زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

دانلود کتاب عقل فقهی

کتاب عقل فقهی نوشته  روحانی مصلح و نواندیش حجت الاسلام مرحوم عباس یزدانی

دریافت (10مگابایت)




نوروز و ترکان؛بنیانگذاران جشن نوروز؛ (منشأ غیر ایرانی نوروز)

«بنیانگذاران جشن نوروز: آیا بنیانگذاران جشن نوروز ایرانیان هستند یا مردمان آسیای مرکزی؟-؟ شاید برخی ها با دیدن این پرسش گمان کنند که من در صدد زیر سؤال بردن ماهیت ایرانی جشن نوروز هستم، اما اگر اندکی تأمل فرمایند خواهند دید که این موضوع نه فقط به عنوان سؤال بل مطابق اسناد تاریخی و آثار موجود امروزی مطرح است و نشان می دهد، که اصل و اساس این جشن ایرانی نیست. و برای عده ای حق می دهم که از این سخن تعجب کنند زیرا یک عامل تاریخی و یک عامل عمدی که به صورت یک پروژة بزرگ توسط گروه محمد علی فروغی بشدت به اجرا گذاشته شد، طوری در ذهن مردم جای داده است که کسی در ایرانی بودن جشن نوروز تردید نمی کند. و چون در بیشتر دوره های تاریخی، ایران قوی ترین قدرت منطقه بوده، و قدرت هر چیز را تملک می کند، جشن نوروز را هم تملک کرده است.

دست اندرکاران لغتنامۀ دهخدا و نیز دکتر معین در فرهنگش تلنباری از افسانه ها و خرافه ها آورده اند تا منشأ عید نوروز و بینانگذار آن را معرفی کرده باشند،گاهی آن را به جمشید نسبت داده اند؛ در حالی وجود خود جمشید، افسانه است تا چه رسد بنیانگذار عید نوروز باشد. گاهی به شاه دیگر که برای اولین بار در تاریخ بشر نی را شکست و شکر میان آن را شناخت و به شکرانة آن، آن روز را نوروز نامید و جشن گرفت. و از این قبیل افسانه ها.

جشن نوروز را ترکان بنا نهاده اند: بهتر است پیش از هر چیز به سرزمین اصلی ترکان توجه شود مناطقی که خاک اصلی ترکان است عبارت است از: شرقاً دیوار چین. شمالاً دریای منجمد شمالی تا برسد به کوه های اورال، از اورال به بعد مرز اصلی جنوبی سرزمین روس و اوکراین تا برسد به رودخانة دنیپر. غرباً کوه اورال در بخش اول، و رودخانه دنیپر در بخش دوم. جنوباً فلات تبت، کوه های هندوکش، جیحون، دریای خزر، کوه قفقاز.

ترکان داخل فلات ایران و نیز ترکان آناطولی (ترکیه) در اصل، همگی مهاجر هستند.

هیچ مدرک تاریخی مسلّمی وجود ندارد که از بنیانگذاران جشن نوروز گزارش بدهد. اما «آثار موجود»، مدارک مهم و گویا هستند و منشأ جشن نوروز را مشخص می کنند. همانطور که امروز دانش زیست شناسی طبیعی بر آثار و نیز فسیل ها مبتنی است، موضوع جشن نوروز را نیز باید از آثار زندة آن که هر سال عملی می شوند، شناسائی کرد:

سفره هفت سین: آثارِ «تاریخ واژگان» نشان می دهد که اصل آن «هفت شین» بوده است، و برخی از عناصر لازم در آن سفره از کهن ترین زمان جشن نوروز باقی مانده و دوام داشته و دارد، اما برخی از آنها مشمول تغییرات و تحولات تاریخی شده است، چهار عنصر از عناصر کهن و اصلی را امروز نیز می شناسیم:

1- سبزه: ترکان در پیش از اسلام خدایان متعدد را پرستش می کردند؛ خدای گیاه و الهة سبزی (خدای طبیعت سبز) را «شمن» می نامیدند، و «شمن= چمن» را نماد اعلای آن الهه می دانستند. و آن را بعنوان اولین عنصر لازم و ضروری در سفرة جشن قرار می دادند تا به وظیفۀ اصلی خود در سپاس از شمن که اینک با آمدن بهار نعمت هایش را به آنان ارزانی خواهد داشت، به جای آورده باشند.

چمن یک واژۀ فارسی (اعم از مادی، پارتی، پارسی، و یا باقی مانده از اقوام پیش از آریائی ایرانی) نیست. زیرا این واژه هیچ مشتقات و واژگان همخانواده ندارد، تنها یک «تکواژه» است. و نباید الفاظی از قبیل «چمیدن، چمانیدن، چماندن» را از همخانواده های آن دانست. زیرا «چم» در فارسی به معنی «خَم» است با این فرق که خم بر هر خمیدگی اطلاق می شود، اما چم آن نوع ویژۀ خم است که اولاً گوشه و زاویه ایجاد نکند، ثانیاً با نوعی نرمی و لطافت و حتی (در رفتار انسان) با ناز و تنازی نیز همراه باشد. همانطور که این دو لفظ در اصطلاح مردمی در کنار همدیگر به صورت «چم و خم» می آیند. و منابع لغت نیز هیچ رابطه ای میان چمن و این واژگان را تأیید نکرده اند.

چمن همان لفظ معروف «شمن» است که ابتدا به «سمن» و سپس به چمن تحول یافته است. اهل ادب و لغت بهتر می دانند که از این قبیل تحولات (باصطلاح) در بیوگرافی الفاظ در زبان های مختلف، بسی فراوان است، بویژه وقتی که واژه ای از زبانی به زبان دیگر وارد می شود.

2- سمنو: دومین عنصر اصلی تشکیل دهندة سفره نوروز، سمنو است. غذائی که بی واسطه و بدون طی مراحل مستقیماً از چمن دانه تهیه می شود. تنها آمیزة آن آرد است که مانند خودش مستقیماً از گندم گرفته می شود.

در این جا باید به دو پسوند ترکی که کاربرد نسبتاً واحدی دارند، توجه شود: پسوند «و» و پسوند «ی»؛ مانند «قجرلو» و «قجرلی»، «پولادلو» و «پولادلی»، «ایل بسطاملو» و « ایل بسطاملی» و «تهرانلو» و «تهرانلی». هر دو پسوند نسبت و انتساب هستند، که در فارسی حرف نسبت «و» وجود ندارد و باید گفت «تهرانی» و «تهرانو» گفتن درست نیست.

شمنو= سمنو= چمنو= سمنی: امروز در آذربایجان هرگز لفظ سمنو به کار نمی رود و همگان سمنی می گویند.

سمنو پزی در اصل پیش از آن که یک غذا پزی باشد، یک پرستش است؛ پرستش الهة شمن. و اوراد مخصوص به خود داشته و دارد، حتی امروز در میان ترکان از آن جمله در آذربایجان، هنگام پختن سمنو سرود پرستش آمیز را می خوانند که با این دو جمله شروع می شود:

سمنی ساخلا منی‌     ئیلده گوردرم سنی‌: سمنی مرا حفاظت کن و نگه دار که نذر می کنم هر سال تو را برویانم.

نکته این است که نمی گوید هر سال تو را می پزم، می گوید هر سال تو را می رویانم. اصل رویش و رویانیدن شمن را به پختن آن مقدم می دارد. شمنو در واقع هدیه ای است به الهة شمن که با تهیه آن به استقبال خدای شمن می روند و یک خوشامد گوئی است.

امروز هم به خوبی روشن است که نگاه مردمی به سمنو یک نگاه قداست آمیز است؛ پس از گذشت بیش از هشتصد سال از مسلمان شدن ترکان و سقوط شمن پرستی در میان شان، آثار این قداست در میان مردم هست؛ خانمی را می شناسم که فرزندانش پس از تولد می مردند، نذر کرد هفت سال پیاپی در هر نوروز یک تیان بزرگ سمنو بپزد تا فرزند سومش زنده بماند.

و چون همه چیز نوروز، از آن زمان ها ی کهن به میان آریائیان وارد شده، امروز در میان فارس ها نیز سمنو مقدس است. و اساساً هدف از حضور سمنو در سفرة عید غیر از قداست چیزی نیست.

3- شکر: همانطور که دیدیم دهخدا نیز به حضور شکر در عهد باستان در مراسم نوروز، اشاره کرده است، امروز نیز شیرینی در سفرۀ نوروز حضور ضروری و حتمی دارد.

4- شالّلق: در گذشتة نه چندان دور، خانه ها و اطاق ها «روزنة سقفی» داشتند. ای کاش امروز نیز بودند، زیرا در تصفیۀ هوای داخل منزل نقش حیاتی دارد، ولی آپارتمان کجا و روزنۀ سقفی کجا. حتی «پاسیو ها» نه تنها نمی توانند آن نقش را داشته باشند، بل مضرّاتی هم دارند که آپارتمان نشین ها به آن آگاهند، حتی در خانه ها ی اختصاصی ضرر دیگری نیز متصور است و آن حضور گیاه در پاسیو است که هنوز از نظر علمی روشن نیست که حضور گیاه در درون خانه مفید است یا مضر و دارای خطر.[9]

در شب عید جوانان و میان سالان، به پشت بام همسایه و آشنایان می رفتند و شالی را از روزنه سقف به داخل خانه وارد می کردند، صاحبخانه می بایست مطابق شأن خود و شأن صاحب شال، چیزی به آن ببندد. مسئله به قدری مهم بود که گاهی منشأ گلایه های سالانه می شد؛ مادری می گفت: پسرم آمده به خانه تان شال انداخته، چیز ناقابلی برایش بسته اید. صاحبخانه می گفت: ببخشید عید آینده جبران می کنم. گاهی نیز سر از کینه ها در می آورد.

شاللق، عبارت بود از جوراب دستبافت، الجک= دستکش دستبافت، کمربند، خنجر، انار، تخم مرغ، و آجیل. این ها را در یک سینی گذاشته و در سفرۀ عید قرار می دادند که به شال ها ببندند.

این چهارشین از هفت شین، امروز نیز حضور دارند و شناخته شده هستند، سه شین دیگر را نمی شناسیم همانطور که پس از تحول به سین، غیر از عناصر اصلی، عناصر مختلفی گذاشته می شود گاهی سرکه می گذارند گاهی به جای آن سین دیگر.

شب شاللّق: «شاللق گئجه سی» این مراسم همانطور که گفته شد، در شبی برگزار می شد که فردایش روز عید نوروز می شد. شهریار در حیدر بابا می گوید:بایرامیدی، گئجه قوشی اوخوردی،‌آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی،‌هر کسی شالین بیر باجادان‌ سوخوردی،ای نه گوزل قایدادی شال ساللاماق‌بیگ شالنا بایراملغین باغلاماق‌

اما در بخش هائی از سرزمین های ترک نشین دیده می شود که دوست دارند مصراع اول شعر شهریار را بدین صورت بخوانند:

چارشنبه ایدی، گئجه قوشی اوخوردی.

یعنی آنان شاللق را در کنار دیگر مراسم چهارشنبه برگزار می کرده اند، که البته از تغییراتی است که توسط برخی حاکمان رخ داده و لفظ «چهارشنبه» نیز در ترکی وجود ندارد.

آریائی ها: در لغتنامۀ دهخدا و فرهنگ معین، سعی شده که نوروز یک پدیدة آریائی شناخته شود. و صد البته پیروان محمد علی فروغی فراماسونر، در این باب بسی کوشیده اند. گروه فراماسونی که آشکارا یک تناقض را ترویج می کردند؛ از جانبی لیبرال تر از هر لیبرال بودند و از جانب دیگر ناسیونالیستتر از هر ناسیونالیست، در حدی که در پرستش نژاد آریا و ایران پرستی، نمونه روزگار خویش بودند. و جریان کابالیسم تاریخی[10] نیز به شدت پشتیبانی شان می کرد.

پس از انقلاب اسلامی، به جای جریان فراماسونی فروغی و نیز نفوذ صهیونیسم، بار این ماموریت به دوش دو جریان دیگر گذاشته شد.

1- تصوف داخلی که نام «عرفان» را به خود گرفته است.

2- نفوذ دادن کهانت هندی به نقاط حساس و افراد مؤثر جامعۀ ایران.

جشن نوروز هرگز یک پدیدة آریائی نیست، علاوه بر این که هیچ دلیل تاریخی بر این ادعا وجود ندارد، آثار به جای مانده و زنده و عملی سفرة عید ثابت می کند که بنیانگذار این جشن، ترکان هستند که بیان شد.

در ثانی؛ باید پرسید: چرا آریائی های هندی هیچ آشنائی با این جشن نداشته و ندارند؟ بدیهی است کوه های اورست و فلات تبت و هندوکش، مانع ارتباط ترکان با سرزمین هند بود، حتی آریائی های هندی ابتدا به ایران آمده سپس از ایران به هند رفته اند. این واقعیت نشان می دهد که آریائی ها در آغاز هیچ آشنائی با جشن نوروز نداشته اند. و آریائی های ایران که در طول جیحون و کوه قفقاز با ترکان همسایه بوده اند به تدریج تحت تأثیر ترکان شمن پرست، این جشن را شناخته اند.

و نیز باید پرسید: چرا آریائی های اروپا با چیزی بنام جشن نوروز هیچ آشنائی ندارند؟ بویژه یونانیان که وفادارترین قوم آریائی به فرهنگ تبار دیرین شان بودند و در حفظ میراث فرهنگی کهن شان می کوشیدند.

آریائی های ایران هنگام ورود به ایران با یک دین روشن و واضح روبه رو شدند که «دین کادوسیان» در حوالی رود ارس بود، دین مذکور را که آورندة آن «جاماسب» کادوسی بود[11]، پذیرفتند، و خدای خدایان خود را که «ذئو= دئو. و- در اصطلاح یونان: ذئوس» نامیده می شد، کنار گذاشته و او را «ذیو= دیو» نامیده و مصداق اهریمن دانستند، اما آریائی های یونان همچنان در ذئوس پرستی پایدار مانده بودند. اگر جشن نوروز یک پدیدة آریائی بوده پس چرا هیچ ردپائی از آن در تاریخ یونان نیست؟ همچنین آریائی های دیگر بخش های اروپا.

شاید گفته شود: آریائی های ایران پس از استقرار در ایران چنین جشنی را بنیان نهاده اند. خوشبختانه تاریخ آریائی ها (که حدود 3400 سال پیش به ایران آمده اند) دربارة امور مهم فرهنگی و پدیده های بزرگ از این قبیل، روشن است دربارة هیچ دربار یا شخصیت شناخته شدة اجتماعی آریائیان، گزارشی نیامده که موسس جشن نوروز باشد. مگر افسانه هائی که در افسانه بودن نیز افسانه ترند. و خود همان منابع تصریح دارند که همة اینها افسانه است.

درست است: جشن نوروز پس از استقرار آریائی ها در ایران، مرسوم شده است، اما سخن در رواج و مرسومیت نیست، سخن در تبار شناسی و ریشه شناسی این جشن است.

برای فردی مثل من چه فرق می کند که جشن نوروز منشأ آریائی داشته باشد یا منشأ ترکی. بحث در تحریف واقعیات تاریخی است که برای اهداف خطرناک و سوارشدن مجدد مستکبران کابالیست بر جامعۀ ایران است. و این بار بازدم متعفن این فکر خطرناک از ناحیه کاهنان هندی که افکار غربیان را نمایندگی می کنند، بر جامعۀ ما دمیده می شود. این بار می کوشند جریان فراماسونی فروغی را با شعار دین، از نو زنده کنند؛ دم از «اسلام ایرانی» می زنند، شعاری که فروغی و پیروانش نمی توانستند چنین شعاری را فراز کنند.»  به قلم استاد مرتضی رضوی

منبع: ( در این مقاله درباره جهانی نبودن آیین نوروز و اینکه این آیین همیشه در اول سال برگزار نمی شده نیز بحث شده است.)

همچنین بنگرید به این کلیپ که کارشناس بی بی سی فارسی از قول مهرداد بهار درباره منشأ غیر ایرانی آیین نوروز سخن می گوید.

انوشیروان عادل یا ظالم؟!

درباره انوشیروان و عدالت اش زیاد شنیده و خوانده ایم تا جایی که کلمه عادل به نزد برخی تبدیل به پسوند نام انوشیوران شده! و حتی  سعدی در آثار اش از او یاد کرده است. اما کاوش در منابع تاریخی مشخص می کند که این لقب، توسط درباریان اش به او اعطا شده، و احتمالا بعد از کشتار و قتل عام فریب کارانه و ناجوانمردانه ای بود که نسبت به جنبش مزدکی ها به راه انداخت. در مطلب ذیل به دو واقعه تاریخی اشاره می کنیم تا  مشخص شود که انوشیوران عال بود یا متوحش؟!

«پس از قتل عام گسترده ای که سیف ذی یزن در یمن از حبشیان به راه انداخت و اکثریت آنان را کشت و باقی مانده را به بردگی گرفت در یک غافلگیری غلامان حبشی او را کشتند، خبر به انوشیروان رسید، سخت آشفته شد و باز وهرز را به یمن فرستاد با چهار هزار مرد و بفرمود که هر که به یمن اندر است از حبشه، همه را بکش، پیر و جوان و مرد و زن و بزرگ و خرد و هر زنی که از حبشه بار دارد، شکمش را بشکاف و فرزندان بیرون آور و بکش، و هر که موى او جعد است اندر یمن بکش، و هر که هواى حبشیان خواهد و میل کند بدیشان بکش، پس وهرز به یمن آمد و همچنین کرد و نامه کرد به نوشروان که هر چه فرمودى کردم و یمن را پاک کردم از حبشه و از نسل ایشان. نوشروان نامه کرد به احماد و گفت صواب کردی»1 تاریخ بلعمی جلد 2 ، برگه 1037

«پروکوپیوس ، مورخ نامدار رومی که شرح نبردهای ایران و روم را نوشته است می نویسد: «شهر بروئی میان انطاکیه و هیراپولیس واقع است ، خسرو انوشیروان دستور داد به وسیله نردبان از حصارها پائین رفته و دروازه ها را بگشایند و بقیه سپاهیان را به داخل شهر راهنمائی کنند ، طولی نکشید که فرمان و اوامر او اجرا شد و لشکریان ایران همگی به شهر ریختند ، خشم خسرو در این هنگام حد و اندازه نداشت و پس از آنکه تقریباً تمامی شهر را آتش زد و با خاک یکسان ساخت به دژی که مردم در آن پناه گرفته بودند حمله برد . مگاس، اسقف شهر بروئی به شتاب به بروئی آمد و چون اوضاع آشفته آنجا را دید سخت آزرده خاطر گشت و خسرو را نکوهش کرد که چرا با مردم اینطور با بیرحمی رفتار کرده است و برخلاف شرایط عدل و انصاف مردم را بی هیچ گناهی غارت نموده و شهر را آتش زده و با خاک یکسان کرده است»

«ایرانی ها مردم شهر [انطاکیه] را مغلوب و متواری ساخته و به قتل عام پرداخته بودند و از پیر و جوان و زن و مرد هرکه را می یافتند از دم شمشیر می گذرانیدند، معروف است که در این گیرودار دو زن از یکی از خانواده های سرشناس انطاکیه از حصار خارج شدند و از بیم آنکه مبادا به دست دشمن بیفتند و توهین و تجاوزی به ایشان وارد شود به کنار رود اورونت رفته صورت خود را با دست پوشاندند و هر دو خود را به امواج رودخانه سپردند و بزودی از نظرها ناپدید گردیدند ، بدین ترتیب بلا و تیزه روزی از هر سو به مردم شهر انطاکیه روی آورد، مردان و زنان با بچه های خود به سوی دروازه ها برای فرار هجوم آوردند و چون راه تنگ بود و اسبان رم کردند، مردم به روی هم به زمین می افتادند و سربازان انوشیروان نیز بی محابا و به تندی از روی افتادگان با اسب رد میشدند، بدین ترتیب گروه زیادی از مردم شهر هم در برابر دروازه ها به هلاکت رسیدند...»
منتخبی از کتاب : جنگ های ایران و روم ، اثر پروکوپیوس

برگرفته از این مقاله

نظر دکتر شریعتی درباره انوشیروان موسوم به عادل

آیا ساسانیان خورشید را می پرستیدند؟!(درباره سابقه آتش پرستی در شریعت سابق زرتشتان)

از یکتاپرستی در ایران باستان زیاد شنیده و خوانده ایم. اما بررسی مدارک تاریخی مشخص می کند این سخنان، حرفهای دقیقی نیست. زیرا داریوش هخامنشی در کتیبه بیستون با صراحت از وجود دیگر خدایان در کنار اهورا مزدا یاد کرده و این یعنی شرک واضح! و نیز وجود مدارکی  دال بر آتش پرستی در دوره ساسانی؛ که در پی می آید.
 برخی ها، از بیان چنین سخنانی - مثل ایرانیان از همان اول یکتاپرست بودند- اغراض خاصی را دنبال می کند؛ به این طریق که با مقایسه یکتاپرستی دوره قبل و بعد از اسلام، برتری خاصی را به لحاظ  قدمت به نفع دوره باستانی می دهند! برخی نیز از تکرار چنین ادعاهایی قصد بهره برداری ایدئولوژیک یا تئولوژیکِ مبتنی بر یکتاپرستی دارند...!
در این پست مطلبی نقل می کنم از وبگاه حق و باطل که اسنادی ارائه کرده دال بر وجود آتش پرستی در دوره ساسانی. اصطلاح آتش پرستی که می آید، برخی  تشکیک می کنند که این آتش پرستی از سنخ عبادت و پرستش نیست بلکه بمعنی پرستاری می باشد و زرتشتیان در آتشکده ها از آتش خاصی به طرزی نمادین نگهداری یا پرستاری می کنند. اما در این اسناد که مربوط است به مناظرات و مکاتبات مذهبی مسیحیان با موبدان زرتشتی، به وضوح می یابیم که تلقی کشیشان مسیحی همان پرستش یا عبادتِ آتش است که درباره پذیرش و یا عدم پذیرش اش با زرتشتیان مجادله و محاجّه می کنند. مطلب مذکور:
خدای ساسانیان چه بود؟
 در نامه نگاری های موجود بین عیسویان و یا دیگر ادیان با آتش پرستان ساسانی ما هیچ اثری از دین زرتشتی یا کتاب نمی بینیم. از این نامه نگاری ها و مناظره ها می فهمیم که این افراد با هم ارتباط داشته اند و مکاتبه و نامه نگاری و مناظره داشته اند ...

پس طبیعتا اگر کتابی موجود بوده باید نقدی بر آن می نوشتند یا خود آتش پرستان آن کتاب را به عنوان سند معرفی میکردند که نکردند. پروفسور کریستین سن در این باره می گوید: "در مطالعه روایاتی که از منابع نصرانی در دست است ، بیش از هر چیز یک نکته جلب توجه میکند و آن مقام فائقی است که خورشید در آیین مزدیسنی ساسانیان دارا بوده است ." ایران در زمان ساسانیان – کریستین سن – ص 153
یزدگرد دوم به این عبارت سوگند یاد میکند :
« قسم به آفتاب ، خدای بزرگ ، که از پرتو خویش جهان را منور و از حرارت خود جمیع کائنات را گرم کرده است » ( الیزه – لانگولا – ج2- ص 197)
و این پادشاه چهار بار سوگند به آفتاب را تکرار کرده ( همان– ص 198 )
وقتی که روحانیون عیسوی را به ترک آیین خود واداشتند، شرط کردند که به جای معبود سابق خود خورشید را بپرستند و این نکته در رسائل شهدای سریانی به کرات تصریح شده است. شاپور دوم به شمعون برصبعی قول داد که بر جان او ببخشاید، اگر آفتاب را ستایش کند ( لابور ص 65 )

بنابر روایت پروکوپیوس (جنگ ایران – کتاب اول – بند 3) از احکام مغان این بود که شمس طالع را باید ستایش کرد. الیزه عبارت ذیل را از زبان رئیس خلوت پادشاهی ایران نقل میکند :«شما نمیتوانید از پرستش خورشید امتناع بورزید ، زیرا که خورشید از پرتو خود عالم را روشن می کند (لانگولا ج 2 ص237)"
کریستن سن – ایران در زمان ساسانیان – ص 286-287
نامه پادشاه به عیسویان ارمنستان و پاسخ عیسویان به او ...
فرمانی که مهرنرسه به عنوان پادشاه ساسانی به نجبای ارمنستان فرستاد. لازار فرپی (اکینیان 1 ص 375-76) که ظاهرا نیم قرن پس از وقایع مذکور میزیسته آن اعلامیه را به شرح ذیل نقل کرده :
"ما دیانت خود را که مبتنی بر حقیقت و بر اساس قواعد محکم است ، برای شما فرستادیم .میل داریم شما ...کیش مقدس و حقیقی ما را بپذیرید و دیگر در آن دیانت که همه میدانیم باطل و بیفایده است باقی نمانید .بنابراین پس از مشاهده این فرمان بدون اینکه خیالات دیگری در خاطر خطور دهید باید اصول دیانت ما را به طیب خاطر بپذیرید."(لانگولا ج2-ص281)
 پاسخ عیسویان به تهدید پادشاه:
"ما هنگامی که در حضور شاهنشاه بودیم مغان را که قانونگذار شما هستند ، مورد استهزا قرار میدادیم . از این رو محض احترام شما آن نامه را که موجب استهزا میباشد باز نکردیم و دست خط شما را نخواندیم زیرا دینی که میدانیم تحقیقا باطل است و نتیجه اوهام مشتی دیوانه و نادان بیش نیست و تفصیل موهومات آن را علمای مزور شما شرح داده اند ، هرگز قابل پیروی نشناخته اصول آنرا شایسته استماع و قرائت نمی دانیم . در هر حال خواندن شرایع شما موجب خنده ما میشود ...اما راجع به اصل دین خود اجمالا گوییم که مانند شما خورشید و ماه و آتش را نمیپرستیم و این همه خدایانی که شما در زمین و آسمان دارید ستایش نمیکنیم ، بلکه یکتا خدایی را عبادت میکنیم که آسمان و زمین و هر چه در انهاست آفریده اوست" منبع
همچنین بنگرید به این مطلب:

چه کسانی زرتشتیان را آتش پرست نامیدند ؟

پیرامون حاشیه های مصاحبه دلایل فروپاشی شاهنشاهی ساسانی دکتر رجبی با روزنامه اعتماد

انتشار مصاحبۀ دکتر پرویر رجبی با روزنامه اعتماد با موضوع سقوط ساسانیان، موجب نارضایتی جریان ناسیونالیسمِ باستانگرا شد و با وارد کردن اتهامات همیشگی به ایشان حمله نمود! روزنامه اعتماد نیز مصاحبه ای دیگر در پاسخ و توضیح مصاحبه قبل با ایشان ترتیب داد که در این پست تقدیم می گردد.
همچنین بنگرید به این مطلب: دکتر پرویز رجبی چه گفت که وادار به سکوت شد ؟

موضوع سقوط ساسانیان از جمله مسائلی است که مورد توجه ایران دوستان و مورخان قرار گرفته است. روزنامه اعتماد در تاریخ 15/7/88 گفت وگویی با دکتر عزیزالله بیات با عنوان «در پی عدل و آزادی مسلمان شدیم»، منتشرکرد که به تحلیل آن واقعه پرداخته شده بود. در 12 آبان ماه نیز گفت وگویی از دکتر پرویز رجبی در همین زمینه به چاپ رسید. این گفت وگو که مدت زمانی قبل انجام شده بود نیز موجب برانگیختن اعتراضاتی شد. در پی این گفت وگو در تاریخ 24 آذرماه مقاله یی از بهرام روشن ضمیر با عنوان «به تاریخ با خشم نگاه نکنیم» در انتقاد از مصاحبه دکتر رجبی به چاپ رسید. گفت وگوی زیر با دکتر رجبی در توضیح نظریات ایشان درباره همین موضوع انجام شده است.
توضیح؛ به کار بردن واژه عرب ها و اعراب منظور مسلمان ها هستند چون اسلام ابتدا در عربستان شکل گرفته بود و از آن منطقه به دیگر مناطق دنیا توسعه پیدا کرد،طبیعی است که اکثریت قریب به اتفاق مسلمان ها را عرب ها تشکیل می دادند.
--- - آقای دکتر، موضوعی که این سال های اخیر خیلی مورد توجه قرار گرفته مساله سقوط ساسانیان و علت مسلمان شدن ایرانی ها است. شما دو عامل مهم را برشمرده اید؛ یکی اینکه دولت ساسانی در آن مقطع زمانی رو به افول گذاشته بود و در سراشیبی سقوط بود. نارضایتی مردم از یک جهت و تنش هایی که وجود داشت و جنگ هایی که شده بود حکومت را رو به فرسایش برده بود. از طرف دیگر حرف هایی که اسلام داشت مثل برابری، عدالت و آزادی برای توده مردم جالب و جذاب بود. لذا حکومت ساسانی توانایی مقابله با مسلمان ها را نداشتند و شکست خوردند. این کلیت تحلیل شما بود. اما در این مورد سوال ها و بحث هایی مطرح است که می خواستیم دلایلش را بفرمایید تا مستند شود. اولاً اینکه شما فرمودید دولت ساسانی اصولاً یک حکومت مذهبی بود، می خواستم بدانم شاخصه هایی که شما برای یک حکومت مذهبی در آن زمان برمی شمارید چیست و این شاخص ها در حکومت ساسانی چگونه بود؟
قبل از هر چیز اول باید من تکلیفم را روشن کنم. ما از دو چیز می ترسیم؛ یکی از مقامات مسئول که ممکن است سخنی بگوییم که به آنها بربخورد. از طرف دیگر حساسیت های جوانان ایرانی است. ممکن است از سخن من رنجیده و برانگیخته شوند. این مشکل هم مربوط به مطلق نگری ایرانیان است که درباره هر چیز که داوری می کنیم یا آن را مطلقاً بد یا خوب می بینیم. هر چیزی را یا سیاه یا سفید می دانیم. به طور مثال من وقتی در تورنتو کانادا یا پاریس به بعضی از ایرانی ها می گفتم تهران از اینجا تمیزتر است ناراحت می شدند و نمی توانستند قبول کنند. فکر می کردند وقتی ایران در برخی مسائل از آن شهرها عقب مانده تر است نمی تواند تمیزتر باشد.
ایرانی هایی هم در زمان هخامنشی داریم که برای شاه آدم قربانی کرده اند، ولی این یک رویه عمومی نبوده است. وقتی شاه می مرد تمام خدمه و زن هایش و رئیس دیوانش را خفه می کردند با او چال می کردند که تنها نباشد، این را در جای خودش می شود صحبت کرد نه اینکه تعمیم بدهیم. چرا شاه ساسانی ولیعهدش را می فرستاد بین اعراب برای تربیت؟ این موارد نشان می دهد یک جای قضیه لنگ است.
دین اسلام به عقیده من دین عربی نیست، این دین در جایی که مستعمره ایران بود یعنی جزء خاک ایران بود مثل یمن و عدن گسترش یافت. در زمان هخامنشیان و ساسانیان اغلب این منطقه دست ایران بود، غیر از حجاز از شمال گرفته بود از جنوب هم گرفته بودند. تفکر ایرانی قبل از اسلام به اندازه کافی فرصت داشت که دیوانسالاری، مدنیت و حقوق مدنی را به اعراب منتقل کند. در زمان انوشیروان و در زمان خسروپرویز جهان عرب یکی از نقاط حساس و استراتژیک ایرانی ها بود.

- یک دلیل اینکه اعراب آن زمان حجاز را به لحاظ مدنیت عقب مانده می شمرند بافت قبیله یی آنجاست، چنان که در حجاز دولت به آن معنایی که در ایران یا روم بود وجود نداشت، یا نهاد های اجتماعی به شکلی که در روم و ایران وجود داشت نبود، از این جهت به نظر می رسد جامعه عقب مانده یی بود، شما این مساله را چگونه ارزیابی می کنید؟
اول باید مدنی را معنی کنیم. مدنی یعنی شهرنشین، انسان متمدن در حد خودش عقلانیت دارد. جمعیت اعراب حجاز در آن زمان به میلیون نمی رسد. این طور تعمیم دادن درست نیست. گاهی جوری صحبت می شود که انگار یک مراکز غده مانند وجود داشته که شرارت و بدبختی و بیچارگی به تمام دنیا صادر می کرده است. در مورد قبیله که می گویید قبایل در جاهای مختلف بوده اند و نشان داده اند که مدنیت خاصی دارند. مدنیت به معنای خاصش احترام متقابل افراد به یکدیگر است که اگر نباشد هیچ جامعه یی نمی تواند زنده بماند. آنها هم به مرور زمان این را یاد گرفته بودند. در این مورد می شود ساعت ها صحبت کرد. من نمی گویم حرف های من حجت است ولی حرفم این است که چون دل مان از اعراب شکسته نسبت به آنها بد نگوییم. همین الان در مجالس خانوادگی می شنویم می گویند رفته بودم مکه اذان گفتند، همه مغازه ها را رها کردند، بدون اینکه قفل بزنند رفتند نماز بخوانند. این چه ملت وحشی است که مغازه ها را رها می کنند می روند. من خودم با چنین قضیه یی روبه رو شدم. یک بار خیلی خرید کردم، وسایلم را در پیاده رو گذاشتم، به مغازه دار عرب گفتم نگاه کنید من بروم وانت بیاورم. گفت برای چی نگاه کنم؟ گفتم ممکن است ببرند. گفت شما بروید پس فردا بیایید، ما هم شب مغازه را می بندیم، کسی نمی آید دست بزند.
این برای من هم تحقیرکننده بود، هم زیبا بود و هم من را به فکر واداشت. چطور قومی که می گوییم وحشی است چنین مدنیتی دارد. منظور این نیست که آنها یک سر و گردن از ما بالاتر هستند، هر ملتی خصیصه یی دارد، نقاط قوت و ضعف دارد. ایرانی ها جوانمردی داشته اند، بعضی جاها هم ستم کرده اند. بی ستم که نمی شود جهانگشا بود. بی ستم که از بسفر تا سند مال ما نبوده است، مگر مردم آنجا آمده اند به ما بخشیده اند؟ ایرانی ها با تمام صفات نیکویی که دارند و ایرانی شهیر به خاطر فرهنگ بالایش و... است، ولی در درون هر ایرانی یک اداره سانسور وجود دارد. من که در درونم یک نهاد سانسور و ضدشفافیت دارم چطور می توانم به نهادهای سانسور ایراد بگیرم. این بحثی طولانی است که در جای خودش باید مطرح شود. ما در روابط خانوادگی و میان دوستان خودمان اداره سانسور داریم. از خانه که بیرون می رویم برای دروغ گفتن آماده می شویم. زنگ در خانه را می زنند پدر به بچه کوچک می گوید بگو بابام نیست. بچه وارد خانه می شود سلام نمی کند، به بچه می گوییم چرا به دایی ات سلام نکردی؟ دایی می گوید بابا سلام کرد. دروغ گفتن بدتر است یا سلام نکردن؟ این رویه تساهل و تسامح را در برابر حقیقت جا می اندازد.
- منظور شما این است که در فرهنگ هر ملیتی عادات بد و خوب هست، بنابراین یک قوم را بالا بردن و یکی را منحط و وحشی معرفی کردن درست نیست.
بله، اگر دیدمان را نسبت به مسلمانان عوض کنیم و آنها را در جای واقعی شان قرار بدهیم و ایران را هم در جای خودش قرار دهیم، می شود درباره تاریخ گذشته قضاوت درستی کرد. از دو دید می شود به قضیه نگاه کرد؛ یکی مذهب و یکی ملیت و وطن پرستی. از نظر مذهب مسلمانان آمدند ایران را گرفتند، ما آن مذهب را پذیرفتیم ولی بعد از 1400 سال تبلیغات اسلامی به نظر می آید آن را آراسته ایم. من نمی توانم تصور کنم اسلام اولیه که وارد ایرانی شد که خودش جامعه یی مذهبی بود، با چه زبانی و چگونه توانست عقاید و ایده هایش را در زمانی کوتاه به ایرانی تفهیم کند. الان من که 71 سالم است دکترا دارم، استاد دانشگاه هستم، هنوز انگلیسی ها با من حرف بزنند بعضی مسائل را نمی فهمم. شش سال در دبیرستان عربی خوانده ام، نصف لغات فارسی امروز عربی است، هنوز اگر عربی با من حرف بزنند نمی فهمم. من نمی دانم اسلامی که به ایران آمد چه شکلی توانست عقاید و دستورات خود را به ایرانیان بفهماند؟ با چه زبانی؟ درحالی که 10 سال بعد از عمر مسلمان ها در خجند بودند، خجند تقریباً 1500 کیلومتر آن طرف مشهد است.
- به هرحال یکسری از آنها به ایران مهاجرت کردند، بعضی مناطق ایران هم در برابر آنها مقاومت کردند.
بله آنها را می دانم، ولی ببینید ما هزار سال با رومی ها و یونانی ها جنگیدیم، ولی مذهب آنها را نگرفتیم. غیر از سلوکیه که مدت کوتاهی آمدند ولی ما آنها را قبول نکردیم، خودمان ماندیم. به رغم این واقعیت ها چطور می شود که مذهبی از بیرون می آید که ظرف 10 سال پیروانش سر از خجند درمی آورند؟ این باید تحلیل شود. من تنها گشاینده و مطرح کننده این سوال هستم، ادعایی ندارم. می پرسم چگونه می شود که ظرف 10 یا 20 سال جهانی به این وسعت را از شامات تا خجند و تا هند می گیرد.
- یک جواب ساده به این قضیه داده شده و می شود که علت این پدیده زر و شمشیر بوده است. یعنی مسلمان ها با شمشیر ایران را گرفتند و ایرانی ها هم تمکین کردند. ولی این تحلیل مشکلی دارد که با خوی ایرانیان نمی خواند. در طول تاریخ ایرانی ها نشان داده اند که آدم های زبون و ترسویی نبوده اند. شما نسبت به این تحلیل چه نظری دارید؟
من تعجب می کنم، ایرانی ها جنگ ندیده نبودند. ایرانی ها هم از نظر تعداد از آنها بیشتر بودند هم از نظر مدنیت بالاتر بودند، هم غرور ملی بیشتری داشتند. اسکندر را از پا درآوردند. در مقابل تهاجم ها خیلی مقاومت کردند. شاپور اول و دوم چه بلایی سر جزیره شامات آوردند. ولی به این نکته توجه کنید رئیس جمهور به کشور دیگری می رود، بدون مترجم نمی تواند برود. حالا مردم ساده مسلمان، که زبان قومی دیگر را نمی فهمیدند، چطور با آنها حرف می زدند؟ و چگونه ملت مخاطب آنها حرف های آنها را قبول می کند و مسلمان می شود؟ من نمی خواهم پاسخ قطعی به این پرسش بدهم ولی یک ایراد دارم و یک نظر. ایرادم این است که در بررسی این مساله باید فکر کنیم 1400 سال از آن واقعه گذشته، اخباری به واقعیت ماجرا افزوده شده، به حق و ناحق کاری ندارم. منظورم این است که قضیه پیچیده شده است. کسی که نمی دانست قل هو الله احد... یعنی چه، چطور آن را هر روز می گفت. زبان عربی سخت ترین زبان دنیاست، چه شد که اینجا ظرف 10 ، 20 سال مردم دینی را که به زبان عربی بود می فهمند و مسلمان می شوند؟ اگر از من بپرسند نظر تو چیست با احتیاط می گویم علت این پدیدار این است که مسلمانان دو سه نکته را رعایت کردند. یکی بیرون آوردن مردم از دوره تک حزبی حکومت شاه ساسانی بود. مسلمانان دعوت به تشکیل امت می کردند. در امت همه برابرند و شکاف اجتماعی معنی ندارد. به جای ملت آنها قائل به امت بودند که از هر رنگ و نژادی در آن جا دارند.
- منظورتان این است که مسلمانان در آن زمان نقش یک ارتش آزادیبخش را ایفا می کردند؟
با احتیاط در برشی از زمان می شود این را گفت. اواخر حکومت ساسانی مردم جان به لب شان رسیده بود. از افتخارات ما این است که دو تا پادشاه زن داشته ایم، توراندخت و پوراندخت درحالی که چون در آن مقطع شاهزاده یی دیگر نبود، این خانم ها را سر کار گذاشتند. حتی یزدگرد سوم در اینکه از خانواده ساسانی بوده است مورد تردید است. دوم اینکه مسلمان ها وقتی به ایرانی می رسیدند می گفتند نه، فقط بگو مسلمانم، راحت و آزادی، دیگر خودت هرچه هستی باش. نکته یی را توجه کنید. بعد از ورود اسلام به ایران، ما دانشمندان زیادی داریم با اسم شهرها. خیام نیشابوری، ابوریحان بیرونی، قزوینی و... چرا در زمان اشکانیان و ساسانیان چنین وضعیتی نداریم؟ کسانی که به شهر و دیار خودشان معروف باشند مثل همدانی، اکباتانی و... نداریم. برای اینکه حساب دولت با مردم جدا بود، مردم آدم هایی بودند که کار می کردند و برای دولت مالیات می دادند. ولی بعد از آمدن اسلام نه به خاطر اسلام، به خاطر تحولی که در شیوه زندگی اجتماعی مردم به وجود آمد، هر محل و منطقه یی برای خودش هویت پیدا کرد. استعدادها شروع کرد به جوانه زدن. ابوریحان بیرونی یک جوانه است، ابوعلی سینای همدانی یک جوانه است، درحالی که از این جوانه ها در دوره ساسانی و اشکانی سراغ نداریم. در آن دوران فرد جرات عرض اندام نداشت. اما بعد از سقوط ساسانیان فردیت هم معنا پیدا کرد. دانشمندی پیدا می شد یا روحانی با گرایشی دیگر پیدا می شد فراری اش می دادند. فقط در زمان انوشیروان که دانشگاه جندی شاپور ساخته شد مقداری به دانشمندان توجه کردند، آنها را هم از خارج آوردند. عده یی از روم شرقی قسطنطنیه فرار کردند و در ایران متحصن شدند.
- منظور شما از این تحلیل این نیست که ما فرهنگ نداشته ایم. به لحاظ صنعت و هنر و دانش های دیگر ما از مسلمانان جلوتر بودیم. ساخت همین تخت جمشید از نظر صنعت و هنر و دانش کار خیلی عظیمی بوده است. منظور شما این است که در این زمینه ها ما هویت فردی نداشته ایم.
من نگفته ام که این چیزها نبوده است. ولی در دوره اشکانی و ساسانی فرد عرض اندام نمی تواند بکند. مانی بود که خفه اش کردند. البته در دوره اشکانی زیاد نمی دانیم این مساله چه وضعی داشته است. اولین دموکراسی در ایران در زمان اشکانیان به وجود آمده است. آزادی مذهب، آزادی رفتار بوده است. اشکانی ها خیلی از این بابت با تساهل و تسامح رفتار کردند. در کتابخانه پاریس کتابی به خط پهلوی هست که رویش نوشته من این کتاب فلسفه را از یونانی برای خسرو انوشیروان ترجمه کردم. یعنی علاقه به این مسائل بوده است. اگر خیلی بی طرف بخواهیم حرف بزنیم، ما خبر نداریم در دوره ساسانیان و هخامنشیان از نظر رشد هویت های فردی و خلاقیت ها چه شرایطی رایج بوده است. ولی این پرسش مطرح می شود که چرا خبر نداریم؟ چرا این خبرها یک باره شروع می شود؟ در 20 سال اول دوره اسلامی آدم های مشهور که یا سردار هستند یا کشاورز، افراد دانا و نامدار در جامعه پیدا می شوند. این یک خصیصه دوره اسلامی به شمار می آید که ملت تبدیل به امت شد. این پدیده در آن زمان با چه روش و مکانیسمی ایجاد شد، نمی دانم. در مجموع که به تاریخ نگاه می کنیم می بینیم در 20 سال اول دوره اسلامی یا حتی 60 سال اول، روز به روز مردم بیشتر به صحنه می آیند.
- شاید کسی بگوید در آن زمان نیازی نبوده که این تلاش های فردی انجام شود، بعد که مساله تهاجم پیش آمده طبعاً هر کس به طور خودجوش فعال می شود تا فرهنگ و هویت و میراث خود و جامعه اش را حفظ کند.
بعید است که در یک جامعه هزار سال مردم هیچ مشکلی با دولت شان نداشته باشند. حالا می بینیم ظرف چهار سال چقدر مشکل سراغ مان می آید، نمی شود تصور کرد که در آن دوران هیچ مشکلی نبوده است. البته حرف من حجت نیست، من سوال طرح می کنم که چطور این طور شد. فردوسی طوسی از کجا آمد؟ چرا در زمان ساسانیان یک فردوسی طوسی نداریم؟ چطور شهرها استقلال مدنی پیدا کردند؟ امروز در تهران 14 میلیونی ببینید چند تا مترجم عربی پیدا می کنید، چگونه مسلمان ها بدون اینکه مترجم داشته باشند ظرف 20 سال یا حداکثر 60 سال این همه ادعا را به توده مردم تفهیم کردند؟ مردم چگونه پذیرفتند؟ من ادعایم این است که آنها به مردم ایران فقط می گفتند تو آزادی، برابری، برادری. بدون اینکه بخواهم بگویم نظر من حجت است. این برای ایرانی ظلم دیده در زمان ساسانیان خیلی قیمت داشت.
- در پاسخ به سوال تان که چطور ایرانی ها در این مدت کم مسلمان شدند، برخی می گویند عرب ها آمدند قانون جزیه را گذاشتند و گفتند هر کس مسلمان نشود باید جزیه بدهد. خیلی ها محاسبه کردند دیدند که مسلمان شوند به نفع شان است و مسلمان شدند.
من حرفم این است که جدی تر باید به ماجرا نگاه کنیم. دل مان باید برای تاریخ بسوزد. بزرگ ترین خائنان به تاریخ هر ملتی شیفتگان آن تاریخ هستند. بزرگ ترین خائن تاریخ ایران دانشجویی است که شیفته تاریخ ایران است. از فرط شیفتگی حقایق را کتمان می کند یا ندید می گیرد.
- در رابطه با حمله مسلمانان با مساله یی مواجه می شویم که بخش هایی از ایران مثل طبرستان تا سال ها در مقابل مسلمانان مقاومت می کنند. نه مسلمان می شوند نه تمکین می کنند. علت این پدیده چیست؟ اگر واقعاً جاذبه دینی و آرمانی وجود داشت چرا آنها مسلمان نشدند؟
ما قبل از اسلام عدن و یمن را گرفته بودیم، بالا را گرفتیم، جنوب را هم تصرف کردیم ولی مکه و مدینه را رها کردیم چرا؟ آیا این بخش از سرزمین اعراب واقعاً مقاومت کردند؟ نه، شاید یک دلیلش این بود که این مناطق راه سهل الوصول نداشت. بیابان های خشک و طویل در میان بود. در طبرستان هم موانع طبیعی حائل بود. کوه های البرز امروز به رغم جاده هایی که الان درست کرده اند، یک روز برف می آید راه ها بسته می شود. در سمت شرق هم ما هرگز نتوانسته ایم از کابل آن طرف تر برویم برای اینکه کوه های هندوکش جلوی ما را گرفته بود. بعد از اینکه هندوکش تمام می شود دره بسیار وسیع پنج شش برابر کویر نمک ما کویر خشک است.
- چطور شما عامل جغرافیایی را در اینجا اصل می گیرید در حالی که علت جذب شدن سایر مناطق را پیام آزادی، برابری و برادری دانستید؟
پیام باید منتقل شود تا اثرگذار باشد. در آن مناطق عوامل طبیعی و جغرافیایی مانع انتقال پیام و ارتباط می شد. بعدها که منتقل شد می بینیم رشد علویان و رشد تشیع ابتدا در طبرستان بود. وقتی تاریخ علویان طبرستان را می خوانید معلوم می شود تمام نهضت های علوی از آنجا شروع شد. همین که راه ارتباط پیدا شد، کار خودش را کرد و بهترین دلیلش ظهور علویان است.
- خود شما در کتاب ترازوی هزار کفه می نویسید شعارهای برابری و برادری دردی از مردم دوا نکرد و فقط پایه های خلافت دو خاندان سلطنتی بنی امیه و بنی عباس را استوار کرد که از فراعنه چیزی کم نداشتند.
طبعاً دیوانسالاری در اداره امور وقتی تثبیت می شود، کم کم منیت انسان ها رشد می کند، بعد می رسد به جاهای بد. تاثیر آن شعارها که من می گویم در سال های اول است که هنوز دیوانسالاری رشد نکرده و پیچیده نشده است.
- یعنی شعار برابری و عدالت هم مطلق نیست.
قطعاً مطلق نیست، آن هم نقایصی داشت که بعدها خودش را نشان داد. اما سوالی که من مطرح کردم مربوط به همان ابتدای کار است. در آن زمان فکر نمی کنم کل شبه قاره عربستان بیشتر از 500 هزار نفر جمعیت داشت. این آدمیان کم جمعیت با ذخیره واژگانی بسیار اندک وارد ایران شدند. طبعاً نمی توانستند بیشتر از این حرف شان را به مردم حالی کنند. چه اتفاقی افتاد. باید قضیه ساده باشد که قابل انتقال باشد. بعدها پیچیده شد و رنگ و لعاب گرفت. اصلاً اندیشه یکتاپرستی از ایران به تمام دنیا رفته. قبل از الله اهورامزدا آمده که خدای یکتاست. در کتیبه بیستون یا داریوش، اهورامزدا بزرگ ترین خدایان است. آنها می گفتند الله بزرگ ترین است. این تیزهوشی مسلمانان بود که خدایی که معرفی کردند اسم عجیب و غریبی ندارد و برای دیگران قابل فهم و قابل قبول بود. اما تیزهوشی مسلمان ها؛ مسلمانان در گرفتن مدنیت از ملت های دیگر خیلی راه قشنگی رفتند. هر چه آدم فهمیده و باشعور دیدند جذب کردند. آنها را در دیوانسالاری شان به کار گرفتند. به جایی می رسیم که در دوره مامون دارالحکمه درست می شود. بسیاری از واژگان را از فارسی گرفتند. مثلاً مسجد کلمه فارسی بود. مشتقات آن را بعدها ساختند. ازل و ابد یا رزق ریشه فارسی دارد.
- یک تحلیل دیگری هم در این زمینه وجود دارد که این تیزهوشی ایرانی ها بود که توانستند در آنها نفوذ کنند و فرهنگ و رویه های خود را رواج دهند.
این تحلیل ها می خواهد بگوید ملیت های دیگر همه نفهمند و هیچ نیستند و ما خیلی بالاییم. چه جوری است ایرانی ها می توانستند کشورشان را نگه دارند ولی رفتند آنجا را آباد کردند و گفتند من برمکی هستم. این طور مطلق و یکطرفه داوری نکنیم. چرا جندی شاپور عملاً منتقل شد به دارالحکمه؟
- می گویند وقتی مسلمانان مستولی شدند، ایرانی ها توانستند تمدن و فرهنگ خودشان را توسط نهادهای حاکم حفظ کنند.
ایرانی ها چرا هزار سال با رومی ها و یونانی ها جنگیدند ولی نتوانستند تمدن خودشان را به قسطنطنیه یا به روم ببرند یا به آتن ببرند؟
- می توان گفت برای اینکه آنها خودشان صاحب یک تمدن بودند ولی مسلمانان نه.
نه، این طور نبود. فیلم هایی که درباره آنها ساخته شده وقتی آدم الان می بیند عصبانی می شود. استاد من تعریف می کرد اسکندر یک لباس کهنه داشت. یونانی ها اغلب پابرهنه بودند، آنها اولین بار در ایران تخت دیدند. اسکندر یک تخت را از ایران برای دوستی در مقدونیه فرستاد، دو نفر ایرانی را هم همراهش کرد که بگویند چطوری از این استفاده می کنند. اروپایی ها تا قرن 16 میلادی روی کاه می خوابیدند. عین آخور دور اتاق کاه بود و روی آن می خوابیدند. این منطقه بین النهرین منطقه یی باستانی است. به خاطر خشکی عربستان نگوییم بی تمدن اند، بسیاری از مسائل فرهنگی و تمدنی جهان را از بین النهرین و از شام داریم، در حق ملل دیگر ظلم نکنیم.
- بخشی از ظلمی که شما می گویید به مسلمانان شده به نظر می رسد عاملش بعضی مسلمان ها هستند. گفته شده و الان هم گفته می شود بعضی مبلغان اسلامی درباره وضعیت قبل از اسلام غلو کرده و آن را خیلی سیاه نشان دادند.
بله 1400 سال است که برآن روایت اولیه مرتب افزوده اند. بنابراین باید پذیرفت جذب ایرانیان در دستگاه دیوانسالاری اعراب، می شود هم به نوعی هوشیاری ایرانیان تعبیر شود و هم هوشیاری مسلمانان که تعصب به خرج نمی دادند و به هرحال برای حفظ خودشان و نظام شان از نیروی کارآمد خارجی بهره می گرفتند.
- اگر اجازه بدهید برمی گردیم سر موضوع سقوط ساسانیان. شما معتقدید در آن مقطع زمانی حکومت رو به اضمحلال بود، یک دلیلش را سلطه مذهبی می دانید. دلایل آن را بفرمایید.
به عقیده من حکومت ساسانیان از روز اول حکومتی مذهبی بود.
زرتشتی به کسی می گوییم که پیرو خود زرتشت است، یعنی به همان دستورات اصیل زرتشت وفادار است. گات ها که کتاب مقدس زرتشتی هاست و منسوب به زرتشت است، اصالتش مورد تردید است. یشت ها بعد از زرتشت درست می شود. یکی از کتاب های زرتشتی ها وندیداد است. اگر زرتشت این کتاب را می دید شاید سکته می کرد. این دیگر زرتشت نیست. اساساً این دین در تطور زمان چیز دیگری شده است.
- قبل از حمله مسلمانان حمله خسروپرویز به روم را داریم که فتوحات زیادی دارد. می بینیم در مقابل قدرت و تجهیزات روم، ایران موفق می شود و می تواند تا عمق خاک آن امپراتوری نفوذ کند. این نشان می دهد حکومت ساسانی اقتدار دارد و مردم و لشگریان با حکومت هستند. چطور 20 سال بعد در مقابل مسلمانان که تجهیزات نظامی هم نداشتند شکست می خورد؟ چطور می توانیم بگوییم این حکومت پوشالی بوده، اگر پوشالی بود در مقابل روم هم نباید موفق می شد؟
روم که دولتی قوی و مجهز بود چرا از ایران شکست خورد؟
- حکومت روم در درون مشکلات زیادی داشت و میان سران کشمکش بر سر قدرت اوج گرفته بود.
خب همین وضع هم در موقع سقوط ساسانیان وجود داشت. در آن زمان حکومت ویران شده بود. آن اواخر حکومتی نبود. ولی اسلام نقطه قوت زیاد داشت، الان هم دارد. 300 سال پیش از کسی می پرسیدی کجایی هستی، می گفت همدانی هستم، خراسانی هستم، مشهدی هستم، یا مسلمان هستم. کلمه ایرانی رایج نبود. در اسلام به وجود آوردن امت نقطه زیبایی بود. امت چه ویژگی داشت؟ می دیدی دانشمندی به اندلس می رفت سخنرانی می کرد برمی گشت. ابن بطوطه از آن سوی دنیا می آمد. ابن خلدون اولین کتاب جامعه شناسی را در این دوران نوشته است. امروز هم نقطه قوت زیاد دارد. من نه از موضع مسلمانی و ارزشگذاری عقیدتی بلکه به عنوان یک مورخ این نکته را می گویم.