهاد نیست. اینجا خود حضرت طبیعیست شرکت نکنند چون این رفتارشان دال بر قبول اختیاری سلطه خلیفه (برای جنگ ایشان مختار بودند زیر دست عمر بن خطاب باشند یا نه) و نه بیعت اجباری که کردند، میتوانست تلقی شود.
کنار تمامی این موارد، این مقوله را هم در نظر داشته باشید هیچ یک از فقهای مشهور شیعه تا جایی که من آثارشان را بررسی کردم یا مقالاتی در اینباره خواندم متعرض مشروعیت فتوحات در دوران گذشته و حال برسد به امام خمینی ندیدم بشوند.
به نقل از وبلاگ مکتب رئالیسمhttps://offer13.blog.ir/post/789