زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

گفتمان ملی گرایانه، تاریخ سازی و انکار وجودیت اقوام

بخش هایی از کتاب «تطورات گفتمان های هویتی ایران» به همراه توضیحی مختصر:

«ارنست رنان در مورد روشی که معمولا تاریخ برای اثبات ملیت ها یا ایجاد ملت ها و هویت ملی در گفتمان های ملی گرا بکار گرفته می شود، بیان جالبی دارد...می گوید برای اینکه بتوان وجود ملتی را اثبات یا به تعبیر بهتر خلق کرد، باید تاریخ را به نحو نادرست و تحریف شده ای روایت نمود. تاریخ مملو از رخدادها و حوادثی است که به اشکال مختلف و در تقابل و تعارض با تصویر مطلوب از ملت ها و شکوهمندسازی  آنها قرار دارد و به ویژه نافی وحدت و استمرار هویتی آنها است. در نتیجه برای اینکه بتوان از دهان آن داستانی نقل کرد که از وجود این موجود خیالی به ویژه ثبات و پایداری تاریخی آن خبر دهد، چاره ای جز این نیست که به تحریف تاریخ، حذف قسمت ها و رخدادهای نامیمون آن و ابداع روایتی متفاوت از واقعیت عینی آن دست زد (رنان،1380)

این سخنان ارنست رنان برای ما چقدر آشنا می نماید!؛ زیرا ملی گراهای پان ایرانیست را توصیف می کند!. همانها که از ایران دوره باستان, یک کشور آرمانی با مفاهیم اجتماعی-سیاسیِ مدرن امروزی به تصویر می کشند...! نویسنده سپس از "تاریخ سازی ها"ی ملی گرایان بر پایه سخنان رنان یاد می کند: 

 «اما نکته مهم این است که آنچه رنان در مورد رویکرد گفتمان ملی گرایانه یا گفتمان هویتی کلاسیک تجدد در باب ملیت نسبت به تاریخ به عنوان یکی از معیارهای تشخیص یا اثبات ملیت و هویت ملی می گوید، عینا در مورد سایر ملاک ها نیز مصداق و صحت دارد. ملیت نیازمند هویت ملی واحد، یکسان و مشابه است. اما از آنجایی که در واقعیت نمی توان برپایه هیچ یک از معیارها به چنین موجودی با این ویژگی دست یافت چاره ای نمی ماند جز اینکه به اقتضای شرایط برای ابداع ملیت و هویت ملی مشترک به تحریف یا تخطئه واقعیت دست زد. نباید تصور کرد که این سخن صرفا جنبه فرضی یا نظری دارد. اگر ملی گراهای ترک برای حدود یک قرن است که نافی وجود قومی به نام کرد می شوند که در بخش مهمی از ترکیه کنونی زندگی می کنند و به جای کرد آنها را «ترک های کوهی» می خوانند، نباید باعث تعجب گردد. البته چنین تمهیدی بسیار عجیب و خلاف عقل سلیم می نماید؛ اما معظله ای که ملی گرایی و هویت ملی آفریده تنها راه حل آن دست یازیدن به چنین طرق نامعقول و طنزآمیز است. به علاوه نباید تصور کرد چنین تمهیدی صرفا وجه عملی یا سیاسی دارد. این گونه تلقی ازمسئله، موجب غفلت نسبت به عمق نظری آن می شود. البته این معنا را دست نمی دهد که این تمهید ارزش عملی یا سیاسی ندارد. برای حل مشکلی که ترک های ملی گرا به این روش غیرمعمول و مضحک به آن پاسخ داده اند، راه حل های متفاوت دیگری نیز وجود داشته است. اینکه سمت راه حلی می روند که آنها را نه تنها در تعارض با عقل دیگران بلکه با عقل خودشان قرار می دهد، به واسطه ماهیت گفتمانی است که از درون و برپایه آن با مسائل خویش مواجه می شوند. اتفاقا از این حیث باید آنها را به واسطه وفاداری اصولی به آن و عدم تناقض رفتاری تحسین کرد. توسل آنها به راه حل هایی که به معنای زیر پا گذاشتن عقل است، ابتدا و بیش از هر چیزی ناشی از نقصان گفتمانی اعتقادات آنهاست.»

نسخه وطنی پان ترکیسم, یعنی پان ایرانیسم در دهه های اول شکل گیری اش, با فراهم کردن یک گفتمان فرهنگی-اجتماعی برای حکومت رضاشاه، سیاست یک زبان یک فرهنگ را در برخورد با اقوام ساکن در جغرافیای ایران -ممالک محروسه سابق- اتخاذ کرد، که به انکار هویت قومی-زبانی-فرهنگیِ اقوام منجر شد. بطور مثال عرب ها را عرب زبان, و ترک ها را آذری نامیدن، و نیز تغییر و انکار نام های بومی شهرها محل سکونت اقوام یاد شده و...،  نتیجه اش در سالیان بعد, عکس العمل اقوام -اعم از نخبگان و توده ها- را در پی داشت. حرکت های افراطی واگرایانه مانند خشونت و جدایی خواهی از ابعاد منفی این عکس العمل بود،  البته هویت طلبی فرهنگی -زبان قومی و سایر مطالبات اجتماعی مرتبط با فرهنگ قومی و بومی- از ثمرات منطقی و قابل توجیه عقلانی چنان سیاستی است.

نویسنده سپس از جان استوارت میل یاد می کند که در دفاع از استعمارگری، مخالف هویت های فرهنگی-قومی یا ملیت های کوچک است و از اینکه ملیت های بزرگ این گونه هویت ها را می بلعند و در خود هضم می کنند دفاع می نماید. وی "این اقوام را دعوت می کند که به جای چسبیدن به میراث گذشته شان خود را در ملیت های بزرگ تر ادغام و محو کنند":

«معتقدین به گفتمان[ملی گرایی] یا بایستی بر روی این تمرکز کنند که همه اقوام نخواهند مطابق منطق ارائه شده توسط آنها عمل کنند، یا اینکه تلاش کنند به طور نظری اقوام دیگر را انکار کرده و وجودیت آنها را نفی کنند تا جای لازم برای ملیت مورد نظر آنها باز شود. و یا اینکه، در صورت بالا گرفتن ادعاهای نامطلوب، از طریق ترغیب یا سکوت، راه را برای توفیق ملی گرایی و هویت ملی خود باز کنند. البته می دانیم که در بیشتر موارد این راه دوم بوده که انتخاب شده است زیرا ملی گرایی نظراً و عملاً ستیزه آفرین است. تنها راه حل برای آن راه حل های خلاف عقل در نظر و عمل است، زیرا معظلات آن چاره دیگری جز این ندارد»

 ناسیونالیسم، ناسیونالیسم را در پی دارد! انکار هویت، منطقا به عکس العمل منجر می شود. نمی شود با چماق بر سر کسی کوفت و توقع داشت از خودش دفاع نکند. او هم از همان چماق استفاده می کند. به قول دکتر علی الطائی: «اگر ناسیونالیسم برای آنان خوب است و رواست،برای ترک و کرد و عرب و بلوچ زشت و ناروا نیست» ناسیونالیسم پهلویِ پان ایرانیستی تاکنون در ایران با شکست مواجه شده و شاهد عینی اش گرایشات روز افزون اقوام ایرانی اعم از ترک و عرب و ... به هویت قومی شان اعم از زبان قومی, رسومات و سنن, لباس و موسیقی قومی و ... .

دکتر حسین کچویان، تطورات گفتمان های هویتی ایران، ص44-46 

خویشاوندکشی برای قدرت

«چند مثال: چون کمبوجیه به شاهی رسید، برادرش (بردیا) را کشت. اردشیر درازدست، عمویش(ویشتاسب) را کشت و به شاهی رسید. سغدیان نیز برادرش (خشایارشای دوم) را کشت و به شاهی رسید. داریوش دوم هم برادرش (سغدیان) را کشت و به شاهی رسید. همین که اردشیر سوم به شاهی رسید، اغلب خویشان و حتی شاهدختها را کشت و به شاهی رسید. اشک یازدهم(فرهاد سوم) را، دو پسرش (مهرداد و ارد)، کشت. مهرداد پدرکش بر تخت پدر نشست و پس از چندی، ارد او را کشت. همین که اشک چهاردهم (فرهاد چهارم)، به شاهی رسید، برادرانش را کشت و چون پدرش او را ملامت کرد، وی را هم کشت. اشک پانزدهم (فرهاد پنجم)، با همدستی مادرش (مویزا)، پدرش را کشت و با مادرش، مشترکا بر تخت سلطنت نشستند. شیرویه (قباد دوم)، همه برادرانش را کشت. چون شاه اسماعیل دوم به سلطنت رسید، همه برادران  و سپس برادر زادگانش را کشت. شاه عباس بزرگترین فرزندش (صفی میرزا) را کشت و دو فرزند دیگرش را کور کرد. شاه صفی، شکم همسرش را درید و مادرش را زنده به گور کرد. آقامحمّد خان چند تن از برادرانش را کشت و چند تن دیگر را کور کرد.

درست گفته اند که «المُلکُ عَقیمٌ لا رَحِمُ لَهُ» و «لا ارحامَ بَین َ اَحَدٍ» به گفته نظامی: خطرهاست در کار شاهان بسی/ که با شاه خویشی ندارد کسی.

 همچنین از پیامبر خدا-ص- نقل کرده اند: خداوند رابطه خویشاوندی پادشاهان را بریده است. آنان شیفته پادشاهی هستند؛ تا آنجا که یکی، برادر و پدر و فرزند و جدّش را می کشد؛ مگر کسانی که پروا پیشه باشند و ایشان نیز اندکند. (فردوس الاخبار ج1،ص121)


محمد اسفندیاری، آسیب شناسی دینی، ص248 

فلسفه خسروانی

فلسفه خسروانى یا پهلوى که ایرانیان مسلمان آن را «فهلوى» ظبط کردند، فلسفه ثنویت است. اما کدام فلسفه است که کاملاً از ثنویت فارغ است و نیازى به آن ندارد. ما نام افراد معدودى از فلاسفه فهلوى را شنیده‏ ایم از قبیل جاماسب، فرشادشور و بزرگمهر که اثرى از آنها براى ما نماده است. مى‏توان گفت در میان آثارى که دردست هستند آنچه در این موضوع ناب تر از همه است «حکمت الاشرق» شهاب ‏الدین سهروردى و رساله‏ هاى جانبى آن است. اگر ثنویت فهلوى همان است که این نابغه مرموز فهمیده است هم جنبه طبیعى آن قابل درک است و هم جنبه ماور الطبیعه آن. و در حقیقت حکمت اشراق او همان است که در فروع به افلاطون و در اصل به شخص زردشت منتسب مى‏دارد. از بیانات او برمى‏آید که احتمالاً به متونى از فهلویان دست یافته بوده و از محافظه‏ کارى‏ هاى بى ثمرش معلوم مى ‏شود که از افشاى آنها پرهیز کرده. او مانند افلاطون و بالاتر از او معتقد است که حاکمان باید حکیمان باشند و فیلسوف جانشین خدا در زمین است و هرگز زمین از وجود جانشین خدا خالى نخواهد بود.

ما سهروردى را یک فرد شیعى نمى ‏شناسیم اما فلسفه او علاوه بر اصول فهلویات از فلسفه تشیع نیز شدیداً متأثر بوده است و ظاهراً همین دو گرایش اساسى است که وى را در 36 سالگى در نظر صلاح‏ الدین مستحق اعدام کرد. صلاح الدین ایوبى هنوز از حمام خونى که در مصر از فاطمیان و شیعیان به راه انداخته بود سر و صورت را نشسته بود که آوازه «حکومت حق حکیمان است» برایش قابل تحمل باشد.

همانطورى که اصول فلسفه سهروردى ترکیبى از اصول افلاطون، فهلویون و شیعه بود، اصول فلسفه نیچه ترکیبى از ایونى ‏ها، فهلویون، افلاطون و اصول فیزیک و زیست‏ شناسى بود. سهروردى مانند افلاطون علت استحقاق حکومت حاکمان را فلسفه مى‏ داند، ولى نیچه فلسفه را از شرایط لازم سوپرمن مى‏داند.

ثنویت در تعبیر «نور و ظلمت» زمانى اساس اندیشه محافظه کاران در قالب «تصوف» در سرتاسر ایران رواج یافت و از آنجا به سایر ممالک اسلامى سیل آسا حرکت کرد به حدى که زبان فارسى در همه کشورهاى اسلامى زبان تصوف گردید. که صدرالدین قونوى صوفى، در مصر به زبان فارسى تدریس مى‏کرده است. اما سهروردى در زیر چتر تصوف به شکل متعارف آن قرار نگرفت. با دستى در فهلوى شرقى و دستى در افلاطون غربى به معرفى فلسفه‏اى مشخص پرداخت و همین اقدام در شراط آن روزى کافى بود که محافظه کارى‏ هاى فیلسوفانه‏ اش بى ثمر گردد. بینش او مانند نیچه اصل حکومت را از نفوذ دموکراسى، کنار مى ‏کرد لیکن او در صدد تحکیم اخلاق و مساوات بود. حکمت او مانند خودش جوانمرگ نگشت پس از او در بستر تصوف فعالیت پر دامنه ‏اى داشت. جلال‏الدین رومى را باید پیرو اصولى که از دو شخصیت مرموز یکى شیعى و دیگرى سنى گرفته بود، دانست: اول سهروردى دوم محى الدین ابن عربى.

عزیز الدین نسفى در ظاهر یک صوفى و در باطن تبیین کننده راه او بود که بیشتر به جنبه الهامى آن مى ‏پرداخت. حکمت اشراق مناطق سنى نشین امپراطورى اسلامى را در لباس تصوف فتح کرد اما در مناطق شیعى نشین روى خوشى ندید. باتوسعه تشیع در ایران عرصه هم بر حکمت اشراق و هم بر تصوف تنگ گردید. زیرا شیعیان در یافته بودند که رهوار عشق و الهام در چهار چوبه هیچ منطقى محصور نمى‏ گردد. بر خون سهروردى نه سنى‏ اى گریست و نه شیعه‏ اى.

تشیع فلسفى‏ ترین شعبه اسلام است که از مایه آسمانى و الهام قوى اى هم بر خور دار است که دقت فلسفى در آن با ظرافت الهامى در هم آمیخته است. با این همه این مرغزار آشیانه فلسفه انعطاف‏ ناپذیر ارسطو گردید. به نظر مى‏رسد آنچه باعث این موضوع شده خصوصیت منطق ارسطو باشد که در چهارچوبه مشخص قرار داشت و هیچگونه سیالیتى در آن وجود ندارد اما این حقیقت هم وجود دارد که فلاسفه ارسطوئى نیز خود شان را بر اندیشه شیعه، تحمیلى مى‏دانستند. بارها از طرف آنان تکفیر شدند. صدرالدین شیرازى از بى مهرى مردم شهر و کشور خود که شیعه بودند ناله‏ ها دارد.
ما اطلاع لازم را از فلسفه تشیع نداریم و یا نخواسته‏ ایم داشته باشیم اما وجود چنین فلسفه‏اى یک واقعیت است، این عدم اطلاع کافى موجب مى‏شود که دچار تناقض گردیم «لینتون مى‏ گوید» «پیغمبر اسلام ابو بکر پدر زن خود را جانشین خویش کرده بود اما او مرد کهنسالى بود و پس از دو سال وفات کرد. در این هنگام اسلام به سه فرقه عمده یعنى شیعه، سنى و خوارج منشعب شد» در حالى که خود سنى ‏ها که پیروان ابو بکر هستند منکر هرگونه وصایت و تعیین جانشین از ناحیه پیامبر شان هستند. وى سپس مى‏گوید « شیعیان که اصولا ایرانى بودند آداب و بینش زندگى ساسانیان قبل از ظهور اسلام را با تعلیمات اسلام به هم آمیخته و از آن فرقه‏ هاى مذهبى و مسلک‏ هاى عرفانى چند به وجود آوردند».

اولا باید توجه کنیم که قبل از آنکه ایرانیان شیعه شوند امپراطورى شیعه در مصر بود که مردمانش یا عرب بودند ویا قبطى.

ثانیا آنچه مسلم است این است که شیعیان با وجود اصل الهامى در بینش و ذائقه شدید عرفانى شان، هیچ مسلک و مرام شناخته شده تصوف را به رسمیت نشناخته‏ اند. باید گفت تعداد کمى از مسلک‏هاى مزبور بود خودشان را شیعه دانسته‏ اند، هر چند شیعیان اهمیتى به آنان نداده باشند. در میان فرقه‏ هاى اسلامى دافعه شیعه از همه شدیدتر بوده است.

اینجاست که در مى‏ یابیم آنان که مى‏خواهند نیچه را یک ایرانى به تمام معنى بدانند و یک ایران 4000 ساله را یکجا در نیچه مشاهده کنند عجولانه و با مسامحه سخن مى‏گویند. اصلى که نیچه بدان معتقد است، که «سوپرمن ظهور خواهد کرد» رابطه‏ اى با انتظار ظهور مرد برتر شیعه ندارد. شخصیت و آثار نیچه نشان مى‏دهد که خود او اطلاعى از این اصل تشیع نداشته. در ثانى سوپرمن شیعه سوپرمن سنى هم هست با این تفاوت که مرد برتر شیعه آسمانى‏ تر از مرد برتر سنى است.

بنابراین سوپرمن نیچه بیشتر به مرد برتر سنى شبیه است تا مرد برتر شیعه. اما این تصور هست که شیعه در اصل «خاندان برتر» که مرد برتر هم باید از آن خاندان، باشد با اصل اشرافیت خواهى نیچه نزدیک است، لیکن مساوات خواهى شیعه که آن را از طرفدارترین اندیشه ‏ها نسبت به «عدل» باید دانست آن را در جهت مخالف نیچه قرار مى‏دهد. خداى شیعه از عدل خودش خارج نمى‏گردد.

با اینکه بى تردید اتهام سهروردى در ظاهر فهلوى گرائى بود و در باطن عدم سازگارى او با برداشت تسنن از حکومت - که مئالاً به یک هم آوائى باشیعه مى‏گردید - بود. اما عدم اعتناى شیعیان به او و به فلسفه او و نیز به دنباله روان صوفى او، نشان مى‏دهد که تفکر شیعه هیج تلفیقى با اندیشه‏ هاى عصر ساسانى ندارد.

تناقض دیگر در این است که از طرفى انشعاب مسلمان‏ها به سنى و شیعه را همزمان با وفات پیامبر (ص) بدانیم که علتى غیر از جانشینى و حکومت نداشته است و از طرف دیگر باور شیعه به حاکمیت متسلسل خاندان على (ع) را - که به قول لینتون برادرزاده پیامبر (ص) است - با «فرّى» که در ایران پیش از اسلام بوده در ارتباط بدانیم.

بلکه قضیه کاملاً برعکس است: اقوام ایرانى و فلسفه حاکم بر آن معتقد است که خاندان هاى فاقد «فر» نمى‏توانند به حکومت برسند یعنى هم نباید حکومت کنند و هم به حکومت رسیدن‏شان غیر ممکن است. امکان موفقیت براى آنان فقط چند صباحى هست که چونان ضحاک سرنگون مى‏شوند. لیکن شیعه در مواردى حکومت مخالفین را تحمل کرده است.

تصور من این است که فلسفه شیعه در ماهیت خودش پیچیده‏ ترین فلسفه‏ اى است که هر محقق باید براى شناختن آن دقت تعقل را با حساسیت دقیق الهامى بیامیزد و در عین حال توجه داشته باشد که الهام شیعى درست مانند تفکر در چهارچوب تعقل قرار دارد. و این مشخص‏ ترین و تعیین کننده‏ ترین ویژگى فلسفه شیعه است که این ویژگى را در هیج فلسفه و اندیشه‏ اى نمى‏ یابیم. شیعه میان تعقل و الهام هیچگونه تضادى نمى‏بیند. به عبارت دیگر: عشق شیعه عقل را دود نمى‏کند و تعقل شیعى با عشق متعاون است. بر خلاف بینش جلال‏ الدین رومى که عشقش عقلش را دود مى‏کند.

منبع: کتابِ "چنین گفت نیچه " نوشتهء ت. و (دریافت کتاب)
__________________