زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

تاریخ خوزستان (بخش اول)

«سرزمینی که امروز آن را خوزستان می‌نامیم، تاریخی بس دراز دارد و تاریخ آن چندهزار سال بیشتر از تاریخ ایران است.1 در حفاری های اخیر در تپه چغامیش، واقع در چهل کیلومتری شوش، مدارک و شواهدی بدست آمده که نشان می دهد حتی در هزاره نهم پیش از میلاد مسیح نیز کشاورزان در این منطقه فعالیت داشته اند. 2
این سرزمین در طول تاریخ و در طی دوره های مختلف به نام های گوناگون نامیده شده، علاوه بر این، وسعت آن در دوره های مختلف یکسان نبوده است. براساس کاوش ها و بررسی های باستان شناسی،اولین ساکنان این سرزمین،عیلامی ها بودند که یکی از قدیمی ترین تمدن های بشری را در این منطقه بنا نهاده اند.. به استناد پژوهش های« کلمان هور» و «لوئی دلاپرت» سومری ها به پیروی از بومیان، مردم این سرزمین را حالتام و یا حاتام می نامیدند و کشور حالتام را را حالتامی می خواندند.3
اکدی‌ها که همسایه نزدیک عیلامی‌ها و همانند آنها از نژاد سامی بوده‌اند، کلمة حالتامی را بنا بر قواعد زبان خود عِلامتو (تلفظ عین از حلق) تلفظ می‌کردند که به همان معنی سرزمین حالتام‌ها می‌باشد. این واژه در تورات به صورت «علام» ثبت شده و امروزه به صورت واژۀ «عیلام» به ما رسیده است.4
پس از آن در قرن سیزدهم پیش از میلاد در سنگ نبشته های عیلامی و بومی نام ایشان سوسونکا ذکر شده که به معنی انشان و شوش است .5 درآن دوره این نام بر یکی از ممالک تابع امپراطوری عیلام اطلاق می شده و هیچ گاه به معنی کل عیلام نبود،زیرادر همان زمان بابلی ها و آشوری ها آنجا را همچنان علام می گفتند.6
حتی هخامنشیان که قرن ها پس از آن در صحنه تاریخ ظاهر شدند این سرزمین را کماکان عیلام می خواندند.. در ترجمه متن عیلامی بند شانزدهم نبشته ها ، برحسب قرائت ژول اپ یر ، داریوش نیز آن را به همین نام خوانده است.7
حمله آشور بانیپال به عیلام و فروپاشی آن در سال 641 پیش از میلاد سبب گردید تا نام شوش که پیش از این مرکز عیلام بوده، در کنار نام عیلام در کتب و منابع مختلف مطرح شود. پس از آن و به ویژه در دوره سلوکیان پس از حمله اسکندر مورخان یونانی و رومی مانند هرودوت و گزنفون و موسی خورنی و استرابون این منطقه را که به مراتب کوچکتر از عیلام بود8به نام های سوزیان، سوزیانا، سوزیس، الیمایس و الیمااین می خواندند.9 که در حقیقت تلفظ یونانی و یا رومی شوش بود.
هخامنشیان چون با سرزمین اواژ یا اوژ که بخشی از کهگیلویه ی امروزی را شامل می شد همسایه بودند و با ناحیه مزبور آشنایی بیشتری داشتند، عیلام را روی هم رفته «اوژ» می خواندند.10
پس از آن واژه پارسی اوژ در دوره ساسانیان و در زبان پهلوی به صورت «هوج» درآمده و مردم غرب کهکیلویه ی امروزی و شرق ایذه را به این نام خواندند و سرزمین آنها را هوجستان گفته اند. به اعتقاد جهانگیر قائم مقامی واژه ی «اوژ» دوره هخامنشی، در دوره ساسانی «هوج» شده و پس از آن«هوج» به «خوج» تبدیل گردیده و سرزمین محل سکونت این مردم را خوجستان گفته اند.11
اما در همان زمان کتب و منابع معتبر،همه این منطقه را اهواز گفته اند ، به عنوان مثال محمدبن جریر طبری به هنگام ذکر جنگ های اردشیر بابکان با اشکانیان از این سرزمین به نام اهواز یاد کرده است.12 همو در جای دیگر از اهواز به عنوان منطقه ای بزرگ مشمل بر هفتاد شهر و روستا به مرکزیت سوق الاهواز نام برده است.13 بنا به نوشته طبری پیش از اسلام نیز این ناحیه را به نام اهواز می خواندند.14 نویسندگان و مورخان پس از طبری مانند گردیزی،بیهقی و نویسنده یا نویسندگان تاریخ سیستان15 و همچنین ناصرخسرو16 این منطقه را به همین نام می شناختند و در کتب خود آن را اهواز خوانده اند.
بنا به نوشته جهانگیر قائم مقامی در آن دوره ها در کتابهای تاریخی همه جا این منطقه را اهواز می خوانده اند.17 حمدالله مستوفی نویسنده ی نزهة القلوب خاطرنشان می سازد که از زمان اردشیربابکان(چهارصد سال پیش از ظهور اسلام) تمامی این منطقه را به نام اهواز می خواندند.18
پس از آن به قرن چهارم هجری می رسیم. در این دوره نویسنده کتاب«حدودالعالم من المشرق الی المغرب»(تالیف سال372ق)برای نخستین بار نام خوزستان19 را در کتاب خود آورد.20 اما تاریخ نگاران همچنان نام اهواز را به کار می بردند،گردیزی مولف زین الاخبار21(حدود432ق.) و پس از آن خواجه ابوالفضل بیهقی22(آخرقرن5ق.)و همچنین ناصرخسرو این منطقه را اهواز خوانده اند.

درباره وجه تسمیه خوزستان معتبرترین سخن این است که«خوزیان همان صورت تحول یافته ای از واژه ی خوجستان و یا هوجستان دوره ساسانی است».23 بنابر این اظهار نظر ریشه و منشأ این واژه همان واژه«اواژ» یا «اوژ» هخامنشی است که پس از چندین بار تغییر و تحول در دوره ساسانی ،نهایتا خوزیان شده است. همین خوزیان بعدها و پس از چند قرن به خوزستان تبدیل شده و مولف ناشناخته ی حدودالعالم من المشرق الی المغرب درسال372ق برای اولین بار در کتاب خویش آن را ذکر کرده است. پس از او ابن بلخی نیز در کتاب خویش پس از ذکر نام اهواز ،نام خوزستان را آورده است.24
پس از آن به دوره مشعشعیان یعنی سال845 هجری قمری می رسیم، در این دوره بخش عرب نشین را عربستان نامیدند. اولین بار این نام در کتاب مجالس المومنین تالیف قاضی نورالله مرعشی شوشتری درباب نهم ذکر شد. قاضی کتاب مذبور را در سال 993ق.آغاز و درسال1010ق.، آن را به پایان رساند. از این به بعد در کتب تاریخی نامی از اهواز نیست و نام عربستان جایگزین آن شد.
مرکز عربستان، بزرگترین شهر آن منطقه یعنی حویزه25 بود. نادرشاه افشار درسال1150.دزفول و شوشتر را جزء عربستان کرد26 و آن شهر را حاکم نشین سراسر خوزستان گردانید ، از این تاریخ به بعد سراسر آن سرزمین عربستان خوانده شد.27

واژه عربستان،واژه ای فارسی است و از ترکیب عرب + ستان تشکیل یافته و از آنجا که در زبان فارسی«ستان» پسوند مکان و به معنی محل استقرار قومی یا مردمی است28 این نام برای تمایز بخش عرب نشین خوزستان از بخش غیرعرب نشین آن در آن دوره انتخاب شده بود29 مانند کردستان ، بلوچستان ، لرستان، که هرکدام به معنی استقرار کردها و یا محل استقرار بلوچ ها و یا محل استقرار لرهاست.

همان طوری که ذکر شد از دوره نادرشاه(1150ق.) به بعد سراسر این منطقه را عربستان می خواندند. با وجود این ،برخی مورخان هر دو اسم را در کتب خویش ذکر کرده اند،میرزا صادق نامی تاریخ نگار زندیه در شرح حرکت کریم خان زند به این دیار، نام خوزستان و عربستان را پشت سرهم آورده است.30 مولف فارس نامه ی ناصری ضمن ذکر نام هر دو پس از نام عربستان ، کلمه عجم را به آن افزوده است.31
به هرحال در دوره قاجار نام عربستان در احکام و فرامین دولتی وارد شده و همه جا از کلمه عربستان استفاده می شد، چنان که شاهزاده حشمت الدوله حکمران خوزستان و لرستان در سال1293ق. در نامه ای به شیوخ قبیله بنی سالم به تاریخ ربیع الاول 1293ق. خود را حاکم ایالت عربستان و لرستان می نامد.23 در زمان مظفرالدین شاه نه تنها در کتب تاریخی مانند افضل التواریخ مظفری و منتخب التواریخ مظفری بلکه حتی در روزنامه های این عهد و در روزنامه های دولتی دیگر به ندرت به نام خوزستان برمی خوریم و همه جا کلمه عربستان بر سراسر خوزستان اطلاق می شد.33
تاریخ نگاران و پژوهشگران خارجی نیز به تبع مورخان و روزنامه های آن دوره، این منطقه را عربستان نامیده اند. سرپرسی سایکس34،لرد کرزن35،کلمان هور36، نیبور،لایارد،لوریمر،دیولا فوا،هنری فیلد و دیگران همین نام را در کتاب خود ذکر کرده اند. بر همین اساس حاج عبدالغفار نجم الملک که در سال1299ق. برای برآورد سد اهواز از سوی ناصرالدین شاه به این خطه مامور شد، سفرنامه ی خود را به نام «سفرنامه عربستان» به رشته تحریر در آورد.
پس از آن و در دوره ی قدرت شیوخ آلبوکاسب و به ویژه در عهد شیخ خزعل این نام همچنان به کل خوزستان اطلاق می شد، اما باید توجه داشت که خوزستان یا عربستان آن دوره کمی کوچکتر از خوزستان فعلی است. درآن دوره شهرستان های بختیاری نشین شامل ایذه،مسجدسلیمان و بخش های اطراف آنها و همچنین شهرستان بهبهان جزء خوزستان نبودند.
تا سال 1303 هجری شمسی(1342قمری) وضع بر همین منوال بود، در این سال پس از خاتمه دادن به حکومت شیخ خزعل، حکومت مرکزی، نام عربستان را به کلی از فرمان ها و مکاتبات دولتی حذف کرد و طی ابلاغیه ای خطاب به مردم خوزستان که در حقیقت فرمان ابطال نام«عربستان» و جایگزینی نام«خوزستان» بود نام عربستان را به طور کلی ممنوع کرد.»37
پانصد سال تاریخ خوزستان،عبدالنبی قیم ص77تا83
پاورقی و منابع:
1-احمدکسروی،زندگانی من ص205 2-عزت الله نگهبان،همان ص13
3-par celement hurat et louhs dlaprte…….michel1943
4-جهانگیر قائم مقامی ،تطورات نام سرزمین خوزستان ص172 5-همان ص173 6-همان
7- جهانگیر قائم مقامی،مردم و زبان مادی ها ،کتاب ژول اپ یر ص159
8-سرزمین عیلام شامل بخشی از عراق تا رود دجله،استان های لرستان،ایلام،خوزستان،کهکی لویه و بویراحمد،فارس،کرمان و بوشهر و حتی سیستان بوده و از شمال تا حدود اصفهان می رسید. «گیرشمن،ایران از اغاز تا اسلام ص 27
9- جهانگیر قائم مقامی خوزستان،تطورات نام این منطقه و وجوه تسمیه آن»ص293
10- جهانگیر قائم مقامی ،تطورات نام سرزمین خوزستان ص174 11-همان ص179
12 -تاریخ طبری جلددوم ص583 13-همان ذیل عنوان«خبرگشادن اهواز»
14تاریخچه اهواز،پانصدسال تاریخ خوزستان ص453
15- جهانگیر قائم مقامی همان ص179 16-سفرنامه ناصرخسروص115 17-همان ص176
18-حمدالله مستوفی،نزهه القلوب ص131 19- جهانگیر قائم مقامی مجله یغما ش8سال سوم.
20-حدودالعلم من المشرق الی المغرب ص136 21-تاریخ گردیزی ص128 22-تاریخ بیهقی ص293 
23- جهانگیر قائم مقامی همان ص179 24-فارس نامه ابن بلخی ص60 
25جان.ر.پری«کریم خان زند(تاریخ ایران بین سالهای 1471-1779) ص49
26-احمدکسروی ،تاریخ پانصدساله خوزستان ص108 27- همان ص257
28-فرهنگ معاصرفارسی امروز ص 739 29- جهانگیر قائم مقامی، همان ص180
30-تاریخ گیتی گشا در تاریخ زندیه،میرزامحمدصادق نامی ص130
31-حسنی فسایی،فارس نامه ی ناصری جلددوم ص996 32- جهانگیر قائم مقامی، همان ص182
33- جهانگیر قائم مقامی، همان 34-سفرنامه سایکس ص282
35-جرج ناتیل کرزن،ایران و قضیه ایران ص389 36- جهانگیر قائم مقامی،یغما همان منبع
37- جهانگیر قائم مقامی، همان ص183

فرو ریختن پایه های دلایل ذولقرنین بودن کوروش هخامنشی!

مهمترین دلیل برای مدعیان ذولقرنین بودن کوروش، نوشته های ابولکلام آزاد مفسر هندی و استفاده کردن علامه طباطبایی از ان دلایل در تفسیر المیزان و تایید تلویحی ذولقرنین بودن کوروش هخامنشی از جانب ایشان است.
با زیر سوال رفتن تئوری ابولکلام آزاد درباره ذولقرنین، خود به خود سایر دلایل مدعیان کوروش بودن ذولقرنین هم از بین می رود
-------
دلایل و مطالبی که تئوری ابوالکلام آزاد را زیر سوال برده را در قالب یک فایل پی دی اف 40صفحه ای برای دانلود در اختیار علاقه مندان قرار دادم.
 

حقوق بشر و مجازات در میان شاهان باستانی ایران

کوروش کوچک در آسیای صغیر والی بود. نمیتوان گفت که او فریب اشخاص بدذات و متقلب را میخورد.زیرا آنها را به سختی مجازات میکرد. در شاهراهها  اشخاصی دیده می  شدند که پا و دست هایشان قطع شده بود.

1031 مشیرالدوله ج 2                                                                                                                                                                                                          

قطع دست و پای جنازه برابر یک قانون مجازات پارسی بوده است

مشیرالدوله پیرنیا 1025-1024

زبان بریدن و یا سوراخ کردن آن

در میان شگنجه ها و مجازات  در میان پارسیان میتوان به رایج ترین آن یعنی بریدن و یا سوراخ کردن زبان  اشاره کرد. این امر به آن حد رایج بوده که حتی در امثال و فولکلورها نیز بکار برده شده است. کلامی همچون        زبانش بریده باد                زبانت را ببر               زبان از حلقوم کشیدن، در ادبیات مکتوب نیز شاعرانی همچون سعدی و اسعد طوسی از ان بهره برده اند 

 مانند زبان بریده بکنجی نشسته ، صم و بکم (سعدی)

 زبانی که باشد بریده زجای ( اسدی طوسی)

به هر حال این شکنجه یکی از شکنجه های بسیار دردناک  و وحشت انگیز است که بکار برده می شد و اغلب برای کسانی بکار گرفته میشده است که قصد  داشتند ساکت بمانند و نتوانند مطلبی و یا حرفی را بیان کنند. گاه این شکنجه با گوش بریدن و دماغ بریدن و زمانی نیز کور کردن همراه بوده است. طریقه زبان بریدن به سه نوع بوده است.

زبان را از میان دهان با فشار بیرون آورده و از انتهای عضله که به کف دهان پیوسته است  می بریدند که در این حال عسرالبلع اگر چه پدیدار می شود، ولی با نیمه آن میتوان عمل بلع را انجام داد، اگر چه به سختی، ولی حرف  زدن حرف زدن به طور کلی از بین میرود و فقط در هنگام شکنجه میتواند صداهائی را بیرون دهد.

 زبان را بوسیله نوک خنجر از انتهای حلق جدا کرده و بیرون می آورند و در اینحال کسی که مورد شکنجه قرار گرفته است اگر در اثر خونریزی نمیرد، به علت عسرالبلع و فشار شدید بر گلو و گاهی معدوم شدن زبان کوچک دچار رنج فراوان میشده است و اغلب با خفگی و یا ادن حاد ریه در میگذشت ( بعلت دخول اشیا  خارجی در نای)

زبان را از پشت سر بدر می آوردند. طریق عمل چنین بوده که گردن را سوراخ و زبان را از انجا بیرون میکشیدند. بالطبع این کار موجب مرگ می شده است.


نمونه هایی از تاریخ

شاپور به اعلی درجه پرقدرت و ... بسیار غضبناک و درشت خو بود  ... وقتی پوسک عیسوی را به حضور شاه بردند و اظهار داشتند که بر شهادت همکیشان خویش غبطه میخورد و به عظمت شاه وقعی نمیگذارد. شاپور را غضب در گرفت و فریاد زد این مرد را به مرگ دیگر مردمان نکشیدن چون جلالت شاهانه را تحقیر کرد و با من چون همسری سخن راند. زبان از پشت سر بر اورید تا سایرین که هنوز در قید حیاتند بدان سبب از خشم من بترسند.

 ایران در زمان ساسانیان کریستین سن ص275                                                                             

 اردشیر دوم امر کرد سربازی از قشون کورش کوچک را که گفته بود دو نفر از دشمنان را کشته ، زبانش را بوسیله درفش سه دفعه سوراخ کنند

208 پلوتارخ ج 1 ***  1034 مشیرالدوله پیرنیاج 2 ----

پروشات مادر اردشیر دوم،  دستو.ر داد سرباز کاریانی را که زیر زانوی کورش کوچک را بریده بود، ده روز تمام زجر دهند و بعد زبانش را بکشند

   1034 مشیرالدوله پیرنیاج 2

اردشیر دوم امر کرد اودیاستس که خداوندگار خود تریتوخمس را کشته بود را بکشند. بدین ترتیب که زبان او را از بیخ بیرون کشیده و از بیخ ببرند.

   ص 505 اومستد

دایوش شاه گوید فراورتیش دستگیر شد و او را نزد من اوردند .... و من زبان او را بریدم

          ایران در دوران نخستین هخامنشیان348.کتیبه بیستون

برخی از تعالیم ازدواج با محارم و رفتار با زنان در آیین زرتشتی

«...هم چنین نکته ای که شایان توجه است تاکید مستمر بر ازدواج با محارم است. پدیده ای که بدون هیچ شک شبهه ای در منابع و ماخذ مزدایی و غیر مستقیم به وضوح می بینیم. به خلاف کوشش های قرن نوزدهمی که در جهت انکار آن به عمل آمده است...شواهدی به دست ما رسیده است که حکایت دارد خانم ها بر خلاف میلی باطنی خویش ،مجبور بودند تا با پدران و برادران خویش همخوابگی نمایند،هرچند که (در ظاهر) موافقت دامادها ضروری بود.»

(ژولیان بالدیک، ادیان آسیا،صفحه80و81)

محققین می نویسند:

«در منابع اصیل زرتشتیان، ازدواج با محارم عبادت به شمار می رفته و با و عده  ثواب و اجر آثار عالی تشویق شده است؛ از قیبل این که ازدواج بین خواهر و برادر با فره ایزدی روشن می شود و دیوان را دور می کند و گناهان کبیره را محو می کند.»

(دینکرد،کتاب نهم فصل 60،فقره2و3. در اینجا نقل از محمد خاتم پیامبران،صفحه82،راوندی تاریخ اجتتماعی ایران، صفحه661کریستین سن.ایران در زمان ساسانیان،صفحه234)

دیاکونوف:

«در مورد اردواج با محارم در ایران باستان،اسناد و مدارک زیادی در دست است؛ از جمله کمبوجیه دوم خواهرش یعنی آتوسا را به زنی گرفت.داریوش دوم با خواهر خود پاریساتیدا ازدواج کرده بود، فرزند ایسان اردشیر دوم پس ار مزگ زن اول خود با دو دختر خود آتوسا و آمستریدا ازدواج کرد

(دیاکونوف،تاریخ ماد،در اینجا نقل از صفحه 474،راوندی،تاریخ اجتماعی ایران)

ویل دورانت :

«دختران طرف توجه نبودند...از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یکی است که: پدران از خدا مسائلت نمی کنند ک دختری به ایشان روزی کند و فرشتگان،دختران را از نعمت هایی که خدا به آدمی بخشیده به شمار نمی آورند.»

(ویل دورانت، تاریخ تمدن،جلد1،صفحه553)

راولینسون :

«زنان طبقات بالای اجتماع،جرات نمی کردند که جز در تخت روان روپوش دار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکارا با مردان آمیزش کنند.زنان شوهر دار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد ببینند. در نقش هایی که از ایران باستان بر جای مانده،صورت هیچ زنی دیده نمی شود.»

(ویل دورانت.نقل از راولینسون،تاریخ تمدن،جلد1،صفحه552)

بررسی آراء ابن خلدون و زرین کوب درباره افسانه آتش سوزی کتب ایرانی بدست مسلمانان

"کتابسوزی مسلمین" از دروغهای تاریخی بزرگی بود که از سوی سلطه گران "هویت ساز" جهانی و وابستگان آنها کاملا آگاهانه و برنامه ریزی شده پیوسته تکرار شد تا آنجا که بسیاری از مسلمانان نیز آنرا باور کردند! غافل از آنکه اساسا کتاب و کتابخانه ای در کشور ساسانی یافت نمی شد؛ و پژوهشگران تنها از احتمال وجود تعداد اندکی نوشتارهای دینی در این دوره سخن گفته اند. تنها بیاری خط و زبان عربی بود که زبان فارسی توان کار فرهنگی گسترده و نگارش علمی یافت؛ هر چند دانشمندان ایرانی مسلمان کار با زبان عربی را ترجیح می دادند. بگفته باستان گرایان عرب ستیز دروغ پرداز، عرب جز قرآن کتابی ندیده بود؛ با خط و کتابت آشنایی نداشت؛ ارزشی برای آثار فرهنگی قائل نبود؛ "کتابهای بیشمار ایرانیان"!؟ آنها را شوکه کرد و به کتابسوزی واداشت!؟ زرین کوب در کتاب "دو قرن سکوت" با یک منطق صوری آتش زدن کتابهای موهوم کشور ساسانی بدست اعراب مسلمان را، علیرغم نبود اسناد، امری قطعی گرفته است؛ زیرا عرب مسلمان "جز کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست" و کتاب را "بدیده حرمت وتکریم نمی دیده است".

بی تردید هر مسلمانی قرآن را برترین نوشتار می داند زیرا سخن خداوند است؛ ولی درست به همین دلیل باید به آثار فرهنگی ارج نهد زیرا خداوند در قرآن به "قلم و آنچه می نویسند" سوگند می خورد(سوره قلم) آموزش و فرهنگ نوشتاری را امری خدایی می داند (سوره علق، آیات ۶تا3) که نشان از ارزش والای کار فرهنگی در اسلام است؛ و پیامبر مسلمانان از زن و مرد را به فراگیری دانش حتی تا چین و نزد کافر هم تشویق کرده است و بر نگارش دانش هم تأکید کرده است (قیدوا العلم با الکتابه). بنابراین اعراب مسلمان نباید دست کم تا زمانیکه به محتوای کتابهای ادعایی در کتابخانه های ادعایی کشور ساسانی شناختی نیافته اند دست به نابودی آنها زده باشند.

زرین کوب می گوید: "در دوره ای که دانش و هنر به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است، از میان رفتن این دو طبقه ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمی گذاشته است" زیرا آن کتابها هیچ "فایده" ای هم برای اعراب و"محیط مسلمانی" نداشته است (دو قرن سکوت، ص ۱۱۷). پس اگر به اعتراف زرین کوب آن کتابهای ادعایی هیچ دانشی که به درد دیگران بخورد در بر نداشته و تنها به کار موبدان و اشراف ساسانی در فریب و سرکوب و چپاول مردم ایران می آمده است، پس از سرنگونی ساسانیان خودبخود و یا بدست مردم ایران از میان می رفت و باز نیازی به "سوزاندن" و "غرق کردن" از جانب اعراب مسلمان، و غم و اندوه ایرانیان از این بابت، نبوده و نیست. بگفته زرین کوب، ابن خلدون در مقدمه چاپ مصر نوشته است چون سعد بر مدائن دست یافت و کتابهای بسیاری آنجا دید، به عمر نامه نوشت و در باره آنها دستوری خواست عمر در پاسخ نوشت که آنها را به آب افکن که اگر رهنماینده باشند قرآن رهنماینده تر است؛ و اگر مایه  – گمراهی باشند از آنها آسوده گشته ایم. پس آنها را در آب یا آتش افکندند (همانجا، ص ۱۱۸)روشن نیست چگونه این دروغ بزرگ تاریخی در مقدمه چاپ مصر ابن خلدون راه یافته است؛ و چرا ابن خلدون که خود در کتاب تاریخش گفته است: سعد چون بر مدائن دست یافت "هیچیک از تصاویر و تندیسها را تغییر نداد" (ص ۵۰۸ ) در مقدمه اش او را به نابود کردن "کتابها" متهم ساخته است!؟ چگونه حکومت جدید که آثار مادی و برجسته نظام پیشین را نمی زداید، نوشتارهای آنرا بدون هیچ کنجکاوی و بررسی از میان می برد؟ و باز روشن نیست که چگونه رخدادی که از نگاه تمامی مورخان نزدیکتر به "حادثه" چون یعقوبی، بلاذری، طبری، ابن هشام و... پنهان مانده، هشت قرن بعد در اندلس به ابن خلدون الهام شده است!؟ اسناد و مدارک تاریخی باید بهم پیوستگی داشته باشند. مورخی که با فاصله زمانی به گزارش رویداهای تاریخی می پردازد باید به مدارک پیشین استناد کند؛ وگرنه سخن او اعتباری ندارد. زرین کوب که سپس به سستی استدلالهای خود در کتاب "دو قرن سکوت" و نیز این حقیقت که مسلمانان بنیانگذاران کتابخانه های بزرگ عمومی در جهان بوده اند پی برد؛ و دید که مسلمانان نه تنها بی علاقه به کتاب نبوده بلکه در همان سده نخست هفتاد کتابخانه عمومی تنها در غرناطه اسپانیا (اندلس) ایجاد کردند (زرین کوب، کارنامه اسلام، ص ۱۶ )، ادعای کتابسوزی مسلمین را پس گرفت و روایتهای مربوطه را چه در رابطه با کتابخانه اسکندریه و چه در مورد مدائن و خوارزم "افسانه ای"، "بی اساس"، "تازه ساز" و "مشکوک" خواند (همانجا). وی همچنین ادبیات عربی را سرچشمه ادبیات فارسی می خواند؛ ابونواس شاعر عرب را الهام بخش رودکی(پدر شعر فارسی) می داند؛ و قصیده های عربی ابولطیب، بحتری و ابوتمام را نیز الهامبخش عنصری، منوچهری و حتی سعدی (همانجا، ص ۵۵ ).


منبع:تاریخ سیاسی ایران باستان صفحه 264-265

در نقد قصه کتابسوزی اکندریه در فتح مصر نیز به این مطالب بنگرید:

کتاب سوزی مسلمانان شایعه‌ای تاریخی

همچنین بنگرید به :

ممنوعیت افشاگری دروغی تاریخی

و