| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
«...به پند اندرز اشخاصی که فکر میکنند باید فارسی سره نوشت و کلمات عربی را از زبان فارسی دور ریخت، توجه نکنیم. هر کلمه ای که در زبان فارسی رایج است. برای خود ارزش خاصی دارد. مطرود کردن این کلمه و خارج کردن آن از محیط زبان، یعنی خارج کردن مقداری بار ،فرهنگی، عاطفی و فکری از ذهن مردم. من تمام اشخاصی را که ایران را مهد تمدن بشریت میدانند و ایرانی را برتر از ترک و عرب و هندو می شمارند خائن به ایران و خائن به شرق میدانم. اینان دست پروردگان مستشرقهای تفرقه اندازی هستند که در ترکیه می گفتند، فرهنگ ترک از عرب و عجم بالاتر است و در ایران می گفتند فرهنگ ایران بالاتر از ترک و عرب است و در قاهره صلا بر میداشتند که فرهنگ عرب، عالیترین فرهنگ شرقی است. پس ما در مورد حمایت از زبان فارسی فقط میتوانیم با یک عنصر اجنبی به جدال برخیزیم و آن غربی است.
بیرون ریختن کلمات عربی از زبان فارسی، یعنی محروم کردن زبان از نیمی از مفاهیم شرقی و شرعی شعری فلسفی و هنری. و تازه کلمات عربی موجود در زبان فارسی، دیگر عربی نیستند، بلکه مصارفی دارند که تار و پود زبان فارسی برای آنان تعیین کرده است؛ و اگر کسی پیدا شد و کلمات عربی را بصورتی اغراق شده در بافت زبان فارسی بکار برد، بدون شک ذوق سلیم فارسی زبانان چنین لحن و بیانی را نخواهد پذیرفت، همانطور که در طول این سی چهل سال گذشته نپذیرفته است.»
رضا براهنی، تاریخ مذکر ص118
ظاهرا طبق خبر برخی از کانال های تلگرامی، جناب استاد رضا مرادی غیاث آبادی که چند سالی دچار بیماری بودند، فوت کرده اند. فوت ایشان ضایعه ای بزرگ برای تاریخ نگاری و خصوصا تاریخنگاری انتقادی است. ایشان خود را متعلق به تاریخ نگاری مردمی می دانستند، و افتخار و شکوه را نه در نوشتن از دربار های شاهان و جبّاران و زورمداران تاریخ، که در آموزه های انسانی و نوشتن از مردم تحت ستم جستجو می کرد، و از رنج های بشری در تاریخ گفتند و نوشتند. آثار و کتاب های بسیاری از ایشان به جای مانده است. کتاب رنج های بشری که حاصل سالها فعالیت ایشان در سایت پژوهش های ایرانی ست، برای دوستداران تاریخ از شهرت بیشتری برخوردار است، و گنجینه ای است از مصادر و منابع تاریخی و پژوهشی و فکر نقّاد ایشان در به چالش کشیدن آنچه در تاریخ نگاری ایرانی به عنوان اسطوره و مقدس شناخته شده است.
فوت این مرد تکرار نشدنی را به دوستداران ایشان تسلیت عرض می کنم.

آخرین پست ایشان در سایت پژوهش های ایرانی:
نیمی از سی سال فعالیتها و مطالعات ایرانپژوهیام صرف مبارزه و مقابله با مردمفریبی و بهرهکشیهای سیاسی از تودههایی شد که زیر پرچم تاریخ و باستانشناسی، قربانی سلطهگران و قدرتطلبان و جنگافروزان میشدند.
اکنون بسیار خوشنودم که عمر و سلامتی خود را صرف روشنگری برای نسلهای امروز و فردایی کردم که دوستشان میداشتم و برایم مهم بودند. منی که هیچگاه چیزی را برای تفریح و سرگرمی یا برای خوشایند کسی ننوشتم. که در هر چه نوشتم، دردی و رنجی و نگرانیای نهفته بود.
نهالی که من کاشتم، همچون انقلابها با خون آبیاری نمیشود، با آبهای زلالِ آگاهی و اندیشههای انساندوستانه آبیاری میشود. نهالی که در آینده به درخت تناوری بدل خواهد شد و دیگر هیچ جوان آگاه و برومندی دلبسنه حرفها و وعدههای خوش آب و رنگی نخواهد شد که خنجری و یوغی پشت آنها پنهان شده است.
در تمام این سالها، فعالیتها و تألیفات روشنگرانهام بدون هیچ واهمه و بهرغم همه ممنوعالانتشاریها و بایکوتها و آسیبها و واکنشهای خشمآلود کسانی که منافع خود را در خطر میدیدند، ادامه یافت.
این همه آنچه بود که از من برمیآمد و به آنها افتخار میکنم. اکنون در کمال آرامش با همه وداع میگویم.
حسن محدثیی گیلوایی
۹ دی ۱۴۰۰
این بررسی نشان میدهد که تاریخنگاریی معاصر ما چه میزان از تاریخنگاریی دانشپژوهانه دور است و چهگونه تاریخنگاران و صاحبنظران گوناگونی که در بارهی تاریخ ایران سخن گفتهاند، از معیارهای تاریخنگاریی دانشپژوهانه و محقّقانه بهدور بودهاند. تاریخنگاریی معاصر عموماً و معمولاً تاریخنگاریای ایدهئولوژیک است، بدون اینکه بهصراحت اعتراف شود که قرار است برساختی اجتماعی-سیاسی برای مقاصد ایدهئولوژیک از تاریخ ایران ارایه شود. میتوان گفت که تاریخنگاری در ایران معاصر عمدتاً تاریخنگاریی ایدئولوژیک زراَندود است که در آن روایتی ایدهئولوژیک از تاریخ ایران برساخت میشود ولی دانشپژوهانه جا زده میشود و حاویی شکلی از اَشکال فریب است. وقتی در بارهی موضوعات کهن اوضاع چنین است، خود تصور کنید که در مورد موضوعات جدید چهگونه خواهد بود؟!
«ناسیونالیسم بر مفهوم ملت بنا شده و آن را به مثابه یک گروه طبیعیِ انسانی تبلیغ میکند و اعتقاد دارد که ملت حق دارد که اتحاد سیاسی تشکیل دهد. اگر یک ملت وجود دارد پس تاریخی باید داشته باشد که برای اعضایش شناخته و تبلیغ شود. از اواخر قرن 18 به بعد تولید چنین تواریخی تبدیل به یک وظیفه "وطن پرستانه" شد و خیلی از روشنفکران که در کار تولید تاریخ بودند خودشان را یک وطن پرست میدیدند. چنین تواریخی اغلب سعی میکردند که منشا و مراحل شکل گیری هر ملتی، مخصوصا "روح" و ماهیت خاص ملت شان را ترسیم کنند. بعضی از ملل اروپایی منشا و ظهور خود را در تاریخ قرون وسطی می جستند – مخصوصا آنهایی که مسیحیت را بخشی از هویت خود تعریف میکردند، بعضی دیگر سعی میکردند خود را به امپراتوری روم وصل کنند و خود را میراثدار آن معرفی کنند.
کشوری مثل اسپانیا - که آثار رومی زیادی نداشت و بخش بزرگی از تاریخش هم با خلافت امویان شناخته میشد - به قرون وسطی متوسل شده بود و ظهور ملت اسپانیا را به شاهان کاتولیک همچون فردیناند و ایزابلا نسبت میداد. اینها کسانی بودند که در سال 1492 شبه جزیره ایبری را متحد کردند و آخرین بقایای مسلمانان را از اسپانیا بیرون کردند و به ظن شان با اینها بود که دوره شکوفایی در تاریخ اسپانیا شروع شد و متعاقبا کریستف کلمب قاره های امریکا را کشف کرد و اسپانیا بخش اعظم این قاره ها را مستعمره خود کرد.
دوره اسلامی از تاریخ ملی و گفتمان ناسیونالیستی حذف شد. میراث اسلامی در اسپانیا میراث بیگانگان، نفوذی و غیراسپانیایی و دوره تباهی معرفی میشد (مشابه روایت رسمی در ایران). میگفتند که با آمدن مسلمانان دوران طلایی گاث ها (Goths) به آخر رسید. در تاریخ «مصنوع» اسپانیا دوره اسلامی را "هفت قرن سیاهی و بربریت" معرفی میکردند. اگر جایی هم به دوران اسلامی بطور جدی میپرداختند در واقع در جهت توضیح دلایل افول و اضمحلال دوران طلایی بود. با وجود این، بعضا تحسین هایی هم بطور مثال درباره کاخ الحمرای اسلامی به چشم میخورد. نکته حائز توجه اینکه خارج از اسپانیا و بطور مثال از فرانسه و آلمان نگاهی متفاوت به اسپانیا وجود داشت. دیگر اروپاییان به اسپانیاییها به مثابه مردمی "شرقیشده" یا "با خون افریقایی" یا فرهنگی با "جنبه های عربی" نگاه میکردند. در روایات رسمی که ترویج میشد اشارات به دوران اسلامی نادر بود و چنین توجیه میشد که مذهب نقشی اساسی در شکل گیری فرهنگ و تمدن دارد و از این نظر اسلام نقشی در اسپانیا بازی نکرده است.
از قرن 19 تعداد اندکی از محققین دوران اسلامی را در تاریخ اسپانیا ادغام کردند و حتی بعضا از آن به عنوان دوران طلایی یاد کردند. ولی گفتمان ناسیونالیستی مملو از تقابل اسلام و مسیحیت بود. در مناطقی از اسپانیا که خود را از بقیه جدا میدیدند – مثل کاتالونیا و باسک – حتی حضور عربها و آثار اسلامی بطور کلی انکار میشد. ولی در گرانادا (غرناطه) و ناحیه اندلس دوران اسلامی به تدریج به مایه فخر تبدیل شد. بودند کسانی که مینوشتند "اتفاقا بازتسخیر اندلس توسط مسیحیان مصیبتی بود و باعث به بردگی کشیده شدن مردمان این منطقه شد."

از دست رفتن آخرین مستعمرات اسپانیا (کوبا و فیلیپین) در اواخر قرن 19 باعث بوجود آمدن بحران هویت شد و متعاقبا از اوایل قرن 20 بحث های زیادی درباره ملیت اسپانیایی بوجود آمد. این همان زمانی است که دوباره رومی و یونان مآبی رواج یافته بود. در حفاری های باستانشناسی شهر کردوبا (قرطبه) سعی شده بود که به آثار اسلامی جلوه ای اروپایی بدهند و حتی آثار اسلامی آن را "اروپایی شده" و یا "کلاسیک" شده معرفی میکردند. آثار اسلامی اروپایی شده ذهنیت مثبتی نسبت به دوران اسلامی بوجود آورد و در باستانشناسی کرسی های «باستانشناسی عربی» دایر شد.
با روی کار آمدن دیکتاتوری فرانکو (1936) گفتمان ناسیونالیستی در اسپانیا راستگرایانهتر و مشابه نسخه آلمانیاش شد. از این به بعد ناسیونالیسم اسپانیایی اساس خود را بر مسیحیت و تمامیت ارضی گذاشت و این دو شدند موئلفه های ناسیونالیسم اسپانیایی. دوباره از دوران اسلامی در روایات ملی به دوره سیاهی و تباهی یاد میشد. از دهه 1960 به بعد ناسیونالیسم فرهنگی در سطح جهانی از جمله اسپانیا رو به افول رفت و اینجاست که دوباره تاریخ و باستانشناسی اسلامی در اسپانیا احیا شد و باستانشناسی هایی همچون "اسپانیای اسلامی"، "اسپانیای مسلمان"، "باستانشناسی اندلس" بوجود آمدند. مشکلات و موانعی که باستانشناسی اسلامی در اسپانیا با آنها روبرو شده بطور کلی بر رشد و توسعه باستانشناسی به عنوان یک علم از نظر تئوریک و متدلوژیک هم تاثیر گذاشته است. اسپانیا محل تلاقی و تقابل چندین نوع ناسیونالیسم است و باستانشناسی نقش مهمی در این بین بازی کرده و میکند. »
به نقل از کانال: انسانشناسیِ باستانشناختی