زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

پیرامون حاشیه های مصاحبه دلایل فروپاشی شاهنشاهی ساسانی دکتر رجبی با روزنامه اعتماد

انتشار مصاحبۀ دکتر پرویر رجبی با روزنامه اعتماد با موضوع سقوط ساسانیان، موجب نارضایتی جریان ناسیونالیسمِ باستانگرا شد و با وارد کردن اتهامات همیشگی به ایشان حمله نمود! روزنامه اعتماد نیز مصاحبه ای دیگر در پاسخ و توضیح مصاحبه قبل با ایشان ترتیب داد که در این پست تقدیم می گردد.
همچنین بنگرید به این مطلب: دکتر پرویز رجبی چه گفت که وادار به سکوت شد ؟

موضوع سقوط ساسانیان از جمله مسائلی است که مورد توجه ایران دوستان و مورخان قرار گرفته است. روزنامه اعتماد در تاریخ 15/7/88 گفت وگویی با دکتر عزیزالله بیات با عنوان «در پی عدل و آزادی مسلمان شدیم»، منتشرکرد که به تحلیل آن واقعه پرداخته شده بود. در 12 آبان ماه نیز گفت وگویی از دکتر پرویز رجبی در همین زمینه به چاپ رسید. این گفت وگو که مدت زمانی قبل انجام شده بود نیز موجب برانگیختن اعتراضاتی شد. در پی این گفت وگو در تاریخ 24 آذرماه مقاله یی از بهرام روشن ضمیر با عنوان «به تاریخ با خشم نگاه نکنیم» در انتقاد از مصاحبه دکتر رجبی به چاپ رسید. گفت وگوی زیر با دکتر رجبی در توضیح نظریات ایشان درباره همین موضوع انجام شده است.
توضیح؛ به کار بردن واژه عرب ها و اعراب منظور مسلمان ها هستند چون اسلام ابتدا در عربستان شکل گرفته بود و از آن منطقه به دیگر مناطق دنیا توسعه پیدا کرد،طبیعی است که اکثریت قریب به اتفاق مسلمان ها را عرب ها تشکیل می دادند.
--- - آقای دکتر، موضوعی که این سال های اخیر خیلی مورد توجه قرار گرفته مساله سقوط ساسانیان و علت مسلمان شدن ایرانی ها است. شما دو عامل مهم را برشمرده اید؛ یکی اینکه دولت ساسانی در آن مقطع زمانی رو به افول گذاشته بود و در سراشیبی سقوط بود. نارضایتی مردم از یک جهت و تنش هایی که وجود داشت و جنگ هایی که شده بود حکومت را رو به فرسایش برده بود. از طرف دیگر حرف هایی که اسلام داشت مثل برابری، عدالت و آزادی برای توده مردم جالب و جذاب بود. لذا حکومت ساسانی توانایی مقابله با مسلمان ها را نداشتند و شکست خوردند. این کلیت تحلیل شما بود. اما در این مورد سوال ها و بحث هایی مطرح است که می خواستیم دلایلش را بفرمایید تا مستند شود. اولاً اینکه شما فرمودید دولت ساسانی اصولاً یک حکومت مذهبی بود، می خواستم بدانم شاخصه هایی که شما برای یک حکومت مذهبی در آن زمان برمی شمارید چیست و این شاخص ها در حکومت ساسانی چگونه بود؟
قبل از هر چیز اول باید من تکلیفم را روشن کنم. ما از دو چیز می ترسیم؛ یکی از مقامات مسئول که ممکن است سخنی بگوییم که به آنها بربخورد. از طرف دیگر حساسیت های جوانان ایرانی است. ممکن است از سخن من رنجیده و برانگیخته شوند. این مشکل هم مربوط به مطلق نگری ایرانیان است که درباره هر چیز که داوری می کنیم یا آن را مطلقاً بد یا خوب می بینیم. هر چیزی را یا سیاه یا سفید می دانیم. به طور مثال من وقتی در تورنتو کانادا یا پاریس به بعضی از ایرانی ها می گفتم تهران از اینجا تمیزتر است ناراحت می شدند و نمی توانستند قبول کنند. فکر می کردند وقتی ایران در برخی مسائل از آن شهرها عقب مانده تر است نمی تواند تمیزتر باشد.
ایرانی هایی هم در زمان هخامنشی داریم که برای شاه آدم قربانی کرده اند، ولی این یک رویه عمومی نبوده است. وقتی شاه می مرد تمام خدمه و زن هایش و رئیس دیوانش را خفه می کردند با او چال می کردند که تنها نباشد، این را در جای خودش می شود صحبت کرد نه اینکه تعمیم بدهیم. چرا شاه ساسانی ولیعهدش را می فرستاد بین اعراب برای تربیت؟ این موارد نشان می دهد یک جای قضیه لنگ است.
دین اسلام به عقیده من دین عربی نیست، این دین در جایی که مستعمره ایران بود یعنی جزء خاک ایران بود مثل یمن و عدن گسترش یافت. در زمان هخامنشیان و ساسانیان اغلب این منطقه دست ایران بود، غیر از حجاز از شمال گرفته بود از جنوب هم گرفته بودند. تفکر ایرانی قبل از اسلام به اندازه کافی فرصت داشت که دیوانسالاری، مدنیت و حقوق مدنی را به اعراب منتقل کند. در زمان انوشیروان و در زمان خسروپرویز جهان عرب یکی از نقاط حساس و استراتژیک ایرانی ها بود.

- یک دلیل اینکه اعراب آن زمان حجاز را به لحاظ مدنیت عقب مانده می شمرند بافت قبیله یی آنجاست، چنان که در حجاز دولت به آن معنایی که در ایران یا روم بود وجود نداشت، یا نهاد های اجتماعی به شکلی که در روم و ایران وجود داشت نبود، از این جهت به نظر می رسد جامعه عقب مانده یی بود، شما این مساله را چگونه ارزیابی می کنید؟
اول باید مدنی را معنی کنیم. مدنی یعنی شهرنشین، انسان متمدن در حد خودش عقلانیت دارد. جمعیت اعراب حجاز در آن زمان به میلیون نمی رسد. این طور تعمیم دادن درست نیست. گاهی جوری صحبت می شود که انگار یک مراکز غده مانند وجود داشته که شرارت و بدبختی و بیچارگی به تمام دنیا صادر می کرده است. در مورد قبیله که می گویید قبایل در جاهای مختلف بوده اند و نشان داده اند که مدنیت خاصی دارند. مدنیت به معنای خاصش احترام متقابل افراد به یکدیگر است که اگر نباشد هیچ جامعه یی نمی تواند زنده بماند. آنها هم به مرور زمان این را یاد گرفته بودند. در این مورد می شود ساعت ها صحبت کرد. من نمی گویم حرف های من حجت است ولی حرفم این است که چون دل مان از اعراب شکسته نسبت به آنها بد نگوییم. همین الان در مجالس خانوادگی می شنویم می گویند رفته بودم مکه اذان گفتند، همه مغازه ها را رها کردند، بدون اینکه قفل بزنند رفتند نماز بخوانند. این چه ملت وحشی است که مغازه ها را رها می کنند می روند. من خودم با چنین قضیه یی روبه رو شدم. یک بار خیلی خرید کردم، وسایلم را در پیاده رو گذاشتم، به مغازه دار عرب گفتم نگاه کنید من بروم وانت بیاورم. گفت برای چی نگاه کنم؟ گفتم ممکن است ببرند. گفت شما بروید پس فردا بیایید، ما هم شب مغازه را می بندیم، کسی نمی آید دست بزند.
این برای من هم تحقیرکننده بود، هم زیبا بود و هم من را به فکر واداشت. چطور قومی که می گوییم وحشی است چنین مدنیتی دارد. منظور این نیست که آنها یک سر و گردن از ما بالاتر هستند، هر ملتی خصیصه یی دارد، نقاط قوت و ضعف دارد. ایرانی ها جوانمردی داشته اند، بعضی جاها هم ستم کرده اند. بی ستم که نمی شود جهانگشا بود. بی ستم که از بسفر تا سند مال ما نبوده است، مگر مردم آنجا آمده اند به ما بخشیده اند؟ ایرانی ها با تمام صفات نیکویی که دارند و ایرانی شهیر به خاطر فرهنگ بالایش و... است، ولی در درون هر ایرانی یک اداره سانسور وجود دارد. من که در درونم یک نهاد سانسور و ضدشفافیت دارم چطور می توانم به نهادهای سانسور ایراد بگیرم. این بحثی طولانی است که در جای خودش باید مطرح شود. ما در روابط خانوادگی و میان دوستان خودمان اداره سانسور داریم. از خانه که بیرون می رویم برای دروغ گفتن آماده می شویم. زنگ در خانه را می زنند پدر به بچه کوچک می گوید بگو بابام نیست. بچه وارد خانه می شود سلام نمی کند، به بچه می گوییم چرا به دایی ات سلام نکردی؟ دایی می گوید بابا سلام کرد. دروغ گفتن بدتر است یا سلام نکردن؟ این رویه تساهل و تسامح را در برابر حقیقت جا می اندازد.
- منظور شما این است که در فرهنگ هر ملیتی عادات بد و خوب هست، بنابراین یک قوم را بالا بردن و یکی را منحط و وحشی معرفی کردن درست نیست.
بله، اگر دیدمان را نسبت به مسلمانان عوض کنیم و آنها را در جای واقعی شان قرار بدهیم و ایران را هم در جای خودش قرار دهیم، می شود درباره تاریخ گذشته قضاوت درستی کرد. از دو دید می شود به قضیه نگاه کرد؛ یکی مذهب و یکی ملیت و وطن پرستی. از نظر مذهب مسلمانان آمدند ایران را گرفتند، ما آن مذهب را پذیرفتیم ولی بعد از 1400 سال تبلیغات اسلامی به نظر می آید آن را آراسته ایم. من نمی توانم تصور کنم اسلام اولیه که وارد ایرانی شد که خودش جامعه یی مذهبی بود، با چه زبانی و چگونه توانست عقاید و ایده هایش را در زمانی کوتاه به ایرانی تفهیم کند. الان من که 71 سالم است دکترا دارم، استاد دانشگاه هستم، هنوز انگلیسی ها با من حرف بزنند بعضی مسائل را نمی فهمم. شش سال در دبیرستان عربی خوانده ام، نصف لغات فارسی امروز عربی است، هنوز اگر عربی با من حرف بزنند نمی فهمم. من نمی دانم اسلامی که به ایران آمد چه شکلی توانست عقاید و دستورات خود را به ایرانیان بفهماند؟ با چه زبانی؟ درحالی که 10 سال بعد از عمر مسلمان ها در خجند بودند، خجند تقریباً 1500 کیلومتر آن طرف مشهد است.
- به هرحال یکسری از آنها به ایران مهاجرت کردند، بعضی مناطق ایران هم در برابر آنها مقاومت کردند.
بله آنها را می دانم، ولی ببینید ما هزار سال با رومی ها و یونانی ها جنگیدیم، ولی مذهب آنها را نگرفتیم. غیر از سلوکیه که مدت کوتاهی آمدند ولی ما آنها را قبول نکردیم، خودمان ماندیم. به رغم این واقعیت ها چطور می شود که مذهبی از بیرون می آید که ظرف 10 سال پیروانش سر از خجند درمی آورند؟ این باید تحلیل شود. من تنها گشاینده و مطرح کننده این سوال هستم، ادعایی ندارم. می پرسم چگونه می شود که ظرف 10 یا 20 سال جهانی به این وسعت را از شامات تا خجند و تا هند می گیرد.
- یک جواب ساده به این قضیه داده شده و می شود که علت این پدیده زر و شمشیر بوده است. یعنی مسلمان ها با شمشیر ایران را گرفتند و ایرانی ها هم تمکین کردند. ولی این تحلیل مشکلی دارد که با خوی ایرانیان نمی خواند. در طول تاریخ ایرانی ها نشان داده اند که آدم های زبون و ترسویی نبوده اند. شما نسبت به این تحلیل چه نظری دارید؟
من تعجب می کنم، ایرانی ها جنگ ندیده نبودند. ایرانی ها هم از نظر تعداد از آنها بیشتر بودند هم از نظر مدنیت بالاتر بودند، هم غرور ملی بیشتری داشتند. اسکندر را از پا درآوردند. در مقابل تهاجم ها خیلی مقاومت کردند. شاپور اول و دوم چه بلایی سر جزیره شامات آوردند. ولی به این نکته توجه کنید رئیس جمهور به کشور دیگری می رود، بدون مترجم نمی تواند برود. حالا مردم ساده مسلمان، که زبان قومی دیگر را نمی فهمیدند، چطور با آنها حرف می زدند؟ و چگونه ملت مخاطب آنها حرف های آنها را قبول می کند و مسلمان می شود؟ من نمی خواهم پاسخ قطعی به این پرسش بدهم ولی یک ایراد دارم و یک نظر. ایرادم این است که در بررسی این مساله باید فکر کنیم 1400 سال از آن واقعه گذشته، اخباری به واقعیت ماجرا افزوده شده، به حق و ناحق کاری ندارم. منظورم این است که قضیه پیچیده شده است. کسی که نمی دانست قل هو الله احد... یعنی چه، چطور آن را هر روز می گفت. زبان عربی سخت ترین زبان دنیاست، چه شد که اینجا ظرف 10 ، 20 سال مردم دینی را که به زبان عربی بود می فهمند و مسلمان می شوند؟ اگر از من بپرسند نظر تو چیست با احتیاط می گویم علت این پدیدار این است که مسلمانان دو سه نکته را رعایت کردند. یکی بیرون آوردن مردم از دوره تک حزبی حکومت شاه ساسانی بود. مسلمانان دعوت به تشکیل امت می کردند. در امت همه برابرند و شکاف اجتماعی معنی ندارد. به جای ملت آنها قائل به امت بودند که از هر رنگ و نژادی در آن جا دارند.
- منظورتان این است که مسلمانان در آن زمان نقش یک ارتش آزادیبخش را ایفا می کردند؟
با احتیاط در برشی از زمان می شود این را گفت. اواخر حکومت ساسانی مردم جان به لب شان رسیده بود. از افتخارات ما این است که دو تا پادشاه زن داشته ایم، توراندخت و پوراندخت درحالی که چون در آن مقطع شاهزاده یی دیگر نبود، این خانم ها را سر کار گذاشتند. حتی یزدگرد سوم در اینکه از خانواده ساسانی بوده است مورد تردید است. دوم اینکه مسلمان ها وقتی به ایرانی می رسیدند می گفتند نه، فقط بگو مسلمانم، راحت و آزادی، دیگر خودت هرچه هستی باش. نکته یی را توجه کنید. بعد از ورود اسلام به ایران، ما دانشمندان زیادی داریم با اسم شهرها. خیام نیشابوری، ابوریحان بیرونی، قزوینی و... چرا در زمان اشکانیان و ساسانیان چنین وضعیتی نداریم؟ کسانی که به شهر و دیار خودشان معروف باشند مثل همدانی، اکباتانی و... نداریم. برای اینکه حساب دولت با مردم جدا بود، مردم آدم هایی بودند که کار می کردند و برای دولت مالیات می دادند. ولی بعد از آمدن اسلام نه به خاطر اسلام، به خاطر تحولی که در شیوه زندگی اجتماعی مردم به وجود آمد، هر محل و منطقه یی برای خودش هویت پیدا کرد. استعدادها شروع کرد به جوانه زدن. ابوریحان بیرونی یک جوانه است، ابوعلی سینای همدانی یک جوانه است، درحالی که از این جوانه ها در دوره ساسانی و اشکانی سراغ نداریم. در آن دوران فرد جرات عرض اندام نداشت. اما بعد از سقوط ساسانیان فردیت هم معنا پیدا کرد. دانشمندی پیدا می شد یا روحانی با گرایشی دیگر پیدا می شد فراری اش می دادند. فقط در زمان انوشیروان که دانشگاه جندی شاپور ساخته شد مقداری به دانشمندان توجه کردند، آنها را هم از خارج آوردند. عده یی از روم شرقی قسطنطنیه فرار کردند و در ایران متحصن شدند.
- منظور شما از این تحلیل این نیست که ما فرهنگ نداشته ایم. به لحاظ صنعت و هنر و دانش های دیگر ما از مسلمانان جلوتر بودیم. ساخت همین تخت جمشید از نظر صنعت و هنر و دانش کار خیلی عظیمی بوده است. منظور شما این است که در این زمینه ها ما هویت فردی نداشته ایم.
من نگفته ام که این چیزها نبوده است. ولی در دوره اشکانی و ساسانی فرد عرض اندام نمی تواند بکند. مانی بود که خفه اش کردند. البته در دوره اشکانی زیاد نمی دانیم این مساله چه وضعی داشته است. اولین دموکراسی در ایران در زمان اشکانیان به وجود آمده است. آزادی مذهب، آزادی رفتار بوده است. اشکانی ها خیلی از این بابت با تساهل و تسامح رفتار کردند. در کتابخانه پاریس کتابی به خط پهلوی هست که رویش نوشته من این کتاب فلسفه را از یونانی برای خسرو انوشیروان ترجمه کردم. یعنی علاقه به این مسائل بوده است. اگر خیلی بی طرف بخواهیم حرف بزنیم، ما خبر نداریم در دوره ساسانیان و هخامنشیان از نظر رشد هویت های فردی و خلاقیت ها چه شرایطی رایج بوده است. ولی این پرسش مطرح می شود که چرا خبر نداریم؟ چرا این خبرها یک باره شروع می شود؟ در 20 سال اول دوره اسلامی آدم های مشهور که یا سردار هستند یا کشاورز، افراد دانا و نامدار در جامعه پیدا می شوند. این یک خصیصه دوره اسلامی به شمار می آید که ملت تبدیل به امت شد. این پدیده در آن زمان با چه روش و مکانیسمی ایجاد شد، نمی دانم. در مجموع که به تاریخ نگاه می کنیم می بینیم در 20 سال اول دوره اسلامی یا حتی 60 سال اول، روز به روز مردم بیشتر به صحنه می آیند.
- شاید کسی بگوید در آن زمان نیازی نبوده که این تلاش های فردی انجام شود، بعد که مساله تهاجم پیش آمده طبعاً هر کس به طور خودجوش فعال می شود تا فرهنگ و هویت و میراث خود و جامعه اش را حفظ کند.
بعید است که در یک جامعه هزار سال مردم هیچ مشکلی با دولت شان نداشته باشند. حالا می بینیم ظرف چهار سال چقدر مشکل سراغ مان می آید، نمی شود تصور کرد که در آن دوران هیچ مشکلی نبوده است. البته حرف من حجت نیست، من سوال طرح می کنم که چطور این طور شد. فردوسی طوسی از کجا آمد؟ چرا در زمان ساسانیان یک فردوسی طوسی نداریم؟ چطور شهرها استقلال مدنی پیدا کردند؟ امروز در تهران 14 میلیونی ببینید چند تا مترجم عربی پیدا می کنید، چگونه مسلمان ها بدون اینکه مترجم داشته باشند ظرف 20 سال یا حداکثر 60 سال این همه ادعا را به توده مردم تفهیم کردند؟ مردم چگونه پذیرفتند؟ من ادعایم این است که آنها به مردم ایران فقط می گفتند تو آزادی، برابری، برادری. بدون اینکه بخواهم بگویم نظر من حجت است. این برای ایرانی ظلم دیده در زمان ساسانیان خیلی قیمت داشت.
- در پاسخ به سوال تان که چطور ایرانی ها در این مدت کم مسلمان شدند، برخی می گویند عرب ها آمدند قانون جزیه را گذاشتند و گفتند هر کس مسلمان نشود باید جزیه بدهد. خیلی ها محاسبه کردند دیدند که مسلمان شوند به نفع شان است و مسلمان شدند.
من حرفم این است که جدی تر باید به ماجرا نگاه کنیم. دل مان باید برای تاریخ بسوزد. بزرگ ترین خائنان به تاریخ هر ملتی شیفتگان آن تاریخ هستند. بزرگ ترین خائن تاریخ ایران دانشجویی است که شیفته تاریخ ایران است. از فرط شیفتگی حقایق را کتمان می کند یا ندید می گیرد.
- در رابطه با حمله مسلمانان با مساله یی مواجه می شویم که بخش هایی از ایران مثل طبرستان تا سال ها در مقابل مسلمانان مقاومت می کنند. نه مسلمان می شوند نه تمکین می کنند. علت این پدیده چیست؟ اگر واقعاً جاذبه دینی و آرمانی وجود داشت چرا آنها مسلمان نشدند؟
ما قبل از اسلام عدن و یمن را گرفته بودیم، بالا را گرفتیم، جنوب را هم تصرف کردیم ولی مکه و مدینه را رها کردیم چرا؟ آیا این بخش از سرزمین اعراب واقعاً مقاومت کردند؟ نه، شاید یک دلیلش این بود که این مناطق راه سهل الوصول نداشت. بیابان های خشک و طویل در میان بود. در طبرستان هم موانع طبیعی حائل بود. کوه های البرز امروز به رغم جاده هایی که الان درست کرده اند، یک روز برف می آید راه ها بسته می شود. در سمت شرق هم ما هرگز نتوانسته ایم از کابل آن طرف تر برویم برای اینکه کوه های هندوکش جلوی ما را گرفته بود. بعد از اینکه هندوکش تمام می شود دره بسیار وسیع پنج شش برابر کویر نمک ما کویر خشک است.
- چطور شما عامل جغرافیایی را در اینجا اصل می گیرید در حالی که علت جذب شدن سایر مناطق را پیام آزادی، برابری و برادری دانستید؟
پیام باید منتقل شود تا اثرگذار باشد. در آن مناطق عوامل طبیعی و جغرافیایی مانع انتقال پیام و ارتباط می شد. بعدها که منتقل شد می بینیم رشد علویان و رشد تشیع ابتدا در طبرستان بود. وقتی تاریخ علویان طبرستان را می خوانید معلوم می شود تمام نهضت های علوی از آنجا شروع شد. همین که راه ارتباط پیدا شد، کار خودش را کرد و بهترین دلیلش ظهور علویان است.
- خود شما در کتاب ترازوی هزار کفه می نویسید شعارهای برابری و برادری دردی از مردم دوا نکرد و فقط پایه های خلافت دو خاندان سلطنتی بنی امیه و بنی عباس را استوار کرد که از فراعنه چیزی کم نداشتند.
طبعاً دیوانسالاری در اداره امور وقتی تثبیت می شود، کم کم منیت انسان ها رشد می کند، بعد می رسد به جاهای بد. تاثیر آن شعارها که من می گویم در سال های اول است که هنوز دیوانسالاری رشد نکرده و پیچیده نشده است.
- یعنی شعار برابری و عدالت هم مطلق نیست.
قطعاً مطلق نیست، آن هم نقایصی داشت که بعدها خودش را نشان داد. اما سوالی که من مطرح کردم مربوط به همان ابتدای کار است. در آن زمان فکر نمی کنم کل شبه قاره عربستان بیشتر از 500 هزار نفر جمعیت داشت. این آدمیان کم جمعیت با ذخیره واژگانی بسیار اندک وارد ایران شدند. طبعاً نمی توانستند بیشتر از این حرف شان را به مردم حالی کنند. چه اتفاقی افتاد. باید قضیه ساده باشد که قابل انتقال باشد. بعدها پیچیده شد و رنگ و لعاب گرفت. اصلاً اندیشه یکتاپرستی از ایران به تمام دنیا رفته. قبل از الله اهورامزدا آمده که خدای یکتاست. در کتیبه بیستون یا داریوش، اهورامزدا بزرگ ترین خدایان است. آنها می گفتند الله بزرگ ترین است. این تیزهوشی مسلمانان بود که خدایی که معرفی کردند اسم عجیب و غریبی ندارد و برای دیگران قابل فهم و قابل قبول بود. اما تیزهوشی مسلمان ها؛ مسلمانان در گرفتن مدنیت از ملت های دیگر خیلی راه قشنگی رفتند. هر چه آدم فهمیده و باشعور دیدند جذب کردند. آنها را در دیوانسالاری شان به کار گرفتند. به جایی می رسیم که در دوره مامون دارالحکمه درست می شود. بسیاری از واژگان را از فارسی گرفتند. مثلاً مسجد کلمه فارسی بود. مشتقات آن را بعدها ساختند. ازل و ابد یا رزق ریشه فارسی دارد.
- یک تحلیل دیگری هم در این زمینه وجود دارد که این تیزهوشی ایرانی ها بود که توانستند در آنها نفوذ کنند و فرهنگ و رویه های خود را رواج دهند.
این تحلیل ها می خواهد بگوید ملیت های دیگر همه نفهمند و هیچ نیستند و ما خیلی بالاییم. چه جوری است ایرانی ها می توانستند کشورشان را نگه دارند ولی رفتند آنجا را آباد کردند و گفتند من برمکی هستم. این طور مطلق و یکطرفه داوری نکنیم. چرا جندی شاپور عملاً منتقل شد به دارالحکمه؟
- می گویند وقتی مسلمانان مستولی شدند، ایرانی ها توانستند تمدن و فرهنگ خودشان را توسط نهادهای حاکم حفظ کنند.
ایرانی ها چرا هزار سال با رومی ها و یونانی ها جنگیدند ولی نتوانستند تمدن خودشان را به قسطنطنیه یا به روم ببرند یا به آتن ببرند؟
- می توان گفت برای اینکه آنها خودشان صاحب یک تمدن بودند ولی مسلمانان نه.
نه، این طور نبود. فیلم هایی که درباره آنها ساخته شده وقتی آدم الان می بیند عصبانی می شود. استاد من تعریف می کرد اسکندر یک لباس کهنه داشت. یونانی ها اغلب پابرهنه بودند، آنها اولین بار در ایران تخت دیدند. اسکندر یک تخت را از ایران برای دوستی در مقدونیه فرستاد، دو نفر ایرانی را هم همراهش کرد که بگویند چطوری از این استفاده می کنند. اروپایی ها تا قرن 16 میلادی روی کاه می خوابیدند. عین آخور دور اتاق کاه بود و روی آن می خوابیدند. این منطقه بین النهرین منطقه یی باستانی است. به خاطر خشکی عربستان نگوییم بی تمدن اند، بسیاری از مسائل فرهنگی و تمدنی جهان را از بین النهرین و از شام داریم، در حق ملل دیگر ظلم نکنیم.
- بخشی از ظلمی که شما می گویید به مسلمانان شده به نظر می رسد عاملش بعضی مسلمان ها هستند. گفته شده و الان هم گفته می شود بعضی مبلغان اسلامی درباره وضعیت قبل از اسلام غلو کرده و آن را خیلی سیاه نشان دادند.
بله 1400 سال است که برآن روایت اولیه مرتب افزوده اند. بنابراین باید پذیرفت جذب ایرانیان در دستگاه دیوانسالاری اعراب، می شود هم به نوعی هوشیاری ایرانیان تعبیر شود و هم هوشیاری مسلمانان که تعصب به خرج نمی دادند و به هرحال برای حفظ خودشان و نظام شان از نیروی کارآمد خارجی بهره می گرفتند.
- اگر اجازه بدهید برمی گردیم سر موضوع سقوط ساسانیان. شما معتقدید در آن مقطع زمانی حکومت رو به اضمحلال بود، یک دلیلش را سلطه مذهبی می دانید. دلایل آن را بفرمایید.
به عقیده من حکومت ساسانیان از روز اول حکومتی مذهبی بود.
زرتشتی به کسی می گوییم که پیرو خود زرتشت است، یعنی به همان دستورات اصیل زرتشت وفادار است. گات ها که کتاب مقدس زرتشتی هاست و منسوب به زرتشت است، اصالتش مورد تردید است. یشت ها بعد از زرتشت درست می شود. یکی از کتاب های زرتشتی ها وندیداد است. اگر زرتشت این کتاب را می دید شاید سکته می کرد. این دیگر زرتشت نیست. اساساً این دین در تطور زمان چیز دیگری شده است.
- قبل از حمله مسلمانان حمله خسروپرویز به روم را داریم که فتوحات زیادی دارد. می بینیم در مقابل قدرت و تجهیزات روم، ایران موفق می شود و می تواند تا عمق خاک آن امپراتوری نفوذ کند. این نشان می دهد حکومت ساسانی اقتدار دارد و مردم و لشگریان با حکومت هستند. چطور 20 سال بعد در مقابل مسلمانان که تجهیزات نظامی هم نداشتند شکست می خورد؟ چطور می توانیم بگوییم این حکومت پوشالی بوده، اگر پوشالی بود در مقابل روم هم نباید موفق می شد؟
روم که دولتی قوی و مجهز بود چرا از ایران شکست خورد؟
- حکومت روم در درون مشکلات زیادی داشت و میان سران کشمکش بر سر قدرت اوج گرفته بود.
خب همین وضع هم در موقع سقوط ساسانیان وجود داشت. در آن زمان حکومت ویران شده بود. آن اواخر حکومتی نبود. ولی اسلام نقطه قوت زیاد داشت، الان هم دارد. 300 سال پیش از کسی می پرسیدی کجایی هستی، می گفت همدانی هستم، خراسانی هستم، مشهدی هستم، یا مسلمان هستم. کلمه ایرانی رایج نبود. در اسلام به وجود آوردن امت نقطه زیبایی بود. امت چه ویژگی داشت؟ می دیدی دانشمندی به اندلس می رفت سخنرانی می کرد برمی گشت. ابن بطوطه از آن سوی دنیا می آمد. ابن خلدون اولین کتاب جامعه شناسی را در این دوران نوشته است. امروز هم نقطه قوت زیاد دارد. من نه از موضع مسلمانی و ارزشگذاری عقیدتی بلکه به عنوان یک مورخ این نکته را می گویم.

اسلام در ایران؛ مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران/گفت وگو با دکتر پرویز رجبی

مصاحبه روزنامه اعتماد با دکتر پرویز رجبی در تاریخ 12 آبان 1388 - شماره 2093

گرچه بخش هایی از نظرات آقای رجبی قابل نقد است مثلا بخش مربوط به اسلام و ایران و سلمان فارسی؛ اما در کل مطالب قابل تأملی دارد/بدلیل طولانی بودن مصاحبه، بخش دوم را در ادامه مطلب بخوانید.

بخش اول/ بدون ذکر مقدمه ی روزنامه اعتماد/مصاحبه کننده: ایرج باباحاجی::

-...می خواهیم با آخرین سلسله پادشاهی ایران قبل از اعراب یعنی ساسانیان شروع کنیم و بحثی که هنوز مورد مناقشه است؛ که وضع اجتماعی مردم در زمان ساسانیان چگونه بود و آیا زیر فشار بودند؟

ساسانیان موسس یک سلسله 420ساله بودند که از معبد آناهیتا شروع شد (اردوان پنجم آخرین شاه اشکانی به دست اردشیر کشته شد و به دستور او پوستش را کندند و در معبد آناهیتا آویختند). پدر اردشیر متولی معبد آناهیتا پارس بود. با این عمل حکومت مذهبی شروع شد. نمایندگان این حکومت «کردیز» نام داشتند. نگاره این کردیز (برنده) در فارس مانده است. (ماموری که علامت قیچی روی کلاهش است) حتماً مثل قیچی می برید و جلو می رفت. این کردیز در زمان ساسانی وزیر علوم دینی و اوضاع فقهی و دادگستری بود. کردیز پنج شاه را تعویض کرد تا توانست همه چیز را برای قدرت ساسانیان که در حقیقت قدرت خودش بود، مذهبی کند. او هر کسی را می خواست،می آورد و می برد. با دستورالعمل های زیادی که صادر کرد اولین حکومت دینی- سیاسی جهان را پایه گذاری کرد. به هر حال این حکومت دینی قدرت گرفت و ما می بینیم برای اولین بار در زمان ساسانیان، مانی با یک نهضت دینی علیه کردیز برمی خیزد و کشته می شود. بعد هم نهضت مزدک و آن تفکرات اشتراکی که تا به امروز با شکل های مختلف ادامه دارد. تفکر اشتراکی مزدک با رگه هایی در مارکسیسم و کمونیسم هنوز دیده می شود. مزدک را نمی شود دقیق کاوید، چرا که مدارک متعلق به او را کسانی نوشتند که تحت پوشش آن زمان بودند. به هر حال با این وضعیت حکومت دینی ساسانی به جایی رسید که رو به اضمحلال رفت. مردم تحت فشار مالیات و عذاب های دیگر بودند و با اعمال کردیز موافق نبودند. اگر به کتاب «وندیداد» که یکی از پنج کتاب اوستاست- البته اوستای متاخر که به زرتشت مربوط نیست- مراجعه کنیم در آن تمام دستورهای دینی دیده می شود و همین ها کمر مردم را شکسته بود.
-با توجه به این مسائل که اشاره کردید، داستان طبقه بندی مردم در زمان ساسانیان چگونه بود؟
این طبقه بندی در سیستم مردم آریایی بود و به زمان خاصی مربوط نمی شود. مردم آریایی پیرو نظام کاستی (طبقه بندی) بودند. البته اشاره کنم که این نظام امروز در هند مانده و به چشم می خورد. ما در آن زمان سه طبقه داشتیم؛ 1- طبقه روحانیون 2- طبقه ارتشتاران و 3- کشاورزان که به مرور زمان طبقه پیشه وران هم به آن اضافه شد. از هیچ طبقه یی نمی شد به طبقه دیگر وارد شد. شما اگر دانشمند و عالم بودید نمی توانستید وارد طبقه ارتشتاران یا گردونه سواران شوید. داستان خسرو... و کفشگر را حتماً شنیده اید. به هر حال الان هم در ایران از این طبقه بندی ها داریم؛ طبقاتی که به سرعت ایجاد و جابه جا می شوند. ایران اولین کشوری است که صنف سندیکا درست کرده است. به همین راسته های بازار توجه کنید. راسته موبایل فروشان و کامپیوتر که به سرعت تشکیل می شود و با آخرین سرعت بدون امکانات ارتباطی تمام اخبار بین المللی و داخلی مربوط به صنف خود را متوجه می شوند. به هر حال این طبقه بندی ریشه دارد و به گذشته تاریخی ما برمی گردد. شمال شهر و جنوب شهر و ده ها نمونه در این زمینه همیشه جلوی چشمان مان است.
-این طبقه بندی در زمان ساسانیان به چه شکل بود؟
در زمان ساسانیان روحانیون خیلی قدرت گرفتند. ریشه این قدرت به حکومت مغان در زمان مادها برمی گشت. مغان در آنجا حکومت می کردند و اهل جادو و جنبل بودند. امروز واژه «مغ» در تمام دنیا هست. Magic یا همان قلم و ماژیک جادو می کند و می نویسد. ما اهل جادو و جنبل بودیم. آن مغان هم برای خود مهستان و انجمن داشتند. پنهان بودند و همه کارهای سیاسی را انجام می دادند. بعدها این مهستان به شکل های مختلف ادامه یافت و به فراموشخانه و فراماسون و فراماسونری رسید. اشاره در طبقه بندی زمان ساسانی بود. دخالت بیش از حد روحانیون و کردیز در امور مردم برای جهت فکری دادن به مردم کمر جامعه را شکست و اتفاقی که نباید می افتاد، رخ داد. فشار اقتصادی شاید دخیل باشد اما در جهان کمر ملتی را نشکسته و هیچ انقلاب و قیامی به خاطر شکم نشده است. دخالت بیش از حد روحانیون با مذهب کمر مردم را شکست و لازم است اشاره کنم مردم در زمان حکومت 470ساله اشکانیان فارغ از فشار دین و مذهب بودند.
-این روحانیون و دین که اشاره می کنید به چه صورت عمل می کردند؟
این فشار و امر و نهی از زرتشتی گری می آمد. به اعتقاد تاریخ بخشی از زرتشتیان امروز هم از همان زرتشتی گری هستند. زرتشت چیز دیگری می گفت (گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک) و هیچ وقت امر و نهی نمی کرد و نداشت. تمام اینها حاشیه تفکر زرتشتی گری بود که در وندیداد آمده است. به هر حال تمام این اعمال و رفتار در کنار نظام طبقه بندی باعث شده بود مردم از سلسله ساسانی بیزار شوند. هر روز یک شاه جدید می آمد و این رفت و آمدها به توران دخت و پوران دخت رسیده بود. تمام مردم ناراضی شده بودند. تفکرات غالب روحانیون زرتشتی در جامعه حاکم بود و هر روز با یک دستور جدید می آمد. در کنار اینها اسلام با زیباترین شکل و شعار برابری و برادری وارد شد و با تفکر زیبایی جلو آمد.
-با توجه به قدرت و امپراتوری ایران باستان اعراب چگونه وارد شدند؟
اسلام در ایران با تفکر ایرانی آمیخت. اسلام یک پرداخت و ویرایش ایرانی پیدا کرد. ما می گوییم در زمان هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان قسمتی از آسیای صغیر و بین النهرین و شامات و یمن و عدن برای ایران بود. مثل امروز مرز نداشتیم. حوزه فرهنگی و قدرتی ایران بود. وقتی اسلام به ایران آمد ما هزار سال با روم و یونان جنگیده بودیم و همیشه تیسفون خط عطف و نقطه مرز بود در حالی که بعد از دو هزار سال به سختی می توانیم واژه یونانی در فارسی پیدا کنیم. اما چطور شد اعراب با اسلام از خجند و مشهد و سمرقند و بخارا سردرآوردند و اینجا مرکز جهان اسلام شد؟ به همان طبع و ویراستاری ایرانی می رسیم. این به وسیله ایرانی ها هدایت شد. یکی هم در این میان سلمان فارسی بود.
-آیا سلمان فارسی هم در حمله اعراب نقشی داشت؟
یک یا دو جا نامش در تاریخ آمده و روی همین ها قصه بافته اند و به اینجا رسیده ایم. او در اصل تفکر ایرانی را به عربستان برد. همین و بس. دیگر نام و نشان زیادی از او در تاریخ نمی بینیم. ما در زمان ساسانیان بسیاری از شاهزاده هایمان در میان اعراب تربیت می شدند. اعراب مردمانی بودند با فرهنگ خوب و سلیم النفس و راستگو (هنوز هم هنگام نماز مغازه های خود را باز می گذارند و می روند).
-به هر حال با توجه به این اشاره ها در تاریخ از حمله اعراب به امپراتوری پارس گفته می شود. این جمعیت اندک چگونه و با چه سلاحی حریف امپراتوری ایران شد؟
اعراب با یک شمشیر و با ایمان می جنگیدند. در جنگ های قبلی ساسانیان و اشکانیان، مزدور علیه آنان می جنگید ولی اینجا سپاه اعراب مزدور نبود، اعتقاد بود و با ایمان جلو می رفت. البته در این میان پس از ورود سپاه به داخل کشور، کمک ایرانیان فراموش نشود که باعث شد تا سمرقند و بخارا بروند. به هر حال با تمام این موارد تفکر یک تفکر رهایی بخش بود که اتفاق افتاد. اعراب نقش پخته یی را بازی کردند. ببینید چه در زمان هخامنشی و چه در زمان ساسانی صدایی جز دربار شنیده نمی شد ولی چه می شود که با ورود اسلام از هر روستایی یکی بلند می شود.
-آیا در کنار این تفکر با زور شمشیر و غارت و کتابسوزان روبه رو نشدیم؟
به هر حال در برابر دعوت به اسلام با زور شمشیر حتماً اتفاقاتی افتاده است. هر دو طرفش بوده است. یک جا زور، یک جا هم به راحتی پذیرا شده ایم. به هر حال در دوره یی که ایرانیان آشنا به زبان عربی نبودند و عرب هم به زبان فارسی آشنا نبود، ورود عرب ها به ایران بدون توسل به زور امری محال بوده و من معتقدم دعوت به اسلام در دهه ها و سده های بعدی به آرامی صورت گرفته و نباید باور داشت دو قومی که زبان همدیگر را نمی فهمند خیلی راحت با هم کنار بیایند. در مورد کتابخانه ها و کتابسوزی با توجه به نظام کاستی و طبقه بندی در مورد تحصیل نباید این اتفاق را باور کرد. تازه در کنار آن با توجه به خط پهلوی شکسته 11 حرفی هیچ آثاری نداشتیم و می گویند کتابخانه و کتابسوزی که فلان کتابخانه 11 روز می سوخته. (با توجه به جنس کتاب و کاغذ و نهایتاً در آن زمان پوست آتش سریع می سوزاند و نمی تواند 11 روز بسوزد، امروز با این همه امکانات اگر کتابخانه یی آتش بگیرد ظرف چند ساعت می سوزد و نابود می شود.) به هر حال ما ملتی روایی هستیم و استناد به شنیده ها می کنیم و هیچ وقت دنبال مدرک و سند نمی رویم. در یک جمع بندی نهایی می توان گفت اعراب در رفتارهای نیک و بد خود در مسیر حرکت زمان قرار داشتند. اگر سر بریدند و به زور متوسل شدند به اسلام ربطی نداشت. اگر اسلام سختگیرانه عمل کرده باشد، باید فقه اسلامی و قوانین مرتبط با آن در جای خود مورد بحث قرار گیرد و سپس داوری شود.
-اشاره کردید اعراب در آغاز با شعار برابری و برادری وارد شدند و با توجه به نظام کاستی مورد استقبال قرار گرفتند. چه شد که آنها به موالی و بنده در مورد ایرانیان رسیدند؟
پیداست که اعراب مسلمان هنگام ورود به ایران نتوانستند آن طوری که اسلام خواستار آن بود عمل کنند. آگاه و ناآگاه با متبلور کردن قوم عرب و برتری که برای این قوم قائل بودند اشتباهات فراوانی را نیز مرتکب شدند. از آن جمله تاسیس خلافت ظالم و فاشیست بنی امیه بود. به هر حال نمی توان قوم عرب را از این گناه بزرگ به این بهانه که رهبران شان خائن و فاشیست بودند مبرا دانست. مثلاً داستان موالی و اینکه مسلمانان غیرعرب حتماً باید تابع مولایی باشند که در اصطلاح موالی خوانده می شود، داستان ملال آوری است. باید اشاره کنیم که ایرانیان مسلمان اجازه نداشتند از اسب استفاده کنند در حالی که ملتی بودیم که به عنوان نخستین اقوام جهان از اسب برای سواری استفاده می کردیم. مثال هایی از این دست فراوان است. اسلام در آغاز با یک تفکر آسان وارد شد و به مرور زمان دچار گرفتاری و قرائت های مختلف شد. شاخ و برگ به آن داده شد. آخر اینقدر پیچیده نیست. من به خدا اعتقاد دارم یا ندارم. چرا به انواع مختلف آن را تفسیر می کنیم. همین مساله در مرور زمان به شکل دیگری درآمد. شاید در آغاز به زور شمشیر و تهدید بود اما بعد به جزیه رسید. اعراب برای ایرانیانی که قادر به درک و فهم دین جدید نبودند با مساله جزیه گرفتن راه را باز گذاشتند؛ راهی که دربار خلفا را هم به فیض هنگفتی از لحاظ ثروت رساند. حتی یکی از امرای عرب در خراسان جزیه را لغو کرد و می خواست با زور جزیه پردازان را مسلمان کند و خلیفه وقت وقتی متوجه شد از او خواست فوراً این حرکت را متوقف کند چون خزانه تهی بود یا در مورد قوانین جدید اسلام افرادی چون غزالی و مولوی می خواستند به آن شاخ و برگ بدهند. غزالی یک آدم دگم بود. می گفت در عید شادی نباید باشد و عقایدی از این دست داشت. به هر حال آنقدر غزالی غزالی کردند و مکتب غزالی که هیچ کس به این دست عقاید و نظرات او توجه ندارد.اعراب در بدو ورود به ایران گرفتار طبقه و کاست نبودند و امت اسلامی بودند و اسلام با شعار پاکی و برادری و برابری وارد شد. به هر حال جنگ بود و در این مسیر مراحلی و عقایدی پیدا شد که به تفسیرهای مختلف رسید.
-جامعه اعراب قبل از ورود به ایران در چه وضعیت اجتماعی بود؟
اعراب عربستان خاصیت مردم کویری را داشتند. مردم مکه و مدینه آدم های صادقی بودند. کاروان های بزرگ با توجه به پاکی اعراب بدون خطر از شامات عبور می کرد و به بازار مکاره مکه می رسید. امروز هم همان وضع است. با توجه به جمعیت دو میلیون نفری آن زمان ایران، جمعیت اعراب می توانست به 200 تا 300 هزار نفر برسد. آنها غنی بودند. یک خلیفه بود و بقیه ملت و خانواده ها داخل چادر زندگی می کردند و درآمد اضافی خود را به بیت المال می دادند و در جامعه خود بیت المال داشتند و فشاری روی آنها نبود. ایران به هر حال بدتر از آنها بود و متاسفانه سیستم کاستی دست و بال ها را بسته بود و فشار می آورد.
-آیا این جامعه تاثیری هم در جامعه ایرانی داشت؟
اعراب فاتحان نیکوسرشتی بودند. اهل یاد گرفتن بودند و به فرهنگ و داشته های ملت مغلوب توجه می کردند. (توجه کنید در جنگ های داخلی خود یکی از شروط آزادی اسرا یاد دادن سواد به 10 بی سواد بود.)اعراب در عربستان مسجد داشتند و این مسجد عبارت بود از یک مربع ساده که مردم در آن نماز می خواندند. حرکت زیبایی که مردم به تبع یک نفر به یک طرف نگاه می کنند و حرف می زنند. این مساجد خانه های فرهنگی و شورا بود. مردم جمع می شدند و حرف روز می زدند و مشاوره می کردند. ناخواسته بود و به آن نیاز داشتند. این حرکت به ایران آمد و امروز نماز جماعت یکی از زیباترین حرکات جمعی است. به غیر از آن با ورود اسلام سیستم تکصدایی و کاستی از میان رفت و عالمان، دانشمندان، شعرا و اهالی فرهنگ و ادب و سایر علوم از تمام نقاط ایران بلند شدند. من در ترازوی هزار کفه نوشته ام اسلام که مستقر می شود، در سنه چهارم و پنجم هجری با دارالحکمه سیل ترجمه ها شروع می شود. این مترجمان که اکثراً ایرانی بودند سیل ترجمه ها را از یونانی شروع می کنند و این موج به شمال آفریقا، اسپانیا و اروپا می رسد. اروپا یونان را با اسلام شناخت. این اسلام ایران است و با ایران شناخته می شود. دانشمندان یونانی فرار کردند و به ایران آمدند و وارد دارالحکمه شدند. این نهضت دارالحکمه سبب رنسانس در اروپا شد. مارکس و انگلس با این رنسانس آمدند. به نقش مثبت و منفی کمونیسم کاری ندارم ولی یکی از اثربخش ترین حرکات بشری بود. متاسفانه همواره این حرکت ها در اثر فردگرایی و راس هرم ها به انحراف می کشد. 
ادامه مطلب ...

کنفرانس گوادلوپ، انقلاب، شاه، سلطنت طلبان!

از جمله ماجراهایی که سلطنت طلبان و کسانی که باورمندبه تئوری توطئه هستند، با یک ساده سازی ساده لوحانه, سعی در توجیه پیدایی اش و انداختن علت یا علل وقوع آن به گردن عوامل خارجی دارند، ماجرای انقلاب اسلامی سال57 ایران است. افراد این قشر دو دسته اند:عوام و چریک های مجازی شان(!)،  و دسته دوم به اصطلاح خواص آنها و در رأس شان شخص پهلوی دوم و بعضی از سران و روشنفکران وابسته به رژیم اش. دسته اول بدلیل تنبلی فکری و عجز از تفکر و ریشه یابی اتفاقات تاریخی-سیاسی، و دسته دوم برای فرار از حقیقت و توجیه نقش سلبی خودشان-به تعبیر یکی از مورخان شخص شاه رهبر اول انقلاب از جنبه منفی آن بود-، چنین تفسیر سطحی ای از یکی از بزرگترین انقلاب های مردمی کل تاریخ می کنند. این قشر کل ماجرای انقلاب و سالها مبارزه و نارضایتی عوام و خواص از پهلوی ها را در یک خط و جمله توضیح می دهند؛ به جای ریشه یابی علل واقعی انقلاب و سقوط پهلوی ها، و نیز توجه به خبط و خطاهای خودرژیم  که علت اصلی پیدایی انقلاب ناشی از سیاست های آن است، سعی می کنند در یک توجیه سطحی, سقوط پهلوی ها  را به عوامل خارجی و کنفرانسی به اسم کنفرانس گوادلوپ ربط می دهند.

در این تفسیر که خود شاه هم در کتاب اش می نویسد، به جای پذیرش مسئولیت اعمال مستبدانه و  پاسخی در خور به چرایی وجود چند هزار زندانی سیاسی در سیستم پلیسی اش، و قبول اشتباهات اش، کل پروسه انقلاب و خیزش میلیونی توده ها و سقوط حکومت اش را به گردن کنفرانس گوادلوپ می اندازند.!
آن همه اعتراضات مردمی از سال42 تا57، آن همه مبارزات گروه های مختلف اعم از مذهبی و چپی و ملی و قومی در قالب توده های مختلف مردمی، تا اقسام مختلف روشنفکران و روحانیون که بنیاد مشروعیت خود و حکومت اش را بر باد داد، کشک است و شوخی بود، و علت اصلی انقلاب کنفرانس گوادلوپ است آن هم در دو ماه مانده به پیروزی انقلاب! در گوادلوپ سران غربی فهمیدند یا صحیح تراش مردم به آنها فهماندند که شاه دیگر مشروعیت مردمی ندارد لذا بر خروج اش از کشور به توافق رسیدند. اما آیا این توافق برای شاه الزام آور بود و نمی توانست نرود؟
  اگر آری، پس شاه دست نشانده آنهاست نه شخصیتی مستقل! هر چه بود با این تفسیر شاه قبول کرده که مهره بیگانگان است که جابه جایی اش دست خودش نیست! (هر چه باشد پادشاهی اش را دوبار مدیون آنهاست! بار اول در آغاز سلطنت اش و بار دوم در کودتا 32.). او با خروج اش از کشور، توقع آرام شدن اوضاع و به احتمال زیاد کودتای ارتش و امید برگشت داشت. بمانند خروج اش در سال 32 . سپس کودتای ارتش و کمک غربی ها خصوصا آمریکا که ژنرال هایزر را فرستاده بود تا اگر کارها بر طبق روال پیش نرفت سران ارتش را ترغیب به کودتا کند اما موفق نشد:
«شگفتا که از یک سو خروج خود را حاصل توافق در کنفرانس گوادولوپ و تصمیم قدرت‌های بزرگ و در واقع «اخراج» خود می‌دانست و از جانب دیگر به همان قدرت‌ها چشم داشت تا کمک کنند بازگردد.»+
جدیدا نیز در جو انتخابات آمریکا و داغ شدن بحث گلوبالیسم و ناسیونالیسم، سلطنت طلبان ایرانی که برای ساقط کردن جمهوری اسلامی به ترامپ  ناسیونالیست امید بسته اند تا دوباره پسر پهلوی شاهنشاهی کند، بحث کنفرانس گوادلوپ را پیش کشیده اند و شاه را قربانی کارتر دموکرات و گلوبالیست می دانند چون سر قیمت نفت با شاه اختلاف داشت و سیاست حقوق بشری اش در رابطه با کشورهای تحت نفوذ آمریکا (باز هم نادانسته قبول کرده اند که شاه مهره آمریکا بوده!)، باعث شده اندکی فضای سیاسی باز شود و شعله انقلاب روشن تر شود. پس به زعم خودشان از سر راه برداشتندش تا حکومتی سر کار بیاید که شعار مرگ بر آمریکا سر دهد و سفارت شان را تسخیر کند!!. آیا اختلافات جزئی سر قیمت نفت آنقدر ارزش اش را داشت که آمریکا ژاندرم اش در منطقه و مهمترین متحد اش را قربانی کند؟ همچنین اروپایی ها با آن همه روابط حسنه سیاسی- اقتصادی؟ ذهنیت توطئه اندیش را با این سوالات کاری نیست. زیرا او فقط به دنبال مقصری است برای فرار از پاسخگویی به ریشه های واقعی پدید آمدن انقلاب و سقوط نظام محبوب اش.

یکی از علل روانی این نوع تحلیل ها، این است که در نظام دوقطبی بلوک شرق -بلوک غرب، هر اتفاق و تحول سیاسی ای ناچارا به طراحی، برنامه ریزی یا توطئه یکی از دو بلوک ارتباط داده می شود، و هیچ جایی برای خیزش های مستقل مردمی و برنامه ریزی های خارج از نظام سلطه برای ذهن این تحلیل گران متصور نیست.

در همین رابطه مقاله اقای خدیر درباره واقعیت کنفرانس مزبور کلیک کنید

و نیز نظر آقای صادق زیباکلام درباره سقوط پهلوی و ذهنیت توطئه اندیش در کتاب تولد اسرائیل ص25-27


 


مترجم کتاب داندمایف: هرچه به نام تمدن هخامنشی گفته می‌شود هیچ‌ پایه علمی ندارد .

خبرگزاری مهر: درباره دوران هخامنشیان کتاب‌های بسیاری در ایران و جهان منتشر شده که اکثرا از تاریخی درخشان حکایت دارند. ما همچنین از پادشاهان هخامنشی به عنوان حاکمانی دادگر یاد می‌کنیم و البته منشور کورش را به عنوان نخستین اعلامیه حقوق بشر در تاریخ می‌دانیم. به تازگی کتاب «نهادهای اجتماعی و ساختار اقتصادی امپراتوری هخامنشی» نوشته محمد ع. داندامایف و ترجمه حسن شایگان با شمارگان هزار نسخه، ۴۸۲ صفحه و بهای ۵۰ هزار تومان از سوی نشر تاریخ ایران در دسترس مخاطبان قرار گرفته که روایتگر تاریخ متفاوتی از دوران هخامنشی است.

مترجم این کتاب استاد بازنشسته اقتصاد از فلوریدا آتلانتیک یونیورسیتی است که سال‌هاست درباره تاریخ هخامنشیان به پژوهش اشتغال دارد. با شایگان گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که در ادامه آن را مطالعه خواهید کرد. مسائل مطرح شده در این گفت‌وگو، مشهورات در موضوع تاریخ هخامنشیان را به چالش می‌گیرد و نکاتی را مطرح می‌کند که پیشتر کمتر در مطبوعات و رسانه‌ها از آنها سخن به میان آمده است. 
عموم کتاب‌ها و پژوهش‌هایی که درباره تاریخ هخامنشیان منتشر شده از دورانی سراسر نیک صحبت می‌کنند، دوره‌ای که شاید حسرت ما را نیز برانگیزد، اما داندامایف در «نهادهای اجتماعی و ساختار اقتصادی امپراتوری هخامنشی» تحلیل جدیدی ارائه می‌دهد که با پیش‌زمینه فکری ما نمی‌خواند و شاید این نشان دهنده نوعی انحراف در تاریخ نگاری ما باشد. به نظر شما این انحراف ناشی از چه عواملی است؟
داندامایف پژوهشی مهم انجام داده که می‌تواند نقطه شروعی برای مطالعات انتقادی ما درباره دوران هخامنشیان باشد. در تاریخ ما ابهامات و تحریفات زیادی وارد شده و حس ناسیونالیستی و شوونیستی ما نیز این انحرافات و کانسپت‌های غلط را تشدید کرده است. متاسفانه این انحرافات هم بسیار ترویج شده درحالی‌که با یک نگاه انتقادی متوجه می‌شویم که این جهانبینی اصالت چندانی ندارد.
در تاریخ‌نگاری سه عامل عمده دانش، روش و بینش وجود دارد. بینش هدف است ولی دانش و روش وسیله برای رسیدن به بینش هستند. دانش و روش را ما داریم اما بینش در بین ما غایب است. امروزه در تاریخ نگاری یکسری روایت‌های نقلی شایع و رایج را داریم که روند ضدبینشی ما را تشدید کرده‌اند. به عنوان مثال استاد فقید دکتر زرین‌کوب در مورد روزگار باستان کتابی دو جلدی دارد به نام«تاریخ مردم ایران» که منبع محکمی است، اما او در این کتاب در مورد استوانه و منشور کورش صحبت کرده و آن را به عنوان اعلامیه حقوق‌بشر معرفی می‌کند. این در صورتی است که کورش به کشوری تجاوز و آنجا را اشغال کرده و خراج‌های سنگین انسانی، مالی و جنسی به آنها بسته است. این خراج تا ۲۰۴ سال یعنی تا زمان سقوط هخامنشیان پرداخت می‌شد. این نه اعلامیه حقوق بشر که اعلامیه ضد حقوق بشر است. چنین انحرافات فاحشی در تاریخ ما رخ داده و بعد ما القاب کبیر و فاتح را به شخصیت کورش می‌دهیم.
به عنوان مثال بخشی از خراج جنسی و انسانی بابل سالیانه ۵۰۰ پسر و نوجوان زیبا بود که باید به پارس تحویل داده می‌شدند. از روزی که بابل تسخیر شد تا زمان ورود اسکندر به ایران ۲۰۸ سال زمان است. ۵۰۰ را در ۲۰۸ ضرب کنید تقریبا ۱۰۴ هزار نفر می‌شود. این بجز پسرانی است که از حبشه و از مناطق دیگر به عنوان خراج به منطقه پارس آورده می‌شدند.
چرا این اسناد که درباره تاریخ آن دوران شفاف سازی می‌کند، منتشر نمی‌شوند؟
منتشر شده اما یا پژوهشگران ندیده‌اند یا توجهشان را جلب نکرده است. این به بینش ربط دارد و بینش چیزی نیست که در خواندن متون بتوان آن را پیدا کرد. بینش استعدادی است که بخشی از آن با قوه تفقه به دست می‌آید. چند سال پیش کتابی به قلم اردشیر خدادادیان درباره تاریخ ایران باستان از سوی نشر سخن منتشر شد. در این کتاب نیز هیچ خبری از این واقعیات مشهود نیست. کتاب‌های جدید آنقدر رونویسی است که می‌توان گفت که تاریخ ایران باستان مرحوم پیرنیا هم از نظر ارجاعات و هم از نظر اشراف و اجماع از دیگر منابع بهتر و غنی‌تر است. کتاب‌های جدید بیشتر همان تاریخ نقلی است و ارضا کننده حس ناسیونالیستی ایرانیان.
نشانه‌های این حس ناسیونالیستی در منابع تاریخی درباره هخامنشیان چیست؟

مثلا ما در همه کتاب‌ها از لفظ «کورش کبیر» استفاده می‌کنیم، در صورتی که کورش در هیچ جنگی پیروز نشده است. در نخستین جنگش با مادها، هارپاگ به کورش نامه نوشته که می‌تواند ارتش ماد را تسخیر کند. او موفق می‌شود تا چند تن از فرماندهان ارتش ماد را متقاعد کرده و تسلیم کند. بنابراین پیروزی کورش به دلیل ملحق شدن هارپاگ به آنهاست.

جنگ دوم کورش با لیدی است. او می‌خواست به ذخایر طلای لیدی و اراضی و بقیه ثروت آنها دست یابد. بنابراین او یک جنگ‌افروز جهانخواره است. در این جنگ نیز کورش با خدعه‌های ناجوانمردانه پیروز شده و لیدی یعنی مرکز طلای جهان را تصاحب می‌کنند. سومین جنگ را کورش با بابل انجام می‌دهد. کاهنان بابل که خدای مردوخ را می‌پرستیدند با نابونیدس پادشاه بابل بر سر ثروت، قدرت، بردگان، اراضی، احشام و بقیه منابع در تضاد بودند. نابونیدس مشغول فعالیت‌هایی در جنوب بابل بود که کاهنان از این فرصت استفاده و کورش را به بابل دعوت می‌کنند. در اینجا مقاومت‌هایی هم می‌شود، اما کورش وارد بابل شده و بابلی‌ها آن منشور و استوانه را می‌نویسند. آنها پیشتر برای بخت النصر هم چنین استوانه‌ای را نوشته بودند. این استوانه در اصل فتح‌نامه است که بعدا تبدیل به اعلامیه حقوق بشر می‌شود.

و البته در کنار این اعلامیه خراج‌های سنگینی ـ مانند آن ۵۰۰ پسر سالیانه را که شما اشاره کردید ــ را هم داریم که معمولا در منابع اشاره‌ای به آن نشده و تاریخنگاران به سادگی از کنار آن گذشته‌اند.
بله. بابلی‌ها از شدت ضرباتی که به آنها وارد شد و برای پاس کردن خراج‌ها تا ۲۰۰ و چند سال بعد از شدت فقر دخترانشان را می‌فروختند. بابل حتی یک گرم نقره نداشت، اما باید ۵۰۰ تالان نقره خراج نقدی سالیانه می‌داد. هر تالان ۳۱ کیلو است. شما نمی‌توانید تصور کنید که بابل باید چقدر کار می‌کرد و صادرات می‌کرد تا این مقدار نقره را جمع‌آوری کند؟ من در کتاب تالیفی‌ام درباره هخامنشیان نوشته‌ام که آیا چنین وضعیت افتخارآمیز است یا انزجار آمیز؟ نصرالله فلسفی چنان از دوره هخامنشی صحبت کرده که واقعاً انسان غَره می‌شود بدون اینکه توجه کند پشت این سکه چیست؟

کورش حتی در سن ۷۰ سالگی هم جنگ افروز و جهان خوار است و در همین زمان نیز در جنگی با ماساژت‌ها ضمن آنکه کلیه نفرات ارتش عظیم ایران را به باد داد خود نیز کشته شد. ملکه ماساژت‌ها «تامیرس» نامی بود که به کورش پیغام داد که دست از جنگ و سرزمین ما بدار و به راه خود بازگرد، اما کورش توجهی نکرد. او در همین جنگ کشته شد و هردوت می‌نویسد در جهان باستان هیچ جنگی بین دو گروه بربر با این شدت و خونریزی وجود نداشت. تامیرس فرمانده ماساژت‌ها در این جنگ بود و پس از جنگ دستور می‌دهد که پیکر کورش را پیدا کنند. بعد سر او را جدا کرده و در یک پوست خیک که پر از خون انسان بود بیاندازند و بعد خطاب به سر کورش می‌گوید که عطشت نسبت به خون انسان را تسکین بده. عجیب آنکه برای شروع این جنگ به فرمان کورش پلی عظیم روی رود سیحون در عرض ماه‌ها ساخته بودند و پس از جنگ بیش از هفت نفر ایرانی نتوانستند از روی پل بگذرند و همه کشته شدند.

در ساختار اقتصادی دوره هخامنشیان برده‌ها نقش مهمی را دارند. در منابع اشاره شده که کورش در ساختار حکومتی خود برای حقوق انسان‌ها احترام قائل بود و در نظام دستمزدها پرداخت‌هایی نیز به برده‌ها می‌شد. تفسیر تاریخی این روند چیست؟
در منابع اشاره شده که در زمان ساختن تخت جمشید به برده‌هایی که در آنجا کار می‌کردند حقوق پرداخت شده است. البته ساختمان تخت جمشید از زمان داریوش شروع شد و کورش اطلاعی از آن نداشت. کورش پس از فتح لیدی در سارد مقبره پدر کروزوس را دید و از آن بسیار خوشش آمد. اکنون نیز خرابه‌های این مبره در سارد باقی است. او دوست داشت مقبره خودش نیز مانند مقبره پدر کروزس باشد. بنابراین با یک طرح التقاطی این مقبره ساخته شد. بخشی از طرح متعلق به فرهنگ لیدی و بخشی نیز معلق به فرهنگ بابل است و به دست معماران همین مناطق در زمان خود کورش ساخته شده است. سنگ‌های این بنا را نیز بردگان آوردند.
کورش علاقه داشت افرادی که به‌عنوان خراج انسانی یا در جنگ‌ها به اسارت گرفته می‌شوند، مقطوع‌النسل شوند. به باور او اگر خادمی مقطوع النسل شود دیگر به چیزی علاقه و گراشی ندارد بنابراین بسیار فداکار و از خودگذشته خواهند شد. در آن زمان دستگاهی برای سِر کردن یا بی‌هوشی هم وجود نداشت و برای اخته کردن بیضه‌های اسرا و جوانان مربوط به خراج را می‌کوبیدند. به این وضعیت دردناک کسی توجهی نکرده است. تاریخنگاران درجه یک ما یعنی امثال زرین کوب، پیرنیا و نصرالله فلسفی نیز نه تنها به این نکات توجه نکرده بلکه با غرور و افتخاز از داریوش بزرگ یا کورش کبیر یاد کرده‌اند.
این بردگان همه در بخش خدمات فعالیت داشتند و در نظام تولید دوران هخامنشی نامی از آنها نیست؟
این مساله محل نزاع علمای تاریخ است. دیاکونوف معتقد بود تعداد عظیم اسرای دوره هخامنشی ثابت می‌کند که همه آنها مزدبگیر نبوده‌اند. داندامایف اعتقاد دارد که اینها صرفا جیره می‌گرفتند. محمدعلی خنجی نیز همین ایده را دارد. به هر حال برده‌ها هم باید زنده بمانند و کار کنند به همین دلیل نیز به آنها جیره و آذوقه روزانه داده می‌شد و این دستمزد نیست.  این بحث شاید چندان اهمیت نداشته باشد، چرا که ما روی یک موضوعی تکیه کنیم که اولاً داده‌های ما خیلی محدود است ثانیاً تعریف‌هایی که به دست می‌دهیم ممکن است دقیق نباشند. به هر حال در یونان و روم باستان هم به بردگان جیره غذایی روزانه می‌دادند.
در اسنادی از دوران هخامنشیان داریم که تعدادی از «کورتش‌ها» پس از مدتی به شهر یا کشور خود بازگشته‌اند. این بازگشت شاید نشان دهنده آن باشد که اسیران جنگی و... وارد شده به حکومت هخامنشیان برده نبوده‌اند؟
بله. داندامایف هم روی این موضوع توجه داشت ولی اینکه این‌ها برده بودند و در ایران بردگی وجود داشته یا به‌صورت حاشیه‌ای بوده واقعاً مساله‌ای را حل نمی‌کند. تاکید ما باید بیشتر بر مساله رشد یا عدم رشد اقتصادی باشد و اینکه چرا این نظام، آنقدر از درون فاسد شده بود که در سه جنگ پیاپی از اسکندر با ارتش کوچک‌تری شکست خورد؟

داندامایف می‌گوید یک سنگ‌کار مصری، در کشور خودش ۶ شِکِل دستمزد می‌گرفت. شِکِل سکه نقره است، اما در پرسپولیس ۱ یا یک و نیم شکل به او دستمزد می‌دادند. آیا او مرض داشت از کشورش به اختیار اینجا بیاید برای گرفتن یک و نیم سکه نقره؟! این نشان می‌دهد که او را به اجبار آورده بودند.

ببخشید اما در این میان جریان آزادسازی یهودیان چه می‌شود؟

ببینید پس از بابل کورش متوجه آسیای مرکزی شده و از جیحون رد می‌شود و قبایل آنجا را مطیع و خراج گذار می‌کند. برنامه بعدی او فتح مصر بود. در مورد فرمان رجعت و اعاده جهودیان تحقیقاتی شده که بر مبنای آن این تحلیل ارائه می‌شود که کورش برای رفتن به مصر نیاز داشت تا از فلسطین رد شود و به همین دلیل احتیاج به دلیل‌ راه و کمک‌های امدادی تهیه آب، گذار از رودخانه نیل، عبور از صحرای سینا و... را داشت. و در واقع به این جهت فرمان بازگشت یهودیان را داد تا بتواند از کمک‌های آنها در منطقه بهره‌مند شود.
در این میان اما یک دوره سکون و وقفه‌ای وجود دارد و ما دقیقاً نمی‌دانیم پس از بازگشت کورش از آسیای مرکزی چه اتفاقی می‌افتد و برنامه مصر چندان روش نیست. هخامنشیان هم که نه خط و نه کتابتی داشتند. آنها صناعت و طبابت و... هم نداشتند و به طور کل هرچه به نام تمدن هخامنشی گفته می‌شود هیچگونه پایه علمی ندارد. تاریخ هخامنشیان سراسر فضاحت است.
دردوران کهن معماری یکی از وجوهی از تمدن بود که غنای فرهنگی را نشان می‌داد. در آثار معماری به جای مانده از هخامنشی اما نشانه‌های فرهنگی دیگر تمدن‌ها بسیار دیده می‌شود. حتی گفته‌اند که معماری تخت جمشید اقتباس از مصر است!
مصر و تمدن‌های دیگر. حجاری‌ها و خطوط که کار آشوری‌ها و بابلی‌هاست. آثاری که داعش از تمدن آشوری نابود کرد تماما مانند آثار هخامنشی است و چهره انسان‌ها در حجاری‌ها مانند چهره‌های هخامنشی در کتیبه بیستون است. حتی علامت اهورامزدا نیز پیشتر در آثار تمدنی آشوری دیده شده است.

تمام معماران، مهندسان، حجاران، نجاران، خراطان و دیگر صنعتگران فعال در فرهنک هخامنشی از کشورهای دیگر به اسارت گرفته شده بودند. منابع هم از همان کشورها می‌آمد. مثلا چوب آبنوس محصول مصر بود. داریوش لیست این منابع را به یادگار گذاشته است که چه منابعی از کدام کشورها به پرسپولیس حمل شده بود. یعنی منابع آن مناطق به انحصار تحت اختیار هخامنشیان آمده بود.

لازم است اشاره کنم که در شوش، پرسپولیس و هگمتانه اخته‌خانه‌های بسیاری فعالیت داشتند تا برده‌ها و اسرای جنگی را مدام اخته کنند و به سرکار بگمارند. داندامایف این مسائل را به خوبی بررسی کرده است. او نوشته است که وقتی اسکندر تمدن هخامنشی را تسخیر کرد ۷ میلیون کیلو طلا و نقره، روی ۶ هزار نفر شتر و ۲۰ هزار یا ۴۰ هزار قاطر و اسب حمل کردند و این بجز آن چیزهایی بود که سربازان مقدونی و یونانی در خورجین اسب‌ها یا اسب یدکشان به غنیمت بردند. این هفت میلیون کیلو از کجا تهیه شده است؟ همه را خود هخامنشیان تولید کردند؟ مدتی پیش من با یکی از اساتید بزرگ فرهنگ ایران صحبت می‌کردم ایشان به من گفتند که مراقب خودتان باشید و این حق طلبی نسبت به دوره هخامنشیان بسیاری را عصبانی می‌کند. من پاسخ دادم که بله با طرح این مسائل سلطنت طلب‌ها به خود من تشنه خواهند شد. شاید آنها گمان کنند که من به خاطر برخی مصالح این حرف‌ها را بیان می‌کنم، اما مهم نیست و من باید تحت هر شرایطی این ناگفته‌ها را روایت کنم. بعد از مرگم که امکان طرح این مسائل را ندارم.

کلیشه نژادی «تجزیه‌طلبی»

به قلم عقیل دغاغله:«در تحقیقی که چند سال پیش انجام شده است، از اساتیدی که در آمریکا روابط نژادی درس میدهند و با مکانیسم‌های نژادپرستانه آشنا هستند، خواسته شد که یک بازی را انجام دهند. در آن بازی تصویر فردی (سیاه پوست یا سفید پوست) به سرعت بر روی صفحه کامپیوتر ظاهر می‌شود. گاهی آن فرد اسلحه به همراه دارد و گاهی خیر. فردی که در این بازی شرکت می‌کند (استاد روابط نژادی)، باید به محض تشخیص اسلحه به آن فرد شلیک کند. تصاویر هم شامل افراد سیاه پوست بود و هم سفید پوست. نتیجه این تحقیق این بود که حتی اساتید روابط نژادی بیشتر به سیاه پوستان شلیک می‌کنند. دلیل انجام این پژوهش داده‌های مختلفی است که نشان می‌دهد سیاهان غیرمسلح به نسبت بالاتری (تقریبا سه و نیم برابر) توسط پلیس کشته می‌شوند، و البته اگر پیگیر اخبار باشید، شنیده‌اید که در طی سال‌های اخیر جنبشی در آمریکا به راه افتاده است با عنوان «زندگی سیا‌هان مهم است.» 

اما چگونه می‌شود در جامعه‌ای که در آن دائم علیه نژادپرستی گفته می‌شود و رئیس‌جمهوری سیاه داشته است، چنین رخدادی ممکن باشد؟ چگونه ممکن است اساتید روابط نژادی نیز بیشتر به سمت سیاهان شلیک کنند؟ پاسخ به این سوال پیچیدگی روابط نژادی را نشان می‌دهد. واقعیت این است که در قرن بیست و یکم، اینگونه نیست که فرد سفید از سیاه متنفر باشد و بنابراین اسلحه به دست می‌گیرد و راهی خیابان می‌شود و او را می‌کشد. دلیل ماجرا، از قضا، پیچیده‌تر است. دلیل کشته‌شدن بیشتر سیاهان به دست پلیس ریشه در کلیشه‌های نژادی خطرناک دارد. کلیشه‌هایی که می‌گوید «سیاه‌پوست خطرناک/مجرم و خشن است.» این کلیشه‌های نژادی آن تصویر «سیاه خشن و خطرناک» را بر ته ذهن آن استاد متخصص روابط نژادی نیز حک کرده‌اند و کنش او را شکل می‌دهند، حتی اگر در خودآگاه خود آن کلیشه‌ها را به شدت نفی می‌کند. این کلیشه‌های نژادی درباره سیاه پوستان باعث می‌شود که مکانیسم دفاعی هر فردی (پلیس یا استاد) به محض دیدن سیاه پوستان به سرعت فعال شود، و به فرار یا تیراندازی به آن فرد سیاه منجر شود. این موضوع از قضا محدود به افراد نژاد پرست نیست.

کلیشه‌ها و نرمالیزه‌کردن ستم و تبعیض

اما کلیشه‌ها چه هستند و چرا خلق و بازتولید می‌شوند؟ کلیشه‌ها به نظام و سیستمی از باورها و پیش‌داوری‌ها گفته می‌شود که درباره گروهی از مردم جامعه (بر مبنای جنسیت، زبان، فرهنگ، قومیت و یا دین آنها) در ذهن داریم و امکان قضاوت و فهم کنش دیگری را فراهم می‌آورد و بر مبنای آن امکان تصمیم‌گیری درباره آن گروه از افراد جامعه را امکان‌پذیر می‌کند. کلیشه‌ها عمدتا سطحی و فاقد عمق هستند. ساده هستند و فرد به سرعت آنها را به خاطر می‌سپارد و به سختی تغییر می‌کنند. همه عناصر فوق اما به تنهایی به شکل‌گیری یک کلیشه جنسیتی یا نژادی منتهی نمی‌شوند. برای فهم یک کلیشه نژادی یا جنسیتی به عنصر دیگری نیز باید توجه کرد: نقش آن کلیشه در نرمالیزه‌کردن نظام تبعیض و مشروعیت‌بخشی به انواع نابرابری‌ها است.

نابرابری‌ها و ظلم و ستم‌ها تنها با زور ممکن نمی‌شوند. و حاکم ساختن و مشروعیت‌بخشیدن نظام‌های تبعیض‌آلود نیازمند ایدئولوژی و تصوراتی است که انسان‌ها را قانع سازد آنچه رخ می‌دهد نه تنها نابرابری، بی‌عدالتی و ظلم و ستم نیست که عین عدالت، منطق و عقلانیت است. تنها از طریق نرمال جلوه‌دادن یک پدیده غیر نرمال می‌توان آن پدیده غیر نرمال را تداوم بخشید و کلیشه‌ها دقیقا در این فرآیند تولید و بازتولید و نرمالیزه‌کردن تبعیض و ستم متولد می‌شوند، استحکام می‌یابند و بازتولید می‌شوند. در مواجهه با یک کلیشه درباره یک گروه از اقلیت‌ها باید دنبال کارکرد نرمالیزاسیون آن باشیم.

برای مثال عبارت «زن موجودی احساسی است» کلیشه‌ای است که یک بعد (احساس) از شخصیت زنان را به تمامی وجود و هستی یک زن و در درجه دیگر به تمامی زنان تعمیم می‌دهد. اما فهم این کلیشه بدون توجه به نقش آن در کنار زدن زن از ساحت عمومی ممکن نیست: کارکرد واقعی این کلیشه بنابراین محروم ساختن زنان از ایفای نقش‌های مهم در جامعه و مشروعیت‌بخشی به تبعیض سیستماتیک بر معیار جنسیتی است. 

برای فهم کارکرد تبعیض‌آمیز کلیشه‌ها می‌توان به تنوع آنها در جوامع مختلف نگاه کرد. اجازه دهید به چند مثال زیر نگاه کنیم:

«سیاه تنبل»: این کلیشه‌ای پرکاربرد در آمریکا است. برای فهم این کلیشه اما باید پرسید کارکرد کلیشه «سیاه تنبل» چیست و چرا جامعه آمریکایی این کلیشه را خلق می‌کند؟ پاسخ این سوال در نظام نابرابر اقتصادی است. در جامعه‌ای که مدعی برابری و کارکرد مکانیسم‌های اقتصادی سرمایه‌دارانه برای همگان است، چگونه می‌توان اختلاف طبقاتی وسیع انسان سیاه و سفید را فهمید؟ پاسخ این سوال مبرا کردن یک سیستم تبعیض‌آلود و متهم کردن خود انسان سیاه پوست است. بر این اساس «سیاه تنبل» علت فقر انسان سیاه پوست را به تنبلی او ربط می‌دهد و سیستم را تبرئه می‌کند.

«افغانی مجرم»: در ایران، یکی از کلیشه‌های مرسوم درباره مهاجری که از افغانستان می‌آید این است که او را به عنوان «مجرم» و «خطرناک» معرفی می‌کند. چرا؟ به این دلیل ساده که مردمی که از افغانستان برای کار به ایران می‌آیند اکثر در مناطق فقیرنشین و حاشیه شهر ساکن می‌شوند. و با توجه به کارهای دستی و کارگری، نوعی رقابت میان اقشار فقیر این شهرها و مهاجران افغانستانی رخ می‌دهد. اما چگونه شهروندان این مناطق می‌توانند افغانستانی‌ها را از محله‌های خود اخراج کنند یا با آنها بدرفتاری کنند؟ اینجا دیگر کلیشه «تنبلی» کارکرد چندانی ندارد. در عوض ترسیم چهره‌ای «خطرناک» یا «مجرم» از مردم افغانستان به مردم این محله‌ها کمک می‌کند تا اجازه سکونت به این مردم ندهند و آنها را از محله‌های خود بیرون برانند.

«پرستو»: کلیشه‌ای است که در سال‌های اخیر و پس از فساد اخلاقی برخی قدرتمداران شکل گرفت. البته زیربنای این کلیشه تصویری است که زن را به یک ابژه جنسی مبدل می‌کند و باعث می‌شود تا تمامی رفتارهای یک زن: از خنده، شادی، دوستی، آرایش بر مبنای جنسی فهمیده شود. و بدین شکل حیات اجتماعی زنان را محدود سازد. اما واژه «پرستو» کارکردی جز معطوف کردن نگاه اجتماعی از رابطه غیراخلاقی مرد قدرت‌مدار با کشیدن «پای یک زن» ندارد. در طی سال‌های اخیر بارها شاهد بودیم که چگونه با بحث پرستو، یک ماجرای غیراخلاقی، تبهکارانه و یا فساد اخلاقی یک مدیر به حاشیه رانده می‌شود و همه ماجرا به داستان «یک زن» تقلیل داده می‌شود. علاوه بر آن می‌توان تصور کرد که خلق چنین کلیشه‌ای چگونه باعث خواهد شد تا زنان عرصه عمومی مجدد حذف شوند.

عبارت«تجزیه‌طلبی» نیز هم‌جنس کلیشه‌های فوق است. عبارت «تجزیه‌طلب» جامعه هدف مشخصی دارد. این برچسب درباره بخشی از مردمی به کار می‌رود که از منظر جغرافیایی عمدتا در حاشیه ایران به سر می‌برند: به‌طور مشخص درباره ترک‌ها، کردها، عرب‌ها وبلوچ‌ها. در حالیکه فارس‌ها و دیگر گروه‌های قومی مشمول این برچسب نیستند. برای مثال، اگر فردی اصفهانی درباره معضلات قومیت‌ها در ایران بنویسد، کلیشه تجزیه‌طلبی اصولا فعال نمی‌شود. اما به محض اینکه یک ترک یا عرب یا کرد مطلبی در این خصوص بنویسد، به سرعت اذهان به این سمت می‌رود که مبادا هدف او تجزیه‌طلبی باشد. و البته چنین پیش زمینه‌ای به سرعت باعث ایجاد قضاوت دیگری و تحلیل کارهای آن فرد می‌شود.  

کلیشه «تجزیه‌طلبی» تبعیض نژادی و قومی را تسهیل، ممکن و نرمالیزه می‌کند.

تجزیه‌طلبی با ممنوع کردن، مشکوک جلوه‌دادن و یا تابو کردن امکان گفت‌وگو درباره نابرابری‌ها -از منظر قومی- تداوم تبعیض و ستم را نرمالیزه کنند. امروز صحبت از نابرابری‌های قومی در ایران -حتی از منظر تخصصی- دشوار و به نوعی حوزه ممنوعه است. مرکز آمار ایران، برای مثال، اجازه پرسش از زبان مادری را در سرشماری‌ها نمی‌دهد، پژوهش‌های دیگر نیز عمدتا بدون توجه جدی به این مقوله انجام می‌شوند تا مبادا بحث نابرابری و انطباق آن با شکاف‌های قومی بررسی و سنجیده شود. نمونه واضح چنین هراسی را خیلی از دوستان عرب، ترک، بلوچ و کرد که مسئولیتی یا جایگاهی نیز در ساختار سیاسی داشته‌اند حس کرده‌اند. یکی از دوستان، برای مثال، که سمتی نیز در وزارت آموزش و پرورش داشت، یکبار در دیداری دوستانه با حرارت درباره آموزش به زبان مادری و ضرورت آن توضیح می‌داد. وقتی تمام کرد، از او پرسیدم که آیا در جلسات تخصصی وزارتخانه این موضوعات را نیز این مطرح کرده است؟ پاسخ داد «نمی‌شود. به محض اینکه پای این بحث کشیده می‌شود، برچسب تجزیه‌طلبی به ما می‌زنند و حذف می‌شویم. ولی سعی می‌کنیم با ایماء و اشاره حرفمان را برسانیم.»

البته ممکن است بگویید که برچسب تجزیه‌طلبی بسیار مشخص به فعالیت و گرایش‌هایی گفته می‌شود که برخی افراد برای جدا کردن بخشی از ایران دنبال می‌کنند و مشمول بقیه افراد آن گروه قومی نیست. پاسخ این است که مشکل اصلی در کلیشه‌ها این است که این کلیشه‌ها بسیار انعطاف‌پذیر هستند و به سرعت قابل تعمیم هستند و مبنای قضاوت و تحلیل کنش «دیگری» قرار می‌گیرند. وقتی کلیشه «مسلمان تروریست» جا می‌افتد، تبعات آن دامن همه افرادی که از کشورهای مسلمان می‌آیند (حتی اگر خود دیندار نباشند یا مسلمان نباشند) را نیز در بر می‌گیرد. بسیاری از سیک‌های هندی صرفا به دلیل عمامه و دستاری که به خود می‌بندند مشمول تبعیض و نژادپرستی قرار گرفته‌اند. برای مثال، در نتیجه رواج کلیشه «مسلمان تروریست،» چند سال پیش، و در یکی از مدارس آمریکایی، یک معلم مشکوک می‌شود که یکی از دانش‌آموزان کلاس او که نوجوان مسلمانی بود یک بمب ساعتی به همراه دارد. آنچه دانش‌آموز به همراه داشت، اما، نه یک بمب ساعتی که یک ساعت بود که او به عنوان کاردستی برای مدرسه ساخته بود. موضوع به عذرخواهی رئیس جمهور وقت آمریکا منتهی شد. آیا آن معلم مقصر بود؟ بدون شک آری. اما مقصر اصلی آن کلیشه‌های نژادی است که ذهن و قضاوت‌های آن معلم را شکل داده بود تا با آن قضاوت برسد. کلیشه‌های نژادی، قومی و دینی مانند عینکی هستند که بخواهیم یا نخواهیم جهان اطراف ما را به رنگی که می‌خواهند در می‌آورند. 

برای فهم خصلت نرمالیزاسیون کلیشه تجزیه‌طلبی، به شکاف میان استفاده از این واژه و پرهیز از طرح مباحث قومی توجه کنید. کسانی که بیشترین میزان استفاده از «خطر تجزیه‌طلبی» را دارند، افرادی هستند که به هیچ وجه مایل نیستند حتی در مورد مسائل قومی صحبت کنند. اگر خطر تجزیه‌طلبی، آنگونه که مدعیان آن عنوان می‌کنند، جدی است، آنگاه باید درباره آن صحبت کنند. باید به این سوالات پاسخ دهند که چرا گروه‌هایی از مردم کشور به این متمایل شده‌اند که به دنبال «تجزیه» بروند؟ زمینه‌های چنین تمایلاتی چه هستند؟ آیا ربطی میان رشد «خطر تجزیه‌طلبی» و «نابرابری» وجود دارد؟ چه مطالعاتی می‌توان در این زمینه انجام داد؟ اینها سوالات اولیه‌ای هستند که هر فرد مدعی «هراس و خطر تجزیه‌طلبی» باید به آنها فکر کند و پاسخ دهد. اما عبارت «تجزیه‌طلب» دقیقا کارکردی خلاف این راهکارها را دارد. «تجزیه‌طلب» مهری است که حتی اجازه بحث در این حوزه‌ها را نیز نمی‌دهد. کارکرد کلیشه «تجزیه‌طلبی» بنابراین نه تنها «نرمالیزه‌کردن تبعیض» بلکه فراتر از آن «تابو کردن» صحبت از یک نوع تبعیض و ستم مشخص است.

اما از این نقش تبعیض‌آفرین که بگذریم، مهم‌ترین قابلیتی است که کلیشه‌های نژادی دارند، کاربرد آنها در تسهیل قتل انسان‌ها و «نسل‌کشی» است: کلیشه‌های قومی و نژادی می‌توانند کلیشه‌های قاتل باشند و تبعات کشنده‌ای داشته باشند. کلیشه‌های قاتل به کلیشه‌های نژادی اطلاق می‌شود که کشتار گروهی از افراد یک جامعه را نه تنها توجیه می‌کنند، بلکه آنان را مستحق کشتن و قتل عام می‌دانند. آنها کشتن «دیگری» را ممکن می‌سازند.  

ما تصور می‌کنیم که نسل‌کشی و قتل انسان دیگری امری عجیب و غریب است. اگر بشنویم در فلان کشور یک نسل‌کشی نژادی یا دینی رخ داده است تعجب می‌کنیم. از وحشیت و سبوعیت انسان‌ها متعجب می‌شویم. واقعیت، اما این است، که کشتار و نسل‌کشی امری ساده برای انسان‌ها است، البته به شرطی که ایدئولوژی و کلیشه موثر نیز وجود داشته باشد.

کلیشهای قاتل به سرعت انسان‌ها را مجهز به یک ایدئولوژی می‌کند که در آن قتل دیگری، برای هدفی بزرگتر، نه تنها مشروعیت می‌یابد که ضروری می‌شود. در همین جهان امروز آنچه بر مسلمانان میانمار می‌گذرد بدون وجود چنین کلیشه‌هایی ممکن نیست. هم‌چنین به وضعیت مسلمانان در چین فکر کنید. چگونه ممکن است چین رفتارهای خشونت‌آمیز و نسل‌کشی‌های خود را به سرانجام برساند بدون آنکه کلیشه «مسلمان تروریست» را در چنته داشته باشد؟ و البته شاید باورتان نشود که  رخداد هولوکاست در آلمان نازی نیز بدون کلیشه‌های قومی و نژادی ممکن نبود.

بر همین اساس، کلیشه «تجزیه‌طلب» باعث می‌شود تا در مطرح شدن بحث اعتراضات در استان‌های حاشیه‌ای به سرعت «معترض» و «تجزیه‌طلب» در این نقاط از کشور به هم دوخته شوند و واکنش‌های بسیار شدیدتری در دستور کار قرار گیرند.

و البته موضوع به اینجا محدود نمی‌شود. اگر تحلیل‌گر هستید، احتمال بیشتری دارد در مورد شهرهای حاشیه تهران بنویسید، اما به آذربایجان یا کردستان یا خوزستان که می‌رسید قلمتان می‌گیرد: «مبادا اینها تجزیه‌طلب باشند و من با نوشته‌ام آب به آسیاب آنها بریزم.» اگر در مورد زندانیان می‌نویسید، به حاشیه که می‌رسید سکته می‌کنید و باز این دغدغه‌ها به ذهنتان متبادر می‌شود. 
این در حالی است که متاسفانه کسانی که به این کلیشه‌ها دامن می‌زنند تصور می‌کنند که یک اقدام اخلاقی جهت جلوگیری از خشونت‌های قومی به سرانجام می‌رسانند. کسانی که به این عبارت کلیشه‌ای دامن می‌زنند، همیشه هدف خود را خیرخواهی معرفی می‌کنند که می‌خواهند جلوی «خون و خونریزی قومی» را بگیرند، فارغ از آنکه متوجه باشند که آنها با تکرار این کلیشه نژادی زمینه چنین رخدادهایی را به شدت تقویت می‌کنند و خود امکان و زمینه رخ‌دادن اتفاقات ناگوار، فجایع انسانی و کشتار را فراهم می‌کنند. به این معنا عبارت «تجزیه‌طلبی» کلیشه‌ای تمام نژادی و خطرناک است که به دلیل عدم آشنایی و حساسیت با مباحث مرتبط به روابط قومی و نژادی امکان استفاده فله‌ای از این عبارت نژادپرستانه بدون هیچ ممانعت قانونی و اخلاقی تداوم دارد. 
نکته آخر نیز این است که کلیشه «تجزیه‌طلبی» خود عامل ایجاد و تقویت گرایشهای تجزیه‌طلبانه است. تجزیه فرآیند فیزیکی نیست، تجزیه فرآیند ذهنی است. زمانی آغاز میشود که مردم تصویر خیالی متفاوتی از یکدیگر پیدا میکنند و همدیگر را در یک قایق مشترک نمی‌بینند. این موضوع دیدن همدیگر در یک قایق مشترک با زور تفنگ ممکن نیست که محقق شود، بلکه امری اجتماعی است. در این فضا، تجزیه‌طلبانه‌ترین اقدام را کسانی انجام می‌دهند که با به کار بردن برچسب «تجزیه‌طلب»، سعی می‌کنند مطالبات حاشیه را به یک تابو تبدیل کنند. اما آنها نیز احتمالا متوجه هستند این تابو کردن مطالبات حاشیه، ممکن است مطالبات و گفتگوها را در ساحت عمومی پنهان کند، اما با تابو کردن گفت‌وگو در اینباره، آگاهانه یا ناآگاهانه، به شکل‌گیری و رشد فرآیندهای تجزیه ذهنی در حاشیه قوت می‌بخشند.

منبع