زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

تاریخ عربها در ایران (بخش دوم)

سلسله میسان

در جدیدترین تحقیق تاریخی که توسط دکتر عبدالنبی قیم در کتاب "پادشاهی میشان و اهواز یا احواز" صورت گرفته،(و به دلایل پیش گفته دچار لغو نشر استانی شد آن هم بعد از اجازه نشر از وزارت ارشاد، که این امر فقط در ایران اتفاق می افتد! "بخوانید") این اثر با این عبارت آغاز می شود:«تا پیش از آغاز قرن نوزدهم میلادی، پادشاهی میسان برای پژوهشگران و مورخان ناشناخته بود» این پادشاهی: «از اواخر قرن دوم پیش از میلاد تا اوایل قرن سوم بعد از میلاد، بیش از سیصد و پنجاه سال در جنوب غربی ایران و جنوب شرقی عراق، پادشاهی مستقل و توانمندی تشکیل داده بودند.»مقدمه

موسس این سلسله "هسباوسن" نام داشته: «اصل و نسب هسباوسن را تقریبا همه مورخان و پژوهشگران عرب می دانند. از جمله پلینی مورخ قرن اول میلادی و همچنین دیگور، بلینیوس و آلتهایم»ص54 «که با توجه به نحوه نگارش نام اش در زبان یونانی و با عنایت به این که همه ی مورخان این پادشاه را عرب می دانند و مردم میسان نیز در اصل عرب بوده اند، از این رو ممکن است، او از قبیله بنی یحصب بوده و نام او شاید حصباوی باشد.» که بعد از هجده نسل به حِمیَر بن سبأ –قحطانی تبار- می رسد «شاید هم نام او ترکیبی از دو کلمه هسبا" و یا "اسپا" و "سین" باشد، و ما می دانیم خدای "سن" نزد بابلی ها همان خدای ماه به شمار می آید.» ص54 

وجه تسمیه "میسان" به این علت است که«...در زبان بابلی "می" به معنی آب است که همان "ماء" عربی است و "سن" (sin)خدای ماه در باور اکدی ها و عرب باستان بوده، و آن را "سین" نیز تلفظ می کرده اند، کما این که درزبان آرامی آن را "سین" ادا می کنند. میسان یعنی "کی سین" به معنی آب ماه یا "ماء القمر" است. و از آن جایی که جزر  و مد آب دریاها در نتیجه حرکت شبانه روزی ماه است و پایتخت میسان و برخی از شهرهای آن بر ساحل دریا قرار داشتند و جزر و مد در آن ها نمود و حضور داشت، از این رو، نام این سرزمین را میسان گذاشته اند.»ص31-32

نویسنده در ادامه با زبان و فرهنگ آنها بیشتر آشنایمان می کند:

«زبان مردم میسان، عربی بود، اما در کنار زبان عربی، زبان آرامی نیز زبان مردم آن دیار بود.» ص141 و«با توجه به نوشته های مورخین عهد باستان، موقعیت جغرافیایی میسان در منتهی الیه شمال خلیج فارس، بخش های وسیعی از استان خوزستان و بخش هایی از جنوب و غرب عراق بوده است.» ص34

این بود شرح مختصری از سابقه حکومت میسانیان در خوزستان, که خوانندگان می توانند تفصیلا در کتاب یاد شده مطالعه بفرمایند. همچنین پروفسور کریستین سن آنان را از عرب‌هایی می‌داند که خاستگاه آنان منطقهٔ عمّان بوده‌است.(ایران در زمان ساسانیان-کریستینسن-ص۹۹)

اما استناد بعدی به دو تن از مورخان مشهور است: احمد کسروی و ایرج افشار سیستانی. کسروی کتابی مفصل درباره بخشی از تاریخ خوزستان دارد. وی در یکی از آثار دیگرش به نام "شهریاران گمنام" از دیرینگی عربها در ایران قبل از فتوحات یاد می کند.

ابتدا متن کسروی را نقل می کنم و یادآوری می کنم که ایشان از سردسته های تاریخنگاری رسمیِ پهلوی و باستانگرای عرب ستیز است که پرچم دار انکار هویت فرهنگی مستقل اقوام و منکر گوناگونی فرهنگی، و از چهره های بارز شعار یک فرهنگ/ یک ملت/ یک زبان است، فلذا طبیعی است که لحن نوشته هایش خاص باشد بویژه تازی نامیدن عربها،- که این "تازی" اگر از جانب ناسیونالیست بیان شود، معنای خاصی را از آن منظور دارند-، و اینکه بدلیل ناآشنا بودن با میسانیان، حضور عربها را فقط منحصر به مهاجرت دو قبیله می داند و از دیرینگی میسانیان بی خبر باشد:

«از این جاست که ایران قرنها دیرتر از سوریا و عراق هجرت گاه تازیکان گردیده با این حال تا آن جا که یقین است و دلیل در دست هست تاریخ این هجرت - هجرت تازیکان به ایران را باید قرنها پیش از اسلام و از آغاز پادشاهی ساسانیان گرفت. در زمان اشکانیان دروازه های ایران بر روی تازیکان باز بوده و چنان که نوشتیم در زمان ایشان بود که تنوخیان و لخمیان با آن انبوهی و بیشماری رخت مهاجرت به عراق کشیدند و کسی مانع ایشان نشد. شاید دسته هایی نیز در همان زمان به درون ایران آمده نشیمن گرفته باشند ولی چون دلیلی در این باره در دست نیست نتوان یقین دانست.

اما در زمان ساسانیان یقین است و دلیل ها در دست هست که طایفه هایی از تازیکان در گرمسیرهای ایران از خوزستان و بحرین و پارس و کرمان نشیمن داشته اند.

یکی از این طایفه ها «بنو العم» بود که شاید نخستین طایفه تازیک بوده اند که رخت مهاجرت به درون ایران کشیده اند. خبر درستی از این طایفه در دست هست اینست که در آغاز اسلام که تازیکان به نام جهاد و نشر اسلام به جهانگیری برخاسته و با ایرانیان جنگ و ستیز آغاز کرده بودند این طایفه در خوزستان در دو شهر «نهر تیری» و «مناذر کبری» نشیمن داشته و از بومیان آن جا به شمار می رفتند. شاید دین زردشتی نیز داشتند. ولی چون در سال هفدهم هجری تازیکان لشکر بر سر خوزستان آوردند اینان به تعصب نژاد و زبان به سوی آنان گراییده و نهانی همدست شدند و بر ایرانیان بیرق دشمنی برافراشتند. سپس چون تازیکان بر سراسر خوزستان دست یافتند بیشتری از اینان به بصره کوچیده در نهر تیری و مناذر جز اندکی باز نماندند.

طبری عبارتی می نویسد به خلاصه این که این طایفه از قبیله معروف بنی تمیم بودند و نیای ایشان مرة بن مالک بن حنظله با گروه پیروان خود ایرانیان را در جنگی که با اردوان داشتند یاری کرد. دیگران از تاریکان که این کار او را نپسندیدند گفتند: «عمی» یعنی کورشد و راه راست ندید». از آن هنگام او به نام «عمی» و پسرانش به نام «بنو العمى» شناخته شدند.( جلد چهارم تاریخ طبری، چاپ مصر، ص208.)

از این عبارت طبری و از دیگر قرینه ها بر می آید که این مرة بن مالک در زمان اردشیر بابکان نخستین پادشاه ساسانی می زیسته و در جنگی که وی با اردوان اشکانی داشته باری او را نموده و چون در باره مهاجرت او و طایفه اش به خوزستان و نشیمن ساختنشان در آنجا نه طبری و نه دیگران چیزی ننگاشته اند ظاهر آنست که از همان زمان اردشیر یا پیش از آن در همانجا نشیمن داشته اند. از این جاست که ما این طایفه را نخستین تازیکان می پنداریم که به ایران در آمده اند .

گذشته از بنوالعم طایفه های دیگری را نیز شاپور دوم در خوزستان و پارس و بحرین و کرمان نشیمن داده بود که به تفصیل خواهیم نگاشت.»

شهریاران گمنام/ سیداحمد کسروی ص142-144


نقل دوم از ایرج افشار سیستانی در کتاب خوزستان و تمدن دیرینه آن- ص639 :

«بطور کلی عربهای خوزستان در گروه اند: عرب عاربه یا عربهای اصیل از نسل قحطان، و عرب مستعربه یا عربهایی که زبان عربی را از اعراب عاربه فراگرفتند و از نسل عدنان اند.

طوایف عربی که در خوزستان می زیستند، بنى العم، بنی مالک، و بنی حنظله بودند. این طایفه ها از دوره هخامنشی در ناحیه بین اهواز و دشت میشان یا میسان یا میسن و نهر تیری زندگی می کردند.

در دوره ساسانیان، دو حکومت عرب در خوزستان وجود داشتند: یکی تازیان شاه در اهواز، و دیگری میسن شاه در ناحیه دشت آزادگان امروزی. احمد کسروی در باره تاریخ ورود اعراب به خوزستان می نویسد:

«عرب ها که اکنون در خوزستان نشیمن دارند و از سال ۵۹ ه. ق. به این طرف در تاریخ و حوادث این سرزمین دخالت عمده داشته اند، از بومیان باستان خوزستان نیستند و از عراق و جزیرة العرب بدان جا درآمده اند. ولی از ابتدای ورود این مردم به خوزستان که در چه تاریخی و در عهد کدام پادشاهی بوده اطلاع درستی در دست نداریم. آنچه از کنجکاوی و جستجو به دست می آید، این است که اولین طایفه در سده های اولیه میلادی و در عهد اشکانیان به خوزستان آمده اند.* طبری ضمن شرح جنگهای اردشیر بابکان می نویسد: «طایفه ای از عرب که بعدها بنی العم یا بنی العمی معروف شدند به یاری او برخاسته و مطیع اردشیر شدند.»** این طایفه در آن تاریخ در خوزستان سکونت داشته اند.»

* کسروی تبریزی، احمد، «عربها در خوزستان»، آینده، سال1، شماره 1304، ص39.

** طبری، محمّد بن جریر، تاریخ طبری، ج2، ص586


افشار به نقل از کسروی می نویسد چون عربها بخشی شان در زمان اشکانیان وارد شدند، پس بومی محسوب نمی شوند. اگر این قبیل مهاجرت ها، آن هم قرن ها پیش، ملاک بومی بودن نباشد، پس حق داریم که آریاییان را هم بومی ندانیم چون بومیِ فلات ایران نیستند!

تاریخ عربها در ایران (بخش اول)

در ایران فعلی یعنی با همین نقشه و جغرافیا، بخش هایی از آن شامل خوزستان، بوشهر، هرمزگان و قسمتهایی از دیگر مناطق، «عرب نشین» است. این قسمت ها بیشتر بعد از جنگ 8ساله، شاهد مهاجرت هایی بود به مناطقی از کرمان، فارس و ... . به غیر از مسئله جنگ، درسالهای اولیه حکومت پهلوی اول نیز, مهاجرت های اجباری ای به مناطق مرکزی صورت گرفت. در مناطقی از استان فارس و خراسان هم بخش های عرب نشین وجود دارد که موطن «عرب های خمسه» است که تا حدودی در اکثریت ادغام شده اند و زبان و فرهنگ آنها, بوسیله نسل های جدیدشان رو به فراموشی می رود.

درهنگام فتوحات، و سلسله های اموی و عباسی، تاریخ حکایت گر مهاجرت ها و اسکان بسیاری از قبیله های عربی –به دلایل سیاسی و ...- در خراسان است که از آن جمله حکمرانان عرب تبار خزیمه علم است. (و البته سادات بسیاری در ایران که از بیخ عرب اند و ادغام در قوم و فرهنگ و زبان محل سکونت شان شدند)

اما بخش های اصلی عرب های ایران که سابقه ای دیرینه در این خطه دارند، عرب های خوزستان اند. عرب هایی که نسل بخش های نه چندان کمی از آنها ریشه در مهاجرت اجدادشان در زمان فتوحات اسلامی دارد. اما همین «بخش های» مهاجر در 1400 سال پیش، باعث شده که برخی مورخین و بسیاری از افراد، کلیت عربهای ایران را مهاجر و غیر ایرانی بدانند.(گرچه به لحاظ سیاسی و حقوقی هر کسی شناسنامه ایرانی دارد، ایرانی است و برخوردار از همه حقوق شهروندی. و اگر صرف مهاجر بودن در دوره ای از تاریخ آن هم 1400 سال پیش، آریاییان نیز مهاجرانی بودند که تاریخ ازآنها بعنوان قبایلی نیمه وحشی و کوچ رو یاد کرده که هنگام ورود به فلات ایران، بومیان متمدن ساکن را، دیو نامیده، کشتار کردند و صاحب آب و خاک شدند!)

 وقتی به چنین افرادی یادآوری می شود که عربهای ایران منحصر به مهاجران فتوحات نیست و سابقه ای دیرینه تر دارند، با توسل به روش های غیر علمی و انگ و برچسب, می گویند که برای عربها در ایران تاریخ سازی نکنید! البته بر ما مشخص است که چنین اشخاصی (که برخی شان خوزستانی و بازیچه سیاستِ های تفرقه آمیز اند) انگیزه هایی قومی-نژادی و سیاسی دارند، و به سبب رسوبات تفکرات تاریخنگاری مرکزگرای ناسیونالیستی -آریامحورانه و عرب ستیزانه، تحمل پذیرش این واقعیت را ندارند فلات ایران در گذر هزاران سال موطن اقوام و نژادهای گوناگون بوده است، و استان فعلی خوزستان مِلک قوم خاصی نیست. اگر هم به تاریخ و دموگرافی رجوع کنیم، عرب ها حق آب و گِل بیشتری دارند، و به همین سبب بود که صفویان, خوزستان را عربستان(واژه ای فارسی) می گفتند و در تاریخ معاصر آمده که کعبیان -و قبل از آنها مشعشعیان- در آن حکومتی شبه مستقل داشتند، و سیداحمد کسروی در جایی از کتابش آورده که خوزستان را فقط یک جاده به سایر نقاط کشور وصل می کرد. همچنین اکثر شهرها و مناطق, نام های بومی و عربی خود را داشتند که در زمان پهلوی اول با اتخاذ سیاست یک زبان - یک ملت، و انکار گوناگونی فرهنگی و قومی، کلیه مناطق، نام هایشان عوض شد، موجودیت عرب های ایران را به مهاجرانی صرف تقلیل دادند و مهمتر از همه آنها را «عرب زبان» - با بار معنایی خاص- و نه «عرب» قلمداد کردند.(این سیاست در ایران که قبلا نامش ممالک محروسه بود، باعث تعارضات فرهنگی بسیار و شکاف قومی و ملی شد که مجال طرح اش اینجا نیست) همچنین سعی شد ترکیب جمعیتی استان به هم ریخته شود و با اتخاذ سیاست های اقتصادی و سیاسی  و فرهنگیِ خاصی- در بستر مرکزگرایی افراطی-*، این انگاره جامه عمل پوشانده شود.** به همین سبب کسی که خلاف این سیاستهای فرهنگی و تاریخ نگاری و ... را به زبان آورد یا بنویسد، و مسیری دیگر –از نظر تاریخنگاری-فرهنگی و...-  برود، به برچسب هایی چون قومگرا و تجزیه طلب، فعال کننده گسل های قومی و... متهم می شود و گرفتار محدودیت و سانسور. اینکه بخشی از معترضین به این سیاست ها، افرادی و تشکلاتی (در قالب تجزیه طلب) هستند که خارج از عُرف سیاسی و قانونی عمل می کنند، نباید نافی این اصل باشد که همیشه «به گفته بنگریم نه گوینده»، و در عین هوشیاری، نیت خوانی نکنیم. میزان و معیار برای بررسی هر گزاره ای -در اینجا تاریخی-فرهنگی- ، انطباق اش با اسناد و دلایل تاریخی، روش علمی و منطقی است، نه ردّ و لجاجت در عدم پذیرش اش به سبب استناد اش به فلان گوینده یا نویسنده یا تشکل و غیره، که این روش همان روش مغلطه و سفسطه است و غیر علمی، و یک نوع سرکوب و هوچی گری است، و استفاده ی ناجوانمردانه از حساسیت های سیاسی و... . به طور کلی استفاده های سوء سیاسی یا قومیتگرایانه از مباحث تاریخی، نباید مانع بیان مستند و مستدل تاریخ و واقعیت های تاریخی مرتبط با فرهنگ و سیاست، و پذیرش آنها از باب خضوع در برابر حقیقت بشود. [واژه "تجزیه طلب" برای عده ای ابزار و اسم رمز سرکوب است؛ با هدف بستن و شکستن دهان و قلمِ هر فعال فرهنگی اجتماعی سیاسی و تاریخنگار است، که با نیتِ پرونده سازی و گرای امنیتی به مسئولین و نهادهای امنیتی استفاده می شود، تا جلوی هر قلم و بیانی که خلاف مسیر تاریخنگاری و فرهنگ پژوهیِ  غیر پان ایرانیستی فعالیت می کند را بگیرد.]

(یادآوری میکنم این مطلب هم فقط جنبه علمی و تاریخی دارد، هیچ هدف سیاسی ندارد و مسئولیت سوءاستفاده به عهده نگارنده نیست!)

از این قبیل است بحث قدمت و سابقه عرب های خوزستان در ایران کنونی؛ که برخی بدلیل مهاجر بودن قسمتی از آنها در قرنها قبل، کلیت حضور عرب در این خطه را زیر سوال می برند.

در پست بعدی قصد دارم این گزاره را با استناد به تاریخ و مورخان، از جمله مورخین ناسیونالیست و عرب ستیزی چون کسروی زیر سوال ببرم، و یادی از سلسله و حکومت میسانیان کنم که قدمت حضور و حاکمیت شان  در خوزستان فعلی به قرن دوم پیش از میلاد می رسد.

پ ن: درباره دیرینگی عربها در ایران برخی ها به تمدن و حکومت عیلامی هم استناد می کنند و دلایل فرهنگی-زبان شناختیِ نیز برای عرب -یا حداقل سامی- بودن عیلامیان ذکر می کنند. درباره درستی یا نادرستی این فرضیه اظهار نظر نمیکنم چون نیاز به بررسی های دقیق تر و گسترده تری دارد. در این وبگاه چند مطلب در این باره ارسالکردم که با سرچ کلمه عیلام، می توانید مشاهده کنید.


* به این مرکز گرایی افراطی از جانب حکومت مرکزی حتی امام خمینی نیز معترض بودند: «... این است که فرم حکومتهایی که در ایران حکومت کردند یک حکومت ظالمانه بوده است. و چون این حکومتها اکثراً یا دائماً از یک قشر بودند، فارس مثلاً بودند، از این جهت به حوائجی که باید به کرد بدهند نمی‏دادند یا کم می‏دادند...» بنگرید به این مطلب

**موسی سیادت/تاریخ شفاهی خوزستان ص92 / به نقل از «دفتر آموزش منابع انسانی» شرکت توسعه نیشکر و صنایع جانبیف صفحه4 و 33 بدون شماره و تاریخ


ادامه در این پست

ایرانشهرگرایی سیدجواد طباطبایی و منتقدانش (فیرحی،قیّم، اباذری)

تئوری ایرانشهرگرایی سیدجواد طباطبایی که بازتولیدی نو از ناسیونالیسم و قومیت گرایی است، انتقاداتی برانگیخته است. در این مطلب نظرات چند تن از منتقدین را مرور می کنیم.
بعنوان اولین بخش نقدهای مرحوم دکتر داوود فیرحی را می خوانیم که خلاصه ای است از نظرات ایشان در این دو مطلب + /+
[...فیرحی، شریعت را برنده منازعه سلطنت و شریعت(فقه) در ایران معاصر(مشروطه به بعد) دانست: «سلطنت ایرانشهری قبل از قاجار مرده است.» او از ناصرالدین‌شاه قاجار مثال زد  که می‌گفته من فراش‌باشی شریعتم، یعنی مشروعیتش را در شریعت جست‌وجو می‌کرد، نه در خود نهاد سلطنت: «خیلی وقت است که سلطنت در ایران مرده است، نه‌تنها نهادش مرده است بلکه مدت‌هاست فکرش هم رفته است.» 
 پس از دوره قاجار، اگرچه کسانی همچون محمدعلی فروغی با تمسک به باستان‌گرایی تلاش‌هایی برای احیای سلطنت ترتیب دادند اما این «ایدئولوژی باستان‌گرایانه پهلوی یک ایدئولوژی مدرن بود که با اندیشه ایرانشهری متفاوت است». در هر صورت، فیرحی «مرگ سلطنت، نهاد آن و فکرش در ایران» را اعلام و بدین گونه محوریت فقه سیاسی در آثارش را توجیه کرد.
فیرحی با عنایت به نوع برخورد منتقدان با او، آنان را به این نکته رهنمون ساخت که نظریه ایرانشهری علاوه بر امکان‌های فراوانی که دارد؛ «استعداد آن را نیز دارد که بر مرکب ایدئولوژی سوار شود، سر از ناسیونالیسم باستانی، احیاگرا و رادیکال درآورد و تقابل‌های جدیدی، بویژه بین دیانت و ملیت بزاید. از دید او، احیاگری ایرانشهری همسنگ احیای خلافت، مخاطره‌انگیز بوده و بیشتر «گسل‌ساز» است تا مرهمی بر «بحران ایرانِ».
فیرحی در پاسخ به پرسشی درباره نسبت اندیشه سیاسی خواجه نظام الملک طوسی و اندیشه سیاسی ایرانشهری گفت:«احساس می‌کنم که برداشت استادمان آقای دکتر طباطبایی به خطا نزدیک‌تر است تا برداشت من…خواجه را نمی‌توان از فقه تسنن جدا کرد….این خواجه‌ای که در ایرانشهری درست کرده‌ایم، تخیل ایرانی است و اصلا چنین خواجه‌ای وجود ندارد و ما داریم او را خلق می‌کنیم!»
سخنان فیرحی بر مدافعان اندیشه ایرانشهری و همدلان با نهاد سلطنت در ایران خوش نیامد، طوری که او با فاصله کمی مجبور به نوشتن یادداشتی در دفاع از خود شد.  نوشت منتقدانش میان ایران و ایرانشهر خلط می‌کنند: «همین جا که ایستاده ایم، ایران است نه ایرانشهر. ایران، سرزمین اینجا و اکنون ماست؛ سرزمین مرکب از قومیت ها، نژادها، گویش‌ها، زبان ها، مذاهب و ادیان؛ با همه تاریخ و فرهنگ ؛ سرگذشت تلخ و شیرین آن. ایرانشهر، اما، یک ‏روایت است؛ روایتی در کنار دیگر روایت ها، از ایران اینجا و اکنون ما. روایتی که امکان های فراوان دارد؛ می تواند همراه دیگر روایت ها در تجدد ایران مشارکت نماید؛ اگر از مدار تأملات فلسفی خارج نشود و بر زورق احساس ننشیند.»
فیرحی توضیح می‌دهد که حول و حوش دوره مشروطه و بعدتر، دو نوع ناسیونالیسم در ایران، و بسیاری کشورهای جهان ظهور یافت؛ یکی «ناسیونالیسم تبارگرا و قومی» و دیگری «ناسیونالیسم مبتنی‌‌‌‌بر قرارداد».   ناسیونالیسم یا ملی‌گرایی تبارگرا چهار ویژگی داشت: اولا جوهرگرایی، یعنی دنبال خلوص قومی بودن (حالا این قوم ایرانی‌، فرانسوی و یاآلمانی باشد فرقی نمی‌کند.) دوم رمانتیسیسم، یعنی تعلق به یک سری احساسات مهم و تاثیرگذار. ثالثا باستانگرایی، یعنی به سنن، بناهای تاریخی، میراث یا به نهادهایی قدیم مثل نهاد سلطنت تکیه کردن. و رابعا نژادپرستی، یعنی تاکید بر یک نوع برجسته‌‌‌‌سازی نژاد خود و نفی دیگری.
 ناسیونالیسم مدنی یا قراردادی در نقطه مقابل مبتنی‌‌‌‌بر قانون اساسی است. گروهی دو‌رهم جمع می‌‌‌‌شوند و بعد علقه و منافع پیدا می کنند. مثل بازی‌‌‌‌های فوتبال که وقتی اعضای یک تیمی چند سال با هم هستند، یک نوع انسجامی پیدا می‌‌‌‌کنند. یک تصمیم‌گیری عقلایی و یک نوع دموکراسی هم در ناسیونالیسم مدنی وجود دارد. فیرحی می‌نویسد متاسفانه در جامعه ایران با اینکه نظریه ملی‌گرایی در ابتدا به اقتفای قانون‌اساسی مشروطه شکل گرفت و پتانسیل بدل شدن به ناسیونالیسم مدنی را داشت، به سمت تبارگرایی حرکت کرد و خشونت‌‌‌‌های خاص خودش را هم ظاهر کرد. فیرحی می نویسد گفتمان رایج ناسیونالیسم‌‌‌‌ در ایران تبارگراست، حتی در مورد ملی‌مذهبی‌ها: «جالب این است مذهبی‌‌‌‌ها هم زمانی که به ناسیونالیسم فکر کردند، این را به صورت پیش‌‌‌‌فرض درنظر گرفتند که ناسیونالیسم مساوی با تبارگرایی است. یعنی به امکان بدیل آن یعنی ناسیونالیسم دموکراتیک فکر نکرده‌اند. در این تبارگرایی ایرانی یک باستان‌گرایی، پان اسلامیسم، رمانتیسیسم و احیاگری (یعنی زنده‌کردن سنن باستان در امروز) حضور دارد.» («تشیع و مسئله ایران»)
فیرحی می‌گفت ناسیونالیسم تبارگرا هم در سیاست خارجی و هم در سیاست داخلی خصم‌های خود را ایجاد می‌کند و تبارگرایی‌های بدیل را تقویت می‌کند. به بیان دقیق‌تر پان ایرانیسم در ایران، پان عربیسم و پان ترکیسم و پان کردیسم را در منطقه تقویت می کند. فیرحی که خودش از مناطق ترک نشین آذربایجان ایران، و از شهر زنجان بود، می گفت: «در سیاست داخلی وقتی شما پان ایرانیسم را طرح می‌کنید نمی‌توانید از جنبش الاهوازیه پرهیز کنید و نمی‌توانید در مناطقی که من شاهد آنم مثل زنجان و بخش‌های دیگر، از پان ترکیسم فرار کنید… ناسیونالیسم باستان‌گرای ایرانی، ضد دولت مدرن ملی دموکراتیک است و به دلایلی نمی‌تواند به این سمت حرکت کند.»]

این سخن مشابه سخن دکتر علی الطائی در کتاب "بحران هویت قومی در ایران" است که ناسیونالیسم و در مفهوم جدیدش یعنی ایرانشهرگرایی اگر تقویت شود، خودش را به صورت واکنش دیگر اقوام و تیره های ساکنین جغرافیای کنونی ایران نشان می دهد و بازتولید می کند:
«با توجه به تنوع فکری و تعدد نژادی، قوی، فرهنگی، زبانی، گویشی، اقلیمی، مذهبی و ایدئولوژیکی در ایران و جامعه دیرینه آن ضرورت خاصی وجود دارد که جامعه ایرانی به عنوان یک کلیت واحد بیش و کم به یک مبدأ یا اصل یا شعار همه گیر و عامه پسند تعلق یابد و متصف شود تا در پرتو آن تضادها و اختلافهای موجود گروهی تحت الشعاع قرار گیرد. و موجب تفرقه میهنی و جامعه ای نگردد. بی تردید، این مبدأ مورد نظر نمی تواند «ناسیونالیسم» فارس یا آریایی باشد، زیرا نه تنها همه مردم ایران «فارس» و «آریایی» نیستند، بلکه هم از یک طرف خود فارسها و آریاییها تابع صیغه یگانه ای از ناسیونالیسم نیستند و هم اینکه به علل معتقدات دینی و سیاسی ممکن است ضد ناسیونالیسم باشند و هم اینکه اگر ناسیونالیسم برای آنان خوب است و رواست،برای ترک و کرد و عرب و بلوچ زشت و ناروا نیست... .»
... هرکسی را چون خیالی می برد سوی رهی*** یا همه گمراه یا خود هیچکس گمراه نیست! +
طباطبایی در تشریح ایرانشهر، به خواجه نظام الملک نیزاستناد می کند:"خواجه نظام الملک طوسی، اولین شخصی است که در باب اندیشه ایرانشهری، وارد شده است و با تفکیک نظام نامه شریعت از نظام نامه سیاست، طریق ایجاد دولت، بر اساس نظام نامه های سیاسی را تدوین کرده است".
دکتر عبدالنبی قیّم در پاسخی به این گفته نوشته است که:«این سخن هم صحت ندارد و خلاف واقع است. اولاً در سرتاسر سیاست نامه واژه" ایرانشهر" یافت نمی شود..بر خلاف سخن آقای طباطبایی در فصول پنجاه گانه کتاب خواجه نظام الملک یک بار واژه "ایران" نیامده است. آقای طباطبایی بر چه اساسی می گوید خواجه نظام الملک از اسلام سخن نگفته و از ایران سخن گفته است؟ 
ای کاش آقای طباطبایی که این همه نام خواجه نظام الملک را می آورد، به روش و منش خواجه اقتدا می کرد و همانند خواجه نظام الملک، از تعصب  به دور می بود. خواجه نظام الملک به  شأن و منزلت انسانی بیش از نژاد اهمیت می داد، از این رو نه تنها دوستدار حضرت محمد(ص) بود ، بلکه ضد شعوبیه و دوستدار عرب نیز بود(علی رضا ذکاوتی قراگوزلو،" داوری درباره شعوبیه"ٌ،ص 91)
آقای طباطبایی در ادمه سخنان خود می نویسد: "خواجه نظام الملک با تفکیک نظام نامه شریعت از سیاست، طریق ایجاد دولت ، بر اساس نظام نامه های سیاسی را تدوین کرده است". این سخن هم درست نیست، چون خواجه همان طوری که در مقدمه نوشته قصد و هدفش تفکیک شریعت از سیاست نبوده، بلکه هدفش ضبط و ثبت آیین کشورداری بوده است. علاوه بر این خواجه در خاتمه تصریح می کند که نوشتن این کتاب برای این است که "...تا پس از این کارهای دینی و دنیاوی بر آیین خویش ...رود." مقصود و مراد خواجه نظام الملک کاملا ضد گفته آقای طباطبایی است.» 
ادامه مقاله دکتر قیّم در این مطلب

منتقد دیگر دکتر یوسف اباذری است. ایشان در نشستی انتقاداتی به ایرانشهرگرایی داشت. خلاصه ای از آن نشست: «اباذری ایرانشهری و باستان‌گرایی رایج را تفکراتی اقتدارگرا و تداوم جریان ایران‌پرستی بعد از مشروطیت دانست که نمود سیاسی آن احزاب سومکا و پان‌ایرانیست بوده و تجلی آن در دوران شاه سابق تابلوی مشهور شاه - خدا - میهنی بود که سرکار استوارها بالای سر خود آویزان می‌کردند.
به گفته اباذری این تفکر روایتی مخدوش و ناصحیح از تاریخ ایران به دست می‌دهد که با بسیاری واقعیات تاریخی ناخواناست و در بسیاری موارد از جمله «منشور حقوق بشر کوروش» مبتنی بر فرافکندن مفاهیم و تصورات مدرنی مثل فردگرایی و حقوق بشر به دوران باستان است که در آن چنین مفاهیمی معنایی نداشته اند.
ایشان همچنین به تعاملات فرهنگی میان ایران و سایر کشورها و نیروهای قومی و منطقه‌ای در طول تاریخ اشاره کرد که روایات باستان‌گرایانه نسبت به آن‌ها بی‌اعتناست.
اباذری سویه دیگر حسرت و تفاخر نسبت به «عظمت» و «شکوه» ایران در دوران هخامنشی و ساسانی را آرزوی تشکیل دولتی «مقتدر» خواند و تاکید کرد که به‌ جای چنین آرزویی باید در پی همه‌گیر شدن خواست تشکیل دولتی خردمند بود که تمامی اقلیت‌ها را به رسمیت بشناسد و به تکثر قومی و زبانی پایبند باشد.
او با اشاره به تلاش‌های اسکاتلند برای استقلال از بریتانیا، بازار آزاد را زمینه‌‌ساز امکان عینی جدایی اقوام و گروه‌های ناراضی یا محروم و تجزیه کشورها دانست و با توجه به درهم‌آمیختگی اقوام گوناگون در جغرافیای ایران و شدت یافتن احساسات قوم‌گرایانه، نسبت به بروز خشونت و درگیری قومی هشدار داد.
به گفته اباذری، برای پایان دادن به چرخه خشونت و جلوگیری از شکل‌گیری تقابل‌های خونین در آینده، یگانه راه دوستی و به رسمیت شناختن حقوق متقابل و هم‌یاری و تعامل و تبادل فرهنگی نه فقط در میان اقوام مختلف ساکن ایران، که میان تمامی ملل و اقوام و گروه‌های زبانی و دینی و مذهبی خاورمیانه نگون‌بخت است که چهل سال است در آتش جنگ و خشونت می‌سوزد.
اباذری با برجسته کردن مشکلات زیست‌محیطی خاورمیانه، بر ضرورت تعامل برای حل این مشکلات و فراهم کردن امکان تداوم حیات در این منطقه که یکی از مهم‌ترین مهدهای تمدن بشری است تاکید کرد و افزود: شوونیسم و بازار آزاد مهم‌ترین موانع این راه‌حل عقلانی هستند... .»منبع

همچنین بنگرید به این مطلب: