زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...
زیگورات

زیگورات

عیلام. نوشته هایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام ...

گزیده هایی از کتاب «بحران هویت قومی در ایران» بخش چهارم

اتحاد میهنی بر اساس ناسیونالیسم ؟
« با اینکه ناسیونالیسم از جنبه های انسانی و اخلاقی و فرهنگی خالی نیست، مع الوصف دعوی ارتباط رژیم پهلوی و نظام آموزشی آن با «ایران باستان» ناسیونالیسم را از تمام جنبه های مثبت ان تهی کرد. در این رهگذر بود که نهضت ملی مصدق طعمه توطئه شاه و حامیان آمریکایی و انگلیسی او شد و در حد خود ثابت کرد که نظام پهلوی که این همه سنگ ملیت و «ایرانیت» را به سینه می زد، عملا خائن به مصالح ملی و میهنی است.
انقلاب توده ای وسیع مردم ایران که حکومت آن چنانی 57 ساله پهلویها خاتمه داد، به خوبی ثابت کرد که شعارهای ناسیونالیستی و میهنی نظام سابق که جهت دهنده سازمان آموزش و پرورش کشور بود، پایه ای و قشری داشت. نتیجه این شد که نظام جدید تعلیم و تربیت در ایران نتوانست آگاهی ملی و قومی و طبقاتی لازم را در میان گروههای مختلف مردم و در جهت همبستگی میهنی و اجتماعی آنان بوجود آورد، بلکه بر عکس هدف خود، بر جدایی و تفرقه آنان افزود؛ چه، هرگروه ایرانی آریایی نیست و هر گروه آریایی، با توجه به عقاید سیاسی خود، الزاماً نمی توانست «ناسیونالیست» باشد و با طیب خاطر به آموختن زبان پارسی و کنارگذاشتن زبان قومی مربوط بپردازد.» ص183-184

مرزهای مقدس تفرقه افکن
«اغلب مرزهای به ظاهر «مقدس» سیاسی-جغرافیایی امروز که «مام میهن» در درون آنها چون جنینی در رحم «ساردین» شده است، از لحاظ وحدت و شمول زبانی و فرهنگی و تباری و تاریخی و جغرافیایی و اقتصادی هم تفرقه اندازند و هم اینکه جامع و کامل و تام و تمام نیستند. به عبارت دیگر، اغلب این کشورها دچار «حذف» نادلخواه بعضی از آنچه «ملی» است گشته اند و در عین حال آنچه را «ناملی» و «اجنبی» است، به هر شکل که بود و شد، در شکم خود جای داده اند.
به اصطلاح منطقیون، کشورهای مورد نظر از لحاظ عامل «ملی» نه «مانعة الجمع»اند و «مانعة الخُلو» زیرا که دو یا چند کشور هم مرز ممکن است در اصل یک واحد گسترده فرهنگی و قومی و زبانی و «ملی» بودند که تحت شرایط تحمیلی و استعماری و غیر آن به چند واحد یا کشور و یا ملت جدید «تجزیه» شده اند، یا اینکه شکل گیری آنها هرگز بر مبنای ضابطه ملی قابل قبول صورت نگرفته است. ص119-120

چگونگی پیدایش ملی گرایی
«مفهوم سیاسی آنچه «ملی» به معنی امروزی، ابتدا در اروپا بوجود آمد. در واقع ریشه این ظهور می توان در زوال تدریجی قدرت فئودالی و اقتصاد کشاورزی و سرانجام گسترش امر تجارت و مبادله اقتصادی (Merchantilism) که مقدمه ظهور اقتصاد کاپیتالیست بود ولی «دولت» بر آن «کنترل» زیادی داشت، مربوط می شد. این نظام اقتصادی، پیدایش و گسترش شهرها که هسته اولیه آنها در اروپا همان (Bourg) بود(بورژوازی هم از اینجاست). این اقتصاد و کنترل حاکم را افزایش داد و رقابتهای حکام و جنگهای محلی و داخلی را پیش آورد. به عبارتدیگر، ریشهملی گرایی هرگز در زبان و فرهنگ و تبار و نژاد نبود، بلکه در کنترل اقتصاد محلی بود و به دست آوردن هر چه بیشتر سود و ثروت. به تدریج عوامل «ملی» و فرهنگی به عنوان دلایل دیگری، جهت کنترل اقتصادی هرچه بیشتر مورد توجه قرار گرفت. به همین جهت هم قدرتهای اروپایی چون فرانسه و انگلیس و اسپانیا و پرتقال و آلمان و ایتالیا و هلند و بلژیک و...برای کنترل منابع ثروت در اروپا با هم به رقابت و جنگ افتادند. این امر تدریجاً به عنوان یک پدیده جدید –یعنی استعمار- دامن قاره های آفریقا و آسیا و «برجدید» و به طور کلی هرآنچه غیر«اروپایی» بود شد. روی هم رفته، ملی گرایی و ملیت با توجه به این سابقه تاریخی و ریشه و خمیره اقتصادی –و نه نژادی- با انقلاب کبیر فرانسه (1789/م) به مرحله بارزی رسید. ظهور ناپلئون بناپارت و جنگهای اروپایی و خاورمیانه ای (در فلسطین و مصر) او و قد علم کردن انگلیسیها علیه او، هیأت و هویت «ملیت» را در چهارچوب مرزهای سیاسی و جغرافیایی به عنوان «مرزهای مقدس ملی» که ظاهراً گروههای تباری و زبانی همگونی و یکپارچه را در خود جای می دهد، مشخص تر ساخت و بعدها مورد «تقلید» خاورمیانه ایها، برای مثال، قرار گرفت. ص117/118

ناسیونالیسم برای همه یا هیچکس!
«با توجه به تنوع فکری و تعدد نژادی، قوی، فرهنگی، زبانی، گویشی، اقلیمی، مذهبی و ایدئولوژیکی در ایران و جامعه دیرینه آن ضرورت خاصی وجود دارد که جامعه ایرانی به عنوان یک کلیت واحد بیش و کم به یک مبدأ یا اصل یا شعار همه گیر و عامه پسند تعلق یابد و متصف شود تا در پرتو آن تضادها و اختلافهای موجود گروهی تحت الشعاع قرار گیرد. و موجب تفرقه میهنی و جامعه ای نگردد. بی تردید، این مبدأ مورد نظر نمی تواند «ناسیونالیسم» فارس یا آریایی باشد، زیرا نه تنها همه مردم ایران «فارس» و «آریایی» نیستند، بلکه هم از یک طرف خود فارسها و آریاییها تابع صیغه یگانه ای از ناسیونالیسم نیستند و هم اینکه به علل معتقدات دینی و سیاسی ممکن است ضد ناسیونالیسم باشند و هم اینکه اگر ناسیونالیسم برای آنان خوب است و رواست،برای ترک و کرد و عرب و بلوچ زشت و ناروا نیست... .»
... هرکسی را چون خیالی می برد سوی رهی*** یا همه گمراه یا خود هیچکس گمراه نیست! ص186
میهن دوستی و واقع گرایی
«...باید برای میهن دوستی مفاهیم اساسی انسانی واجتماعی و اقتصادی در ارتباط با حقوق حقۀ همه گروههای ملی و قومی و دینی سراغ گرفت و نباید از آن آدم بیسواد تنگدست که در حسرت نان شب است همان میهن دوستی را توقع داشت که از یک شخص تحصیلکرده و مرفه الحال. آنانی که آهدر بساط ندارند تا با ناله سودا کنند نمی توانند با اخلاص از وطن دوستی دم بزنند و این وضع آنان را هم نباید خیانت به مام میهن تلقی کرد، مام میهنی که لقمه ای نان به منارزانی ندارد، او خود به من خیانت و جنایت کرده است.»
«درنتیجه باید هم قبول کنیم که میهن دوستی اینگونه ایرانیان نمی تواند یک کاسه باشد، زیرا هرکسی، با توجه به عوامل مختلفی که اشاره شد، تصور و برداشت مختلفی از «وطن» دارد و با توجه به همین تصور و برداشت «حب وطن» شکل و «رنگ» می گیرد و کم و زیاد می شود و به گفتۀ عرب: «و للناس فیما یعشقون مذاهب». روی هم رفته این طرز تلقی مختلف از ایران به عنوان یک میهن خود از اسباب بحران هویت قومی است زیرا این «ایران» مفاهیم مختلفی برای گروههای مختلف ایرانیان دارد.»ص189
انسانیت، قومیّت، ملیّت
«اگر ما انسانها «این غرور عشق و مستی» و این «خنده بر غوغای هستی» و این «خور و خواب و خشم و شهوت» را کنار بگذاریم و خود را کشتۀ انتساب خشک و خالی به قریه و خون و ژن و «دی.ان.ای» و ایالت و ولایت و «ملت» -این واژۀ پر پژواک و آوازه، خواه این ملت خیلی هم باستانی باشد یا «خلق الساعه» و حتی «ولید اللحظه»- نسازیم، هم بیش و کم همه آفاق را گلستان دیده ایم و هم اینکه به صلای خدای تبارک و تعالی لبیک گفته ایم که فرموده: «...واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقوا...» سرچشمه هویت مبتنی بر وحدت و وحدانیت اینجاست؛ باقی همه سهل است.»
 ص249-250
ممالک محروسه ی ایرانِ کثیرالملة 
«...این را هم باید روشن کرد که قول به «ممالک محروسۀ ایران» و «کثیرالملّه» بودن آن –که بعضی ناآشنایان به مفاهیم تاریخی و شأن نزول آنها، «آلرژی» خاصی نسبت به این دو مفهوم دارند –هرگز به معنی تجزیه ایران و تجزیه طلبی ملل و نحل مختلف آن نیست و نباید هم باشد. در این معنی، ایران یگانۀ زمان نیست. هر جامعه باستانی و هر جامعه امروزی اسلامی و هر جامعه مهاجرپذیر (مانند آمریکا) «کثیر الملّه»اند و از «ممالک محروسه»ای (ایالت، ولایت، استان) تشکیل می یابند.»ص253
«جامعه» به جای «ملت»
«از دیدگاه تحلیلی محض، به مردمان مختلف ایران –یعنی ایرانِ«کثیرالمله» -به به عنوان یک «ملت» (Nation) واحد که بنا به تعریف محدود است، بلکه برعکس به عنوان یک «جامعه» (Society) ، در بطنِ تاریخِ تکوین خود از نژادها، قومیتها، ملیتها، زبانها، لهجه ها، دینها، مذهبها، و البته نظامهای ارزشی مختلف به وجود آمده است و منحصر به یکگروه و زبان و فرهنگ خاص و مشتی خاک نیست. تصور مردمان ایران به عنوان یک جامعه اینامکان را به ما می دهد که به جای ارزیابی آن با چشم تنگ «ناسیونالیستی»، آن را با دید جامعه شناختی  ( Sociological)بررسی نمائیم و مسائل موجود را با توجه به چنین دیدی تحلیل کنیم که جامعه قبل از هر چیز دیگر از «طبقات» و «قشرهای» اجتماعی تشکیل یافته است. البته ضمن آن که باید قبول کرد که گروههای مختلف قومی (و ملی) در ایران هم دارای مسأله «طبقاتی» و هم «ملی» هستند، اولویت دادن به دید جامعه شناختی در مقابل دید ناسیونالیستی، هم با ایدئولوژی «دینی» -که مبتنی بر مفهوم «امت» است سازگار است و هم با دید «سوسیالیستی» -که ناظر به عدالت اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در راه «جامعه غیر طبقاتی» است. علاوه بر این، در تحلیل نهائی، نه دین و نه سوسیالیسم نافی «ناسیونالیسم» نیستند، که ناسیونالیسم دارای جنبه های انسانی و اخلاقی و تاریخیِ واقع گرایانه است و باید مورد توجه و احترام قرار گیرد.»ص 200-201

گزیده هایی از کتاب «بحران هویت قومی در ایران» بخش سوم

زبان برتر، هویت ملی،هویت قومی
«زبان سرسبدی –هر زبانی که باشد- زمانی به راستی سرسبدی است که گروه مربوط، «سره ی» آن را تکلم نماید. برای مثال، برای یک ایرانی آریائیِ«فارس» متعصب، زمانی هویت زبانی منطبق با ذات است که او فارسیِ سره یا به عبارت دقیقتر «پارسی سره» را-اجمالا فارسی «شاهنامه ای» را- تکلم نماید، و لاغیر. عدم تکلم به فارسی سره یا به عبارت دقیقتر«پارسی سره» و تکلم به فارسی سعدی و حافظ، اگر چه هم «قند پارسی» است، سمبل هویت اجتماعی کامل و تام نخواهد بود، زیرا زبان فارسی مزبور به شدت با عربی «مخلوط و ممزوج» است و البته که با ترکی و تاتاری هم «قاطی پاتی» است و از لحاظ «حرف» و «لفظ» و «معنی» و «شیوه بیان» و «طرز تفکر» و حفاظه گروهی هرگز سره نیست و اصالت ندارد. از جهت دیگر، هم استعمال زبان سره شاهنامه (که در معنی و لفظ هرگز هم «سره» نیست)، ممکن باشد، هرگز هویت کامل یک ایرانی فارس آریائی متعصب مورد نظر را گویا نخواهد بود، زیرا لازمه این سره بودن و اصالت به دور ریختن و وجه المصالحه قرار دادن 14 قرن فرهنگ اسلامی ایرانی است که هم ممکن نیست و هم اگر بالفرض ممکن باشد، یک خلأ فرهنگی و سیاسی و فلسفی و روانی و اجتماعی و تاریخی 14 قرنی را به بار خواهد آورد و این یک فاجعه «ملی» است».ص73-74

نسبیت زبان

«...هیچ زبانی تلخ نیست و هر زبانی برای متکلمان ان شکر و شهد است. به عبارت دیگر بنا به تحقیق و تتبع زبان شناسان و جامعه شناسانِ زبان شناس، «فرضیه نسبیت زبان» Linguistic Relaivity Hypothesis را باید مطرح کرد، به این معنی که نه تنها هر زبانی ناطق به معتقدات و تمایلات و تمنیات روحی و فکری مردم خویش است، بلکه اساساً طرز فکر آنها را شکل می بخشد و بر آن اثر می گذارد. با توجه به این امر نباید ملیتها و اقلیتهای دیگر ایرانی را از آموزش و تکلم رسمی به زبان خود ممنوع و محروم داشت و به بهانه آنکه فارسی قند است و شکر است فاتحه آن زبانها را خواند که «حنظل»اند!
  جالب این است که مهمترین کاتبان و مؤلفان و شاعران ایرانی، نه آریایی بلکه ترک و عرب نژاد بوده اند. یادآوری نام ترکان مزبور را در اینجا مجالی نیست که بسیارند و از میان عرب تباران می توان از مولوی، خواجه عبدالله انصاری، رابعه بنت کعب (اولین شاعرۀ زبان فارسی)، سعدی، شیخ بهائی و حمدالله مستوفی قزوینی نام برد. به هر حال از یاد نبریم که بنا بر یک ضرب المثل:  «حرف حرفِ عرب است؛ فارسی شکر است؛ ترکی هنر استص191-192

گزیده هایی از کتاب «بحران هویت قومی در ایران» بخش دوم

گروه «آریایی» های ایرانی و ایران امروزی

« «گروه «آریایی» های ایرانی –ایران امروزی- که اجمالا شامل: اصفهانی، بختیاری، بلوچ، تالشی، تپری(طبری=مازندارنی)، دیلمی، کرد، کرمانی، فارسی، همدانی و یزدی است. واضح است در حالی که کُرد و لُر به عنوان یک گروه نژادی یا قومی می توانند مورد قبول واقع شوند، هر کرمانی یا فارس یا اصفهانی نمی تواند آریایی به مفهوم نژاد به حساب آید. خراسانیهای امروز خود عجین عجیبی از نژادهای «سفید» (آریایی) و «زرد» و «قرمز» (تورانی) و «عرب» و «هزاره» و غیره است. این امر در مورد «تهرانی»ها هم صادق است که «گلی» از هر «چمنی» هستند. جالب این است که در حالی که امروز، مازندرانیها را ایرانی آریایی «سره» می شناسند، صدها سال پیش در کتاب «بُندهشن» -که از کتاب های معتبر زبان پهلوی می باشد- آمده است که نیاکان آنها «غیرایرانی» و «غیرتاری» بودند.»ص167

«سامی» نژاد نیست

«سامیها» خود به نژاد خاصی که «سامی» باشد مربوط نمی شوند، زیرا «سامی» -یک گروه زبانی در مقابل هند-اروپایی یا ایرانی-اروپایی است نه یک نژاد. (سامیها خود در اساس شعبه ای از نژاد به اصطلاح «سفید»اند)« ص167

تصور فردوسی از وطن

«تصور فردوسی از سرزمین به عنوان «میهن» تصوری مبهم است و برخلاف تصور او در زمینه جنبه و جلوه فرهنگی سرزمین است، برای مثال، فردوسی می گوید:

همی رفت تا کشور «خوزیان» *** زلشکر، کسی را نیامد زمیان
 که در اینجا «خوزستان» را یک کشور مستقل تلقی می کند، همچنانکه همین معنی را در بیت زیر تکرار می نماید:
 چو صد مرد بیرون شدند از میان *** ز«اهواز» و «ایران» و از «رومیان»
 و همینطور که می گوید:
 چو «دارا» از «ایران» به «کرمان» رسید*** دو بهر از بزرگان لشکر ندید.»ص79-80

زبان و جغرافیای ملی

«در چهارچوب همین مرزهای به اصطلاح ملی جدید، همه گروههای تشکیل دهنده یک کشور یا یک ملت، به یک تبار و یک ملت و یک زبان تعلق ندارند، هرچند که یک زبان «ملی» به عنوان زبان «دولتی» به گروههای غیرهم تبار، آن هم به حساب زبان ملی و فرهنگ تباری خود آنها، تحمیل شده است.»ص120


قبائل «آریایی» نیمه وحشی

«...این را هم بدانیم که مورخان، قبائل «آریایی» را که قرنها قبل از میلاد از حوالی روسیه به ایران مهاجرت کرده بودند –تا بر سر مردم بومی آن بلا را بیاورند که اروپائیان استعمارگر و مهاجر بر سر «سرخ پوستان» قاره آمریکا و صهیونیستهای اروپا بر سر فلسطینیها آوردند - «نیمه وحشی» خوانده اند.» ص242

گزیده هایی از کتاب «بحران هویت قومی در ایران» بخش اول

دانلود کتاب «بحران هویت قومی در ایران» نوشته مرحوم استاد دکتر علی الطائی

نسبت جنگ و وحشیگیری!

«اگر جنگهای تاریخی اقوام و ملتها را با یکدیگر دلیل محض وحشیگری انها بدانیم، باید هم از حملات کوروش به «بابل»، کمبوجیه به «مصر»، داریوش و خشایارشا یه «یونان» و شاپور «ذوالاکتاف» به «شبه جزیره عرب»، سخن بگوییم و هم از اشغال «یمن» توسط انوشیروان «عادل» و از خراب کردن سد آبیاری مردم عرب خوزستان (بر روی رودخانه کارون) به دست کریم خان زند «وکیل الرعایا» غافل نمانیم.» ص41

سلسله های عربی  و عرب تبار حاکم در ایران:

«علاوه بر سلطه عربها در زمان خلفای راشدین و امویان و دوره اول(مستقل)حکومت عباسیان و علویان طبرستان و مشعشعیان حویزه یا عربستان(خوزستان) و البته سلسله های کوچک دیگر چون: آل محتاج(قرن چهارن هجری)، آل صاعد (قرن هفتم هجری)، «سربداران» و «مظفریان» (هر دو عرب تبار) از نیمه دوم قرن دهم میلادی به بعد، عناصر غیرآریایی دیگری چون ترکان و ترکمانان (از جمله: غزنویان، سلجوقیان، غوریان، اتابکان، خوارزمشاهیان، قراقویونلو، آق قویونلو، صفویان، افشاریان و قاجاریان) و مغولان (چنگیزیان، هلاکویان، تیموریان)، و برای مدتی کوتاه افغانها، در ایران حکومت کردند. سلطه سیاسی این گروهها که عمدتا به نام اسلام صورت گرفت و در مجموع حدود هزارسال طول کشید، تأثیر بسیار عمیق و گسترده ای بر ترکیب «قومی» یا «ملیِ» ایرانیِ«آریایی»گذاشت. این تحول و تطور، هم از طریق تجاذب و تعامل فرهنگی یا فرهنگ پذیری و هم از طریق ازدواج بین قومها و گروههای مختلف نژادی، امکان پذیر شد و آثار آن به شکل بارز یا پنهان همچنان باقی است. تأکید و تکرار باید کرد که این فاتحان غیرآریایی و غیرایرانی، خود نیز به تدریج تحت تأثیر آنچه اسلامی و ایرانی بود قرار گرفتند و به همین دلیل با تکیه بر زباننهای عربی و فارسی به اسم اسلام هم «سومنات» را در هندوستان فتح کردند و هم «مسجد گوهرشاد» را در کنار قبر امام هشتم شیعیان(ع) در مشهد می ساختند و هم از ایران و اسلام «مغول زده» یک امپراتوری عظیم شیعی صفوی به وجود آوردند و باعث حفظ وحدت سیاسی و ارضی ایرانی می گردیدند. خدمتی که «تشیع صفوی» به یکپارچگی فرهنگی و تمامیت ارضی ایران کرد، قابل مقایسه یا هیچ رژیم ملی گرای ایرانی نبود، گیرم که هزاره ها را از دم تیغ گذراندند تا «شیعی» شوند.»ص 163-164


اعمال بنی امیه «عرب» را نمایندگی نمی کند:
«دخل و تصرف «قبیله ای» و نه «ملی» یا «عربی» بنی امیه در اسلام و در عین حال با تیر و کمان هدف قرار دادن قرآن و در طشت یا «وان» شراب استحمام کردن بعضی از خلفای آنان طبعاً نه «اسلامی» بود و نه «عربی» بلکه استثمار دین اسلام و خود مردم عرب در خدمت به آحاد و افراد یک قبیله یا تیره حاکم بود.»ص72


مشاهیر عرب تبار ایران:

«...بسیاری از مشاهیر ادب و شعر و عرفان ایرانی و فارسی، از آن جمله خواجه عبدالله انصاری، سیدحسن غزنوی، رشیدالدین وطواط، سنایی، مولوی، سعدی، ناصرخسرو، جامی، حمدالله مستوفی، عبید زاکانی و شیخ بهایی به شهادت کتبی خود آنان یا مآخذ و منابع فارسی مستقل، همه و همه عرب بودند و دو زبانه، هرچند که بیشتر آنان –چنان که شاید و باید- به زبان فارسی بود که بیشتر خوانندگان و «مشتریان» آنان در ایران و هر کجا فارسی رواج داشت، غیرعرب بودند. قصیده ای که شیخ سعدی به زبان عربی(علاوه بر قصیده فارسی) در انقراض خونبار دولت عباسیان به دست هلاکوخان مغول سروده بود، علاوه بر احساسات انسانی و اسلامی او، احساسات شورانگیز انتساب او را به قبیله «بنی سعد»و قوم عرب می رساند، همچنان که در همین قصیده او دو بار «عبّادان» «آبادان) را به عنوان چشم اندازی بر بصره و بغداد یاد می کند. اضافه بر این، در طول تاریخ ایران اسلامی تازمان حاضر، هر «سیّد» فارسی نویس و فارسی سرای ایرانی –اگر به حق از لحاظ علمی «صحیح النسب» است- به حکم این که «فرزند پیغمبر اکرم» (ص) است باید از طریق حداقل 50 درصد «ژن» پدری که «قریشی» و «هاشمی» و «علوی»و «موسوی»، یعنی «عربی» است، «عرب» یا دست کم «عرب تبار» به حساب آید، گیرم که زبان را تکام نکند...و همچنان که قبلا گفتیم زبان عربی به تنهایی الزاماً مُعرِفّ منحصر به فرد هویت انسان عرب نیست. جالب این است که اولین زن فارسی سرذای ایرانی، یعنی «رابعه بنت کعب» -که به «زین العرب» هم معروف بود و «بنت کعب» تخلص می کرد و در قرن چهارم هجری در «بلخ» می زیست م عاصر رودکی «سمرقندی» بود- «عرب» بود واین دو بیت یکی از قطعات اوست:

 مرا به عشق همی تحمل کنی به حِیَل **** چه حجت آری پیش خدای عزّوجلّ؟

 هر آینه نه دروغ است آنچه گفتم، حکیم **** فُمُن تُکُبّر یَوماً فَبعد عِزّ ذَل!

که این مفهوم اخلاقی ما را به یاد شاعرع معروف زبان فارسی –یعمی «اختر چرخ ادب» پروین اعتصامی- می اندازد.»ص200-221

کتاب سازی آندلس، یونانی مآبی و شوونیسم ایران باستان

امروز دزدی معنوی و دستبرد فکری با بی شرمی تمام کاسبکارانه و تجاری است، و مدارک عالیه به مثابه کالا خرید و فروش می شود.

در طول تاریخ انتحال یا سرقت علمی بیشتر در راستای تحریف تاریخ، جنگ قدرت و بازتاب قدرتی در برابر قدرت های دیگر و یا تضعیف نحله فکری و عقیدتی به انجام می رسید. یعنی سرقت در راستای تغییر جهت تاریخ و تفکر و اندیشه.

برای نمونه کتیبه های پادشاهان و تاریخ نویسی های درباری در راستای اعتلای زمامداری و توجیه جهانگشایی ها و جنگ ها و شرح دستاوردها و برتری خود در برابر حکومت ها و پادشاهان پیشین است. این امر بیشتر در تقابل با حکومت های پیشین با اغواگری و جعل تاریخ و اسناد و شواهد به انجام می رسد.

تاریخ سازی و کتاب سازی اندلس:

مسیحیان اروپا، برای بازپس‌گیری سرزمین‌شان از مسلمانان، تلاش فیزیکی چندانی نکردند، بلکه با برنامه‌ریزی و تلاش فرهنگی چندین‌ساله، آرام و بی‌سروصدا، اندلس تازه مسلمان‌شده را، دوباره مسیحی کردند و از مسلمانان پس گرفتند. 

مسیحیان قراردادهایى را با حاکمان مسلمان بستند و طبق آن آزادانه به ایجاد تفریح‌گاه و مدرسه و انجام تجارت بین مسلمانان پرداختند؛ در مدارس خود به فرزندان مسلمان، افکار دینى مسیحیت را القا ‏کرده و با به گردش درآوردن دختران زیباروى مسیحى در تفریح‌گاه‌ها، جوانان مسلمان را به آن‌جا می‌کشاندند و با ترویج خرید و فروش مشروبات الکلى، مردم مسلمان را از اعتقادات دینى خود دور می‌ساختند و به این طریق فساد را در تمام پیکره جامعه اسلامى رسوخ دادند و آن را از درون تهى کردند و این‌گونه بود که توان مقاومت را از آنان گرفتند.

یک حمله نظامی در سال 1492 میلادی مسلمین را از پای در آورد. صد هزار نفر کشته شدند و بقیه تسلیم شدند و زندگی نکبت باری را تحت حکومت مسیحیت آغاز نمودند. اینان نیز یا به تدریج کشته می شدند و یا به دین مسیحیت می گرویدند. پس از مدتی مسیحیان به آنها نیز رحم ننمودند و دین آنها را تقیه حساب کرده و همه را از دم تیغ گذرانده یا به مهاجرت وادار نمودند.

بعد از بازپس گیری اندلس و اخراج مسلمانان این بار(با همان شیوه اغواگری و نیرنگ) نوبت دستکاری در نسخ خطی و دستبرد به گنجینه تاریخی کتابخانه ها برای تاریخ سازی و تحریف بود. در این راستا نسخ خطی تحریف و بنام مسلیمن کتاب ها نگاشته شد. تلبیس و نفوذ دانشمندان نامی به جامعه اسلامی از ابن عربی تا ابن رشد و ابن میمون و ابن خلدون و ...

اگر نگوییم برخی از دانشمندان نامی نفوذی و جاسوس بودند، حداقل دست ساخته همان مدارس و القائات و تفرجگاه های مسیحیان و یهودیان بودند.

فضای حاکم بر آن روز اندلس گویای روشن و مبرهن از نفوذ گسترده و تحریف و جعل و کتاب سازی و دانشمند سازی دارد و اساسا نیازی به استناد به یک نسخه که در این لینک آمده است نمی باشد. حتی آنقدر این نفوذ و دستبرد وسیع و گسترده است که احتمال جعل و ساختگی همین سند را نیز نمی توان دور از نظر داشت!

عصر نهضت ترجمه و ورود کتب یونانی:

پس از آندلس اینبار سروقت ورود کتاب های ترجمه ای و عاریه ای از یونان بود.یونانى‌مآبان دور و نزدیک تحت حمایت خلفای بنی امیه و بنی عباسی و تحت عنوان مبادله و مشارکت فرهنگى با فاتحان مسلمان، کتاب های فلسفی و یونانی را  در جهان اسلام و دقیقا در برابر تشیع پراکندند.

مترجمان آثار معمولاً زرتشتى‌زادگانى نومسلمان بودند. حنین‌ بن اسحاق، مشهور به‌ شیخ المترجمین، پزشک حاذق نسطورى‌ مذهب که به زبان هاى یونانى و سریانى و عربى و پهلوى تسلط داشت، نخستین مترجمى بود که گروهى را گرد آورد و به کار ترجمه نظم بخشید. از جمله شاگردان او در ترجمه فرزندش اسحاق و خواهرزاده‌اش حُبیش‌ بن اعسم بودند. حنین همچنین ترجمه‌هاى بسیارى از مترجمان دیگرى را با اصل متن آنها مقابله و اصلاح مى‌کرد.

ایران باستان شوونیسم پان ایرانیسم

کتاب سازی مستشرقین و تاریخ سازی شوونیسم ایران باستان:

امیر کبیر در این خلاء و فقدان علم و صنعت  مدرسه "دارالفنون" احداث کرد، اساتید و مدرسان و مستشاران اروپایی و مستشرقین در غیاب دانشمندان و پژوهشگران گمنام و پرت و مطرود ایرانی، سکان اندیشه و تفکر در ایران را در دست گرفتند و از هم اکنون بنای کتاب سازی ها و ساخت و ساز تاریخ معاصر ایران، بنا به تمایلات دولت بریتانیای کبیر بنا نهاده شد.

مدرسین و مستشرقین نامی چون پولاک، موسیو دانتان، یوهان لوئیس، گریشمن، هرتسفلد، دیاکونوف، و هانری کربن و ... تا کاوشگران شیکاگو وارد ایران شدند تا برای باز ساخت تاریخ و برماندهای ایران باستان اقدام نمایند اکثر این مستشرقین جاسوس و همانند اردشیر ریپورتر که رئیس سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا در ایران بود.

در این زمان ورود خزنده اردشیر ریپورتر به ایران از زردشتی های مقیم هند که مستعمره بریتانیای کبیر بود، از همه مهمتر بود. او به کشف و ابداع "رضا خان" نائل گردید و با فر و کر ایرانی و شاهنشاه آریا مهرش مزین ساخت.

همزمان با رضا خان، مصطفی کمال پاشا (آتاترک) در ترکیه، و در راستای فعالیت لرنس عربستان، اردشیر ریپورتر در ایران ناسیونالیست پان ترکیسم و پان ایرانیسم را بنیان می گذارند.

محفل شوونیسم محمد علی فروغی با دستگیری بنگاه مطالعات انگلیس و مستشاران و مستشرقین دست به کتاب سازی، تالیف و ترجمه و تحریف و باز ساخت تاریخ ایران باستان می برند تا فقدان کتابت و منابع تاریخی در طول تاریخ 2500 ساله ایران باستان را پوشش دهند.

در همین راستا بزرگ ترین کتاب سازی ها و تاریخ نویسی ها در سطح گسترده برنامه ریزی و تدوین می شود، پیشتر اردشیر ریپورتر با تالیف چندین کتاب بنام افراد و اشخاصی که اساسا وجود خارجی نداشتند راه را بر کتاب سازی ها هموار ساخته بود، و این بار کتاب قطور تاریخ ایران باستان بنام مشیرالدوله و کتاب سترگ سیر حکمت در اروپا بنام محمد علی فروغی تالیف و انتشار می یابد!

مستشرقین و در راس آن اردشیر ریپورتر، کاوشگران شیکاگو و محافل به اصطلاح علمی و فرهنگی محمد علی فروغی مستندات تاریخی و برماندهای باستانی را دستکاری، پیرایش و ویرایش نمودند و شاکله ای عظیم و بزرگ از هخامنشیان عرضه داشتند. و این در حالی بود که تمامی مظاهر تمدنهای بزرگ همزمان از عیلام و آشور و بابل تا مادها و اشکانیان به نفع سلسله هخامنشیان مصادره و در مواردی بی رحمانه معدوم و پاکسازی می شد.

مستشرقین تحت عناوین گردشگر، سفیر، و محقق و دانشمند سفرنامه ها نگاشتند و با کتاب سازی ابتدا به تخریب عصر طلایی صفوی بنیانگزاران تشیع پرداختند و آنگاه نوبت به سیاه نمایی و تضعیف سلسله قاجار فرارسید.    

برای نمونه کتاب های اردشیر ریپورتر، رستم التواریخ، سیر حکمت در اروپا (محمد علی فروغی) ایران باستان (مشیرالدوله) و کاوشها و تحریف های کاوشگران شیکاکو در برماندهای تاریخی و آثار باستانی (خصوصا در تخت جمشید، مقبره کوروش، کعبه زردشت، و تمام برماندهایی که نام آتشگاه بر آن نهادند).

ایران باستان شوونیسم پان ایرانیسم

اردشیر ریپورتر در راستای تحریف تاریخ و ستیز با مدنیت اسلامی با تمدن ایران باستان، چندین جلد کتاب تالیف می کند به اسامی افرادی که اصلا وجود خارجی ندارند!

شاگرد او محمد علی فروغی کتاب قطوری بنام سیر حکمت در اروپا به نام خود تالیف و منتشر می نماید که در اصل ترجمه‌ی آزادی است از تاریخ فلسفه مورخ فرانسوی فوئیّه! ... جالب است محمد علی فروغی علی رغم اینکه بنیان شوونیسم ایرانی را بنا نهاد اما او در کتاب تاریخ مختصر ایران که در آغازین سالیان به قدرت رسیدن رضاخان و برای تدریس در کلاس‌های سوم و چهارم به نگارش درآورده بود اساساً سلسله هخامنشیان و نیز پدیده‌ای بنام  کوروش را نمی شناسد!  (لینک مطلب)

محمد علی فروغی

محمد علی فروغی و مدعیان ایران باستان در نمای تمام قد فرنگی!

میرزا ملکم‌خان به انتحال آثار ولتر و منتسکیو متهم است و ملاصدرا در آثار خود از کتاب الافق المبین میرداماد سرقت کرده است. دستبرد فکری ملاصدرا واضع حکمت متعالیه ازالمباحث المشرقیة و سرقت علمی او از رساله‌ی سی و هفتم اخوان الصفا چیزی نیست که بتوان آن را دستکم گرفت! جالب است که ملاصدرا فیلسوف و واضع حکمت متعالیه با این دستبرد خود را در مذان اتهام همجنس گرایی هم قرار داده است!

مجموعه قطور تاریخ ایران باستان اثر حسن پیرنیا مشیرالدوله بی شباهت به شرایط تالیف و نشر سیر حکمت در اروپا نیست! به نظر می رسد این اثر نیز با توجه به مشغله کاری، حقوقی و سطح معلومات مشیرالدوله چیزی بیشتر از انتحال و دستبرد فکری نباشد!


به نقل از وبگاه : اخبار علمی جهان شیعه