مصاحبه روزنامه اعتماد با دکتر پرویز رجبی در تاریخ 12 آبان 1388 - شماره 2093
گرچه بخش هایی از نظرات آقای رجبی قابل نقد است مثلا بخش مربوط به اسلام و ایران و سلمان فارسی؛ اما در کل مطالب قابل تأملی دارد/بدلیل طولانی بودن مصاحبه، بخش دوم را در ادامه مطلب بخوانید.
بخش اول/ بدون ذکر مقدمه ی روزنامه اعتماد/مصاحبه کننده: ایرج باباحاجی::
-...می خواهیم با آخرین سلسله پادشاهی ایران قبل از اعراب یعنی ساسانیان
شروع کنیم و بحثی که هنوز مورد مناقشه است؛ که وضع اجتماعی مردم در زمان
ساسانیان چگونه بود و آیا زیر فشار بودند؟
ساسانیان موسس یک سلسله 420ساله بودند که از معبد آناهیتا شروع شد (اردوان پنجم آخرین شاه اشکانی به دست اردشیر کشته شد و به دستور او پوستش را کندند و در معبد آناهیتا آویختند). پدر اردشیر متولی معبد آناهیتا پارس بود. با این عمل حکومت مذهبی شروع شد. نمایندگان این حکومت «کردیز» نام داشتند. نگاره این کردیز (برنده) در فارس مانده است. (ماموری که علامت قیچی روی کلاهش است) حتماً مثل قیچی می برید و جلو می رفت. این کردیز در زمان ساسانی وزیر علوم دینی و اوضاع فقهی و دادگستری بود. کردیز پنج شاه را تعویض کرد تا توانست همه چیز را برای قدرت ساسانیان که در حقیقت قدرت خودش بود، مذهبی کند. او هر کسی را می خواست،می آورد و می برد. با دستورالعمل های زیادی که صادر کرد اولین حکومت دینی- سیاسی جهان را پایه گذاری کرد. به هر حال این حکومت دینی قدرت گرفت و ما می بینیم برای اولین بار در زمان ساسانیان، مانی با یک نهضت دینی علیه کردیز برمی خیزد و کشته می شود. بعد هم نهضت مزدک و آن تفکرات اشتراکی که تا به امروز با شکل های مختلف ادامه دارد. تفکر اشتراکی مزدک با رگه هایی در مارکسیسم و کمونیسم هنوز دیده می شود. مزدک را نمی شود دقیق کاوید، چرا که مدارک متعلق به او را کسانی نوشتند که تحت پوشش آن زمان بودند. به هر حال با این وضعیت حکومت دینی ساسانی به جایی رسید که رو به اضمحلال رفت. مردم تحت فشار مالیات و عذاب های دیگر بودند و با اعمال کردیز موافق نبودند. اگر به کتاب «وندیداد» که یکی از پنج کتاب اوستاست- البته اوستای متاخر که به زرتشت مربوط نیست- مراجعه کنیم در آن تمام دستورهای دینی دیده می شود و همین ها کمر مردم را شکسته بود.-با توجه به این مسائل که اشاره کردید، داستان طبقه بندی مردم در زمان ساسانیان چگونه بود؟
این طبقه بندی در سیستم مردم آریایی بود و به زمان خاصی مربوط نمی شود. مردم آریایی پیرو نظام کاستی (طبقه بندی) بودند. البته اشاره کنم که این نظام امروز در هند مانده و به چشم می خورد. ما در آن زمان سه طبقه داشتیم؛ 1- طبقه روحانیون 2- طبقه ارتشتاران و 3- کشاورزان که به مرور زمان طبقه پیشه وران هم به آن اضافه شد. از هیچ طبقه یی نمی شد به طبقه دیگر وارد شد. شما اگر دانشمند و عالم بودید نمی توانستید وارد طبقه ارتشتاران یا گردونه سواران شوید. داستان خسرو... و کفشگر را حتماً شنیده اید. به هر حال الان هم در ایران از این طبقه بندی ها داریم؛ طبقاتی که به سرعت ایجاد و جابه جا می شوند. ایران اولین کشوری است که صنف سندیکا درست کرده است. به همین راسته های بازار توجه کنید. راسته موبایل فروشان و کامپیوتر که به سرعت تشکیل می شود و با آخرین سرعت بدون امکانات ارتباطی تمام اخبار بین المللی و داخلی مربوط به صنف خود را متوجه می شوند. به هر حال این طبقه بندی ریشه دارد و به گذشته تاریخی ما برمی گردد. شمال شهر و جنوب شهر و ده ها نمونه در این زمینه همیشه جلوی چشمان مان است.-این طبقه بندی در زمان ساسانیان به چه شکل بود؟
در زمان ساسانیان روحانیون خیلی قدرت گرفتند. ریشه این قدرت به حکومت مغان در زمان مادها برمی گشت. مغان در آنجا حکومت می کردند و اهل جادو و جنبل بودند. امروز واژه «مغ» در تمام دنیا هست. Magic یا همان قلم و ماژیک جادو می کند و می نویسد. ما اهل جادو و جنبل بودیم. آن مغان هم برای خود مهستان و انجمن داشتند. پنهان بودند و همه کارهای سیاسی را انجام می دادند. بعدها این مهستان به شکل های مختلف ادامه یافت و به فراموشخانه و فراماسون و فراماسونری رسید. اشاره در طبقه بندی زمان ساسانی بود. دخالت بیش از حد روحانیون و کردیز در امور مردم برای جهت فکری دادن به مردم کمر جامعه را شکست و اتفاقی که نباید می افتاد، رخ داد. فشار اقتصادی شاید دخیل باشد اما در جهان کمر ملتی را نشکسته و هیچ انقلاب و قیامی به خاطر شکم نشده است. دخالت بیش از حد روحانیون با مذهب کمر مردم را شکست و لازم است اشاره کنم مردم در زمان حکومت 470ساله اشکانیان فارغ از فشار دین و مذهب بودند.-این روحانیون و دین که اشاره می کنید به چه صورت عمل می کردند؟
این فشار و امر و نهی از زرتشتی گری می آمد. به اعتقاد تاریخ بخشی از زرتشتیان امروز هم از همان زرتشتی گری هستند. زرتشت چیز دیگری می گفت (گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک) و هیچ وقت امر و نهی نمی کرد و نداشت. تمام اینها حاشیه تفکر زرتشتی گری بود که در وندیداد آمده است. به هر حال تمام این اعمال و رفتار در کنار نظام طبقه بندی باعث شده بود مردم از سلسله ساسانی بیزار شوند. هر روز یک شاه جدید می آمد و این رفت و آمدها به توران دخت و پوران دخت رسیده بود. تمام مردم ناراضی شده بودند. تفکرات غالب روحانیون زرتشتی در جامعه حاکم بود و هر روز با یک دستور جدید می آمد. در کنار اینها اسلام با زیباترین شکل و شعار برابری و برادری وارد شد و با تفکر زیبایی جلو آمد.-با توجه به قدرت و امپراتوری ایران باستان اعراب چگونه وارد شدند؟
اسلام در ایران با تفکر ایرانی آمیخت. اسلام یک پرداخت و ویرایش ایرانی پیدا کرد. ما می گوییم در زمان هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان قسمتی از آسیای صغیر و بین النهرین و شامات و یمن و عدن برای ایران بود. مثل امروز مرز نداشتیم. حوزه فرهنگی و قدرتی ایران بود. وقتی اسلام به ایران آمد ما هزار سال با روم و یونان جنگیده بودیم و همیشه تیسفون خط عطف و نقطه مرز بود در حالی که بعد از دو هزار سال به سختی می توانیم واژه یونانی در فارسی پیدا کنیم. اما چطور شد اعراب با اسلام از خجند و مشهد و سمرقند و بخارا سردرآوردند و اینجا مرکز جهان اسلام شد؟ به همان طبع و ویراستاری ایرانی می رسیم. این به وسیله ایرانی ها هدایت شد. یکی هم در این میان سلمان فارسی بود.-آیا سلمان فارسی هم در حمله اعراب نقشی داشت؟
یک یا دو جا نامش در تاریخ آمده و روی همین ها قصه بافته اند و به اینجا رسیده ایم. او در اصل تفکر ایرانی را به عربستان برد. همین و بس. دیگر نام و نشان زیادی از او در تاریخ نمی بینیم. ما در زمان ساسانیان بسیاری از شاهزاده هایمان در میان اعراب تربیت می شدند. اعراب مردمانی بودند با فرهنگ خوب و سلیم النفس و راستگو (هنوز هم هنگام نماز مغازه های خود را باز می گذارند و می روند).-به هر حال با توجه به این اشاره ها در تاریخ از حمله اعراب به امپراتوری پارس گفته می شود. این جمعیت اندک چگونه و با چه سلاحی حریف امپراتوری ایران شد؟
اعراب با یک شمشیر و با ایمان می جنگیدند. در جنگ های قبلی ساسانیان و اشکانیان، مزدور علیه آنان می جنگید ولی اینجا سپاه اعراب مزدور نبود، اعتقاد بود و با ایمان جلو می رفت. البته در این میان پس از ورود سپاه به داخل کشور، کمک ایرانیان فراموش نشود که باعث شد تا سمرقند و بخارا بروند. به هر حال با تمام این موارد تفکر یک تفکر رهایی بخش بود که اتفاق افتاد. اعراب نقش پخته یی را بازی کردند. ببینید چه در زمان هخامنشی و چه در زمان ساسانی صدایی جز دربار شنیده نمی شد ولی چه می شود که با ورود اسلام از هر روستایی یکی بلند می شود.-آیا در کنار این تفکر با زور شمشیر و غارت و کتابسوزان روبه رو نشدیم؟
به هر حال در برابر دعوت به اسلام با زور شمشیر حتماً اتفاقاتی افتاده است. هر دو طرفش بوده است. یک جا زور، یک جا هم به راحتی پذیرا شده ایم. به هر حال در دوره یی که ایرانیان آشنا به زبان عربی نبودند و عرب هم به زبان فارسی آشنا نبود، ورود عرب ها به ایران بدون توسل به زور امری محال بوده و من معتقدم دعوت به اسلام در دهه ها و سده های بعدی به آرامی صورت گرفته و نباید باور داشت دو قومی که زبان همدیگر را نمی فهمند خیلی راحت با هم کنار بیایند. در مورد کتابخانه ها و کتابسوزی با توجه به نظام کاستی و طبقه بندی در مورد تحصیل نباید این اتفاق را باور کرد. تازه در کنار آن با توجه به خط پهلوی شکسته 11 حرفی هیچ آثاری نداشتیم و می گویند کتابخانه و کتابسوزی که فلان کتابخانه 11 روز می سوخته. (با توجه به جنس کتاب و کاغذ و نهایتاً در آن زمان پوست آتش سریع می سوزاند و نمی تواند 11 روز بسوزد، امروز با این همه امکانات اگر کتابخانه یی آتش بگیرد ظرف چند ساعت می سوزد و نابود می شود.) به هر حال ما ملتی روایی هستیم و استناد به شنیده ها می کنیم و هیچ وقت دنبال مدرک و سند نمی رویم. در یک جمع بندی نهایی می توان گفت اعراب در رفتارهای نیک و بد خود در مسیر حرکت زمان قرار داشتند. اگر سر بریدند و به زور متوسل شدند به اسلام ربطی نداشت. اگر اسلام سختگیرانه عمل کرده باشد، باید فقه اسلامی و قوانین مرتبط با آن در جای خود مورد بحث قرار گیرد و سپس داوری شود.-اشاره کردید اعراب در آغاز با شعار برابری و برادری وارد شدند و با توجه به نظام کاستی مورد استقبال قرار گرفتند. چه شد که آنها به موالی و بنده در مورد ایرانیان رسیدند؟
پیداست که اعراب مسلمان هنگام ورود به ایران نتوانستند آن طوری که اسلام خواستار آن بود عمل کنند. آگاه و ناآگاه با متبلور کردن قوم عرب و برتری که برای این قوم قائل بودند اشتباهات فراوانی را نیز مرتکب شدند. از آن جمله تاسیس خلافت ظالم و فاشیست بنی امیه بود. به هر حال نمی توان قوم عرب را از این گناه بزرگ به این بهانه که رهبران شان خائن و فاشیست بودند مبرا دانست. مثلاً داستان موالی و اینکه مسلمانان غیرعرب حتماً باید تابع مولایی باشند که در اصطلاح موالی خوانده می شود، داستان ملال آوری است. باید اشاره کنیم که ایرانیان مسلمان اجازه نداشتند از اسب استفاده کنند در حالی که ملتی بودیم که به عنوان نخستین اقوام جهان از اسب برای سواری استفاده می کردیم. مثال هایی از این دست فراوان است. اسلام در آغاز با یک تفکر آسان وارد شد و به مرور زمان دچار گرفتاری و قرائت های مختلف شد. شاخ و برگ به آن داده شد. آخر اینقدر پیچیده نیست. من به خدا اعتقاد دارم یا ندارم. چرا به انواع مختلف آن را تفسیر می کنیم. همین مساله در مرور زمان به شکل دیگری درآمد. شاید در آغاز به زور شمشیر و تهدید بود اما بعد به جزیه رسید. اعراب برای ایرانیانی که قادر به درک و فهم دین جدید نبودند با مساله جزیه گرفتن راه را باز گذاشتند؛ راهی که دربار خلفا را هم به فیض هنگفتی از لحاظ ثروت رساند. حتی یکی از امرای عرب در خراسان جزیه را لغو کرد و می خواست با زور جزیه پردازان را مسلمان کند و خلیفه وقت وقتی متوجه شد از او خواست فوراً این حرکت را متوقف کند چون خزانه تهی بود یا در مورد قوانین جدید اسلام افرادی چون غزالی و مولوی می خواستند به آن شاخ و برگ بدهند. غزالی یک آدم دگم بود. می گفت در عید شادی نباید باشد و عقایدی از این دست داشت. به هر حال آنقدر غزالی غزالی کردند و مکتب غزالی که هیچ کس به این دست عقاید و نظرات او توجه ندارد.اعراب در بدو ورود به ایران گرفتار طبقه و کاست نبودند و امت اسلامی بودند و اسلام با شعار پاکی و برادری و برابری وارد شد. به هر حال جنگ بود و در این مسیر مراحلی و عقایدی پیدا شد که به تفسیرهای مختلف رسید.-جامعه اعراب قبل از ورود به ایران در چه وضعیت اجتماعی بود؟
اعراب عربستان خاصیت مردم کویری را داشتند. مردم مکه و مدینه آدم های صادقی بودند. کاروان های بزرگ با توجه به پاکی اعراب بدون خطر از شامات عبور می کرد و به بازار مکاره مکه می رسید. امروز هم همان وضع است. با توجه به جمعیت دو میلیون نفری آن زمان ایران، جمعیت اعراب می توانست به 200 تا 300 هزار نفر برسد. آنها غنی بودند. یک خلیفه بود و بقیه ملت و خانواده ها داخل چادر زندگی می کردند و درآمد اضافی خود را به بیت المال می دادند و در جامعه خود بیت المال داشتند و فشاری روی آنها نبود. ایران به هر حال بدتر از آنها بود و متاسفانه سیستم کاستی دست و بال ها را بسته بود و فشار می آورد.-آیا این جامعه تاثیری هم در جامعه ایرانی داشت؟
اعراب فاتحان نیکوسرشتی بودند. اهل یاد گرفتن بودند و به فرهنگ و داشته های ملت مغلوب توجه می کردند. (توجه کنید در جنگ های داخلی خود یکی از شروط آزادی اسرا یاد دادن سواد به 10 بی سواد بود.)اعراب در عربستان مسجد داشتند و این مسجد عبارت بود از یک مربع ساده که مردم در آن نماز می خواندند. حرکت زیبایی که مردم به تبع یک نفر به یک طرف نگاه می کنند و حرف می زنند. این مساجد خانه های فرهنگی و شورا بود. مردم جمع می شدند و حرف روز می زدند و مشاوره می کردند. ناخواسته بود و به آن نیاز داشتند. این حرکت به ایران آمد و امروز نماز جماعت یکی از زیباترین حرکات جمعی است. به غیر از آن با ورود اسلام سیستم تکصدایی و کاستی از میان رفت و عالمان، دانشمندان، شعرا و اهالی فرهنگ و ادب و سایر علوم از تمام نقاط ایران بلند شدند. من در ترازوی هزار کفه نوشته ام اسلام که مستقر می شود، در سنه چهارم و پنجم هجری با دارالحکمه سیل ترجمه ها شروع می شود. این مترجمان که اکثراً ایرانی بودند سیل ترجمه ها را از یونانی شروع می کنند و این موج به شمال آفریقا، اسپانیا و اروپا می رسد. اروپا یونان را با اسلام شناخت. این اسلام ایران است و با ایران شناخته می شود. دانشمندان یونانی فرار کردند و به ایران آمدند و وارد دارالحکمه شدند. این نهضت دارالحکمه سبب رنسانس در اروپا شد. مارکس و انگلس با این رنسانس آمدند. به نقش مثبت و منفی کمونیسم کاری ندارم ولی یکی از اثربخش ترین حرکات بشری بود. متاسفانه همواره این حرکت ها در اثر فردگرایی و راس هرم ها به انحراف می کشد.
در این تفسیر که خود شاه هم در کتاب اش می نویسد، به جای پذیرش مسئولیت اعمال مستبدانه و پاسخی در خور به چرایی وجود چند هزار زندانی سیاسی در سیستم پلیسی اش، و قبول اشتباهات اش، کل پروسه انقلاب و خیزش میلیونی توده ها و سقوط حکومت اش را به گردن کنفرانس گوادلوپ می اندازند.!
آن همه اعتراضات مردمی از سال42 تا57، آن همه مبارزات گروه های مختلف اعم از مذهبی و چپی و ملی و قومی در قالب توده های مختلف مردمی، تا اقسام مختلف روشنفکران و روحانیون که بنیاد مشروعیت خود و حکومت اش را بر باد داد، کشک است و شوخی بود، و علت اصلی انقلاب کنفرانس گوادلوپ است آن هم در دو ماه مانده به پیروزی انقلاب! در گوادلوپ سران غربی فهمیدند یا صحیح تراش مردم به آنها فهماندند که شاه دیگر مشروعیت مردمی ندارد لذا بر خروج اش از کشور به توافق رسیدند. اما آیا این توافق برای شاه الزام آور بود و نمی توانست نرود؟ اگر آری، پس شاه دست نشانده آنهاست نه شخصیتی مستقل! هر چه بود با این تفسیر شاه قبول کرده که مهره بیگانگان
است که جابه جایی اش دست خودش نیست! (هر چه باشد پادشاهی اش را دوبار مدیون آنهاست! بار اول در آغاز سلطنت
اش و بار دوم در کودتا 32.). او با خروج اش از کشور، توقع آرام شدن اوضاع و به احتمال زیاد کودتای ارتش و امید برگشت داشت. بمانند خروج اش در سال 32 . سپس کودتای ارتش و کمک غربی ها خصوصا آمریکا که ژنرال هایزر را فرستاده بود تا اگر کارها بر طبق روال پیش نرفت سران ارتش را ترغیب به کودتا کند اما موفق نشد:
«شگفتا که از یک سو خروج خود را حاصل توافق در کنفرانس گوادولوپ و تصمیم قدرتهای بزرگ و در واقع «اخراج» خود میدانست و از جانب دیگر به همان قدرتها چشم داشت تا کمک کنند بازگردد.»+
جدیدا نیز در جو انتخابات آمریکا و داغ شدن بحث گلوبالیسم و ناسیونالیسم، سلطنت طلبان ایرانی که برای ساقط کردن جمهوری اسلامی به ترامپ ناسیونالیست امید بسته اند تا دوباره پسر پهلوی شاهنشاهی کند، بحث کنفرانس گوادلوپ را پیش کشیده اند و شاه را قربانی کارتر دموکرات و گلوبالیست می دانند چون سر قیمت نفت با شاه اختلاف داشت و سیاست حقوق بشری اش در رابطه با کشورهای تحت نفوذ آمریکا (باز هم نادانسته قبول کرده اند که شاه مهره آمریکا بوده!)، باعث شده اندکی فضای سیاسی باز شود و شعله انقلاب روشن تر شود. پس به زعم خودشان از سر راه برداشتندش تا حکومتی سر کار بیاید که شعار مرگ بر آمریکا سر دهد و سفارت شان را تسخیر کند!!. آیا اختلافات جزئی سر قیمت نفت آنقدر ارزش اش را داشت که آمریکا ژاندرم اش در منطقه و مهمترین متحد اش را قربانی کند؟ همچنین اروپایی ها با آن همه روابط حسنه سیاسی- اقتصادی؟ ذهنیت توطئه اندیش را با این سوالات کاری نیست. زیرا او فقط به دنبال مقصری است برای فرار از پاسخگویی به ریشه های واقعی پدید آمدن انقلاب و سقوط نظام محبوب اش.
یکی از علل روانی این نوع تحلیل ها، این است که در نظام دوقطبی بلوک شرق -بلوک غرب، هر اتفاق و تحول سیاسی ای ناچارا به طراحی، برنامه ریزی یا توطئه یکی از دو بلوک ارتباط داده می شود، و هیچ جایی برای خیزش های مستقل مردمی و برنامه ریزی های خارج از نظام سلطه برای ذهن این تحلیل گران متصور نیست.
در همین رابطه مقاله اقای خدیر درباره واقعیت کنفرانس مزبور. کلیک کنید
و نیز نظر آقای صادق زیباکلام درباره سقوط پهلوی و ذهنیت توطئه اندیش در کتاب تولد اسرائیل ص25-27



خبرگزاری مهر: درباره دوران هخامنشیان کتابهای بسیاری در ایران و جهان منتشر شده که اکثرا از تاریخی درخشان حکایت دارند. ما همچنین از پادشاهان هخامنشی به عنوان حاکمانی دادگر یاد میکنیم و البته منشور کورش را به عنوان نخستین اعلامیه حقوق بشر در تاریخ میدانیم. به تازگی کتاب «نهادهای اجتماعی و ساختار اقتصادی امپراتوری هخامنشی» نوشته محمد ع. داندامایف و ترجمه حسن شایگان با شمارگان هزار نسخه، ۴۸۲ صفحه و بهای ۵۰ هزار تومان از سوی نشر تاریخ ایران در دسترس مخاطبان قرار گرفته که روایتگر تاریخ متفاوتی از دوران هخامنشی است.
مثلا ما در همه کتابها از لفظ «کورش کبیر» استفاده میکنیم، در صورتی که کورش در هیچ جنگی پیروز نشده است. در نخستین جنگش با مادها، هارپاگ به کورش نامه نوشته که میتواند ارتش ماد را تسخیر کند. او موفق میشود تا چند تن از فرماندهان ارتش ماد را متقاعد کرده و تسلیم کند. بنابراین پیروزی کورش به دلیل ملحق شدن هارپاگ به آنهاست.
جنگ دوم کورش با لیدی است. او میخواست به ذخایر طلای لیدی و اراضی و بقیه ثروت آنها دست یابد. بنابراین او یک جنگافروز جهانخواره است. در این جنگ نیز کورش با خدعههای ناجوانمردانه پیروز شده و لیدی یعنی مرکز طلای جهان را تصاحب میکنند. سومین جنگ را کورش با بابل انجام میدهد. کاهنان بابل که خدای مردوخ را میپرستیدند با نابونیدس پادشاه بابل بر سر ثروت، قدرت، بردگان، اراضی، احشام و بقیه منابع در تضاد بودند. نابونیدس مشغول فعالیتهایی در جنوب بابل بود که کاهنان از این فرصت استفاده و کورش را به بابل دعوت میکنند. در اینجا مقاومتهایی هم میشود، اما کورش وارد بابل شده و بابلیها آن منشور و استوانه را مینویسند. آنها پیشتر برای بخت النصر هم چنین استوانهای را نوشته بودند. این استوانه در اصل فتحنامه است که بعدا تبدیل به اعلامیه حقوق بشر میشود.
کورش حتی در سن ۷۰ سالگی هم جنگ افروز و جهان خوار است و در همین زمان نیز در جنگی با ماساژتها ضمن آنکه کلیه نفرات ارتش عظیم ایران را به باد داد خود نیز کشته شد. ملکه ماساژتها «تامیرس» نامی بود که به کورش پیغام داد که دست از جنگ و سرزمین ما بدار و به راه خود بازگرد، اما کورش توجهی نکرد. او در همین جنگ کشته شد و هردوت مینویسد در جهان باستان هیچ جنگی بین دو گروه بربر با این شدت و خونریزی وجود نداشت. تامیرس فرمانده ماساژتها در این جنگ بود و پس از جنگ دستور میدهد که پیکر کورش را پیدا کنند. بعد سر او را جدا کرده و در یک پوست خیک که پر از خون انسان بود بیاندازند و بعد خطاب به سر کورش میگوید که عطشت نسبت به خون انسان را تسکین بده. عجیب آنکه برای شروع این جنگ به فرمان کورش پلی عظیم روی رود سیحون در عرض ماهها ساخته بودند و پس از جنگ بیش از هفت نفر ایرانی نتوانستند از روی پل بگذرند و همه کشته شدند.
داندامایف میگوید یک سنگکار مصری، در کشور خودش ۶ شِکِل دستمزد میگرفت. شِکِل سکه نقره است، اما در پرسپولیس ۱ یا یک و نیم شکل به او دستمزد میدادند. آیا او مرض داشت از کشورش به اختیار اینجا بیاید برای گرفتن یک و نیم سکه نقره؟! این نشان میدهد که او را به اجبار آورده بودند.

ببخشید اما در این میان جریان آزادسازی یهودیان چه میشود؟
تمام معماران، مهندسان، حجاران، نجاران، خراطان و دیگر صنعتگران فعال در فرهنک هخامنشی از کشورهای دیگر به اسارت گرفته شده بودند. منابع هم از همان کشورها میآمد. مثلا چوب آبنوس محصول مصر بود. داریوش لیست این منابع را به یادگار گذاشته است که چه منابعی از کدام کشورها به پرسپولیس حمل شده بود. یعنی منابع آن مناطق به انحصار تحت اختیار هخامنشیان آمده بود.
به قلم عقیل دغاغله:«در تحقیقی که چند سال پیش انجام شده است، از اساتیدی که در آمریکا روابط نژادی درس میدهند و با مکانیسمهای نژادپرستانه آشنا هستند، خواسته شد که یک بازی را انجام دهند. در آن بازی تصویر فردی (سیاه پوست یا سفید پوست) به سرعت بر روی صفحه کامپیوتر ظاهر میشود. گاهی آن فرد اسلحه به همراه دارد و گاهی خیر. فردی که در این بازی شرکت میکند (استاد روابط نژادی)، باید به محض تشخیص اسلحه به آن فرد شلیک کند. تصاویر هم شامل افراد سیاه پوست بود و هم سفید پوست. نتیجه این تحقیق این بود که حتی اساتید روابط نژادی بیشتر به سیاه پوستان شلیک میکنند. دلیل انجام این پژوهش دادههای مختلفی است که نشان میدهد سیاهان غیرمسلح به نسبت بالاتری (تقریبا سه و نیم برابر) توسط پلیس کشته میشوند، و البته اگر پیگیر اخبار باشید، شنیدهاید که در طی سالهای اخیر جنبشی در آمریکا به راه افتاده است با عنوان «زندگی سیاهان مهم است.»
اما چگونه میشود در جامعهای که در آن دائم علیه نژادپرستی گفته میشود و رئیسجمهوری سیاه داشته است، چنین رخدادی ممکن باشد؟ چگونه ممکن است اساتید روابط نژادی نیز بیشتر به سمت سیاهان شلیک کنند؟ پاسخ به این سوال پیچیدگی روابط نژادی را نشان میدهد. واقعیت این است که در قرن بیست و یکم، اینگونه نیست که فرد سفید از سیاه متنفر باشد و بنابراین اسلحه به دست میگیرد و راهی خیابان میشود و او را میکشد. دلیل ماجرا، از قضا، پیچیدهتر است. دلیل کشتهشدن بیشتر سیاهان به دست پلیس ریشه در کلیشههای نژادی خطرناک دارد. کلیشههایی که میگوید «سیاهپوست خطرناک/مجرم و خشن است.» این کلیشههای نژادی آن تصویر «سیاه خشن و خطرناک» را بر ته ذهن آن استاد متخصص روابط نژادی نیز حک کردهاند و کنش او را شکل میدهند، حتی اگر در خودآگاه خود آن کلیشهها را به شدت نفی میکند. این کلیشههای نژادی درباره سیاه پوستان باعث میشود که مکانیسم دفاعی هر فردی (پلیس یا استاد) به محض دیدن سیاه پوستان به سرعت فعال شود، و به فرار یا تیراندازی به آن فرد سیاه منجر شود. این موضوع از قضا محدود به افراد نژاد پرست نیست.
کلیشهها و نرمالیزهکردن ستم و تبعیض
اما کلیشهها چه هستند و چرا خلق و بازتولید میشوند؟ کلیشهها به نظام و سیستمی از باورها و پیشداوریها گفته میشود که درباره گروهی از مردم جامعه (بر مبنای جنسیت، زبان، فرهنگ، قومیت و یا دین آنها) در ذهن داریم و امکان قضاوت و فهم کنش دیگری را فراهم میآورد و بر مبنای آن امکان تصمیمگیری درباره آن گروه از افراد جامعه را امکانپذیر میکند. کلیشهها عمدتا سطحی و فاقد عمق هستند. ساده هستند و فرد به سرعت آنها را به خاطر میسپارد و به سختی تغییر میکنند. همه عناصر فوق اما به تنهایی به شکلگیری یک کلیشه جنسیتی یا نژادی منتهی نمیشوند. برای فهم یک کلیشه نژادی یا جنسیتی به عنصر دیگری نیز باید توجه کرد: نقش آن کلیشه در نرمالیزهکردن نظام تبعیض و مشروعیتبخشی به انواع نابرابریها است.
نابرابریها و ظلم و ستمها تنها با زور ممکن نمیشوند. و حاکم ساختن و مشروعیتبخشیدن نظامهای تبعیضآلود نیازمند ایدئولوژی و تصوراتی است که انسانها را قانع سازد آنچه رخ میدهد نه تنها نابرابری، بیعدالتی و ظلم و ستم نیست که عین عدالت، منطق و عقلانیت است. تنها از طریق نرمال جلوهدادن یک پدیده غیر نرمال میتوان آن پدیده غیر نرمال را تداوم بخشید و کلیشهها دقیقا در این فرآیند تولید و بازتولید و نرمالیزهکردن تبعیض و ستم متولد میشوند، استحکام مییابند و بازتولید میشوند. در مواجهه با یک کلیشه درباره یک گروه از اقلیتها باید دنبال کارکرد نرمالیزاسیون آن باشیم.
برای مثال عبارت «زن موجودی احساسی است» کلیشهای است که یک بعد (احساس) از شخصیت زنان را به تمامی وجود و هستی یک زن و در درجه دیگر به تمامی زنان تعمیم میدهد. اما فهم این کلیشه بدون توجه به نقش آن در کنار زدن زن از ساحت عمومی ممکن نیست: کارکرد واقعی این کلیشه بنابراین محروم ساختن زنان از ایفای نقشهای مهم در جامعه و مشروعیتبخشی به تبعیض سیستماتیک بر معیار جنسیتی است.
برای فهم کارکرد تبعیضآمیز کلیشهها میتوان به تنوع آنها در جوامع مختلف نگاه کرد. اجازه دهید به چند مثال زیر نگاه کنیم:
«سیاه تنبل»: این کلیشهای پرکاربرد در آمریکا است. برای فهم این کلیشه اما باید پرسید کارکرد کلیشه «سیاه تنبل» چیست و چرا جامعه آمریکایی این کلیشه را خلق میکند؟ پاسخ این سوال در نظام نابرابر اقتصادی است. در جامعهای که مدعی برابری و کارکرد مکانیسمهای اقتصادی سرمایهدارانه برای همگان است، چگونه میتوان اختلاف طبقاتی وسیع انسان سیاه و سفید را فهمید؟ پاسخ این سوال مبرا کردن یک سیستم تبعیضآلود و متهم کردن خود انسان سیاه پوست است. بر این اساس «سیاه تنبل» علت فقر انسان سیاه پوست را به تنبلی او ربط میدهد و سیستم را تبرئه میکند.
«افغانی مجرم»: در ایران، یکی از کلیشههای مرسوم درباره مهاجری که از افغانستان میآید این است که او را به عنوان «مجرم» و «خطرناک» معرفی میکند. چرا؟ به این دلیل ساده که مردمی که از افغانستان برای کار به ایران میآیند اکثر در مناطق فقیرنشین و حاشیه شهر ساکن میشوند. و با توجه به کارهای دستی و کارگری، نوعی رقابت میان اقشار فقیر این شهرها و مهاجران افغانستانی رخ میدهد. اما چگونه شهروندان این مناطق میتوانند افغانستانیها را از محلههای خود اخراج کنند یا با آنها بدرفتاری کنند؟ اینجا دیگر کلیشه «تنبلی» کارکرد چندانی ندارد. در عوض ترسیم چهرهای «خطرناک» یا «مجرم» از مردم افغانستان به مردم این محلهها کمک میکند تا اجازه سکونت به این مردم ندهند و آنها را از محلههای خود بیرون برانند.
«پرستو»: کلیشهای است که در سالهای اخیر و پس از فساد اخلاقی برخی قدرتمداران شکل گرفت. البته زیربنای این کلیشه تصویری است که زن را به یک ابژه جنسی مبدل میکند و باعث میشود تا تمامی رفتارهای یک زن: از خنده، شادی، دوستی، آرایش بر مبنای جنسی فهمیده شود. و بدین شکل حیات اجتماعی زنان را محدود سازد. اما واژه «پرستو» کارکردی جز معطوف کردن نگاه اجتماعی از رابطه غیراخلاقی مرد قدرتمدار با کشیدن «پای یک زن» ندارد. در طی سالهای اخیر بارها شاهد بودیم که چگونه با بحث پرستو، یک ماجرای غیراخلاقی، تبهکارانه و یا فساد اخلاقی یک مدیر به حاشیه رانده میشود و همه ماجرا به داستان «یک زن» تقلیل داده میشود. علاوه بر آن میتوان تصور کرد که خلق چنین کلیشهای چگونه باعث خواهد شد تا زنان عرصه عمومی مجدد حذف شوند.
عبارت«تجزیهطلبی» نیز همجنس کلیشههای فوق است. عبارت «تجزیهطلب» جامعه هدف مشخصی دارد. این برچسب درباره بخشی از مردمی به کار میرود که از منظر جغرافیایی عمدتا در حاشیه ایران به سر میبرند: بهطور مشخص درباره ترکها، کردها، عربها وبلوچها. در حالیکه فارسها و دیگر گروههای قومی مشمول این برچسب نیستند. برای مثال، اگر فردی اصفهانی درباره معضلات قومیتها در ایران بنویسد، کلیشه تجزیهطلبی اصولا فعال نمیشود. اما به محض اینکه یک ترک یا عرب یا کرد مطلبی در این خصوص بنویسد، به سرعت اذهان به این سمت میرود که مبادا هدف او تجزیهطلبی باشد. و البته چنین پیش زمینهای به سرعت باعث ایجاد قضاوت دیگری و تحلیل کارهای آن فرد میشود.
کلیشه «تجزیهطلبی» تبعیض نژادی و قومی را تسهیل، ممکن و نرمالیزه میکند.

تجزیهطلبی با ممنوع کردن، مشکوک جلوهدادن و یا تابو کردن امکان گفتوگو درباره نابرابریها -از منظر قومی- تداوم تبعیض و ستم را نرمالیزه کنند. امروز صحبت از نابرابریهای قومی در ایران -حتی از منظر تخصصی- دشوار و به نوعی حوزه ممنوعه است. مرکز آمار ایران، برای مثال، اجازه پرسش از زبان مادری را در سرشماریها نمیدهد، پژوهشهای دیگر نیز عمدتا بدون توجه جدی به این مقوله انجام میشوند تا مبادا بحث نابرابری و انطباق آن با شکافهای قومی بررسی و سنجیده شود. نمونه واضح چنین هراسی را خیلی از دوستان عرب، ترک، بلوچ و کرد که مسئولیتی یا جایگاهی نیز در ساختار سیاسی داشتهاند حس کردهاند. یکی از دوستان، برای مثال، که سمتی نیز در وزارت آموزش و پرورش داشت، یکبار در دیداری دوستانه با حرارت درباره آموزش به زبان مادری و ضرورت آن توضیح میداد. وقتی تمام کرد، از او پرسیدم که آیا در جلسات تخصصی وزارتخانه این موضوعات را نیز این مطرح کرده است؟ پاسخ داد «نمیشود. به محض اینکه پای این بحث کشیده میشود، برچسب تجزیهطلبی به ما میزنند و حذف میشویم. ولی سعی میکنیم با ایماء و اشاره حرفمان را برسانیم.»
البته ممکن است بگویید که برچسب تجزیهطلبی بسیار مشخص به فعالیت و گرایشهایی گفته میشود که برخی افراد برای جدا کردن بخشی از ایران دنبال میکنند و مشمول بقیه افراد آن گروه قومی نیست. پاسخ این است که مشکل اصلی در کلیشهها این است که این کلیشهها بسیار انعطافپذیر هستند و به سرعت قابل تعمیم هستند و مبنای قضاوت و تحلیل کنش «دیگری» قرار میگیرند. وقتی کلیشه «مسلمان تروریست» جا میافتد، تبعات آن دامن همه افرادی که از کشورهای مسلمان میآیند (حتی اگر خود دیندار نباشند یا مسلمان نباشند) را نیز در بر میگیرد. بسیاری از سیکهای هندی صرفا به دلیل عمامه و دستاری که به خود میبندند مشمول تبعیض و نژادپرستی قرار گرفتهاند. برای مثال، در نتیجه رواج کلیشه «مسلمان تروریست،» چند سال پیش، و در یکی از مدارس آمریکایی، یک معلم مشکوک میشود که یکی از دانشآموزان کلاس او که نوجوان مسلمانی بود یک بمب ساعتی به همراه دارد. آنچه دانشآموز به همراه داشت، اما، نه یک بمب ساعتی که یک ساعت بود که او به عنوان کاردستی برای مدرسه ساخته بود. موضوع به عذرخواهی رئیس جمهور وقت آمریکا منتهی شد. آیا آن معلم مقصر بود؟ بدون شک آری. اما مقصر اصلی آن کلیشههای نژادی است که ذهن و قضاوتهای آن معلم را شکل داده بود تا با آن قضاوت برسد. کلیشههای نژادی، قومی و دینی مانند عینکی هستند که بخواهیم یا نخواهیم جهان اطراف ما را به رنگی که میخواهند در میآورند.
برای فهم خصلت نرمالیزاسیون کلیشه تجزیهطلبی، به شکاف میان استفاده از این واژه و پرهیز از طرح مباحث قومی توجه کنید. کسانی که بیشترین میزان استفاده از «خطر تجزیهطلبی» را دارند، افرادی هستند که به هیچ وجه مایل نیستند حتی در مورد مسائل قومی صحبت کنند. اگر خطر تجزیهطلبی، آنگونه که مدعیان آن عنوان میکنند، جدی است، آنگاه باید درباره آن صحبت کنند. باید به این سوالات پاسخ دهند که چرا گروههایی از مردم کشور به این متمایل شدهاند که به دنبال «تجزیه» بروند؟ زمینههای چنین تمایلاتی چه هستند؟ آیا ربطی میان رشد «خطر تجزیهطلبی» و «نابرابری» وجود دارد؟ چه مطالعاتی میتوان در این زمینه انجام داد؟ اینها سوالات اولیهای هستند که هر فرد مدعی «هراس و خطر تجزیهطلبی» باید به آنها فکر کند و پاسخ دهد. اما عبارت «تجزیهطلب» دقیقا کارکردی خلاف این راهکارها را دارد. «تجزیهطلب» مهری است که حتی اجازه بحث در این حوزهها را نیز نمیدهد. کارکرد کلیشه «تجزیهطلبی» بنابراین نه تنها «نرمالیزهکردن تبعیض» بلکه فراتر از آن «تابو کردن» صحبت از یک نوع تبعیض و ستم مشخص است.
ما تصور میکنیم که نسلکشی و قتل انسان دیگری امری عجیب و غریب است. اگر بشنویم در فلان کشور یک نسلکشی نژادی یا دینی رخ داده است تعجب میکنیم. از وحشیت و سبوعیت انسانها متعجب میشویم. واقعیت، اما این است، که کشتار و نسلکشی امری ساده برای انسانها است، البته به شرطی که ایدئولوژی و کلیشه موثر نیز وجود داشته باشد.
بر همین اساس، کلیشه «تجزیهطلب» باعث میشود تا در مطرح شدن بحث اعتراضات در استانهای حاشیهای به سرعت «معترض» و «تجزیهطلب» در این نقاط از کشور به هم دوخته شوند و واکنشهای بسیار شدیدتری در دستور کار قرار گیرند.