کریم علیزاده
در دو دهه گذشته، باستانژنتیک درک ما را از تاریخ بشر متحول کرده است. باستانژنتیک پرده از مهاجرتهایی برداشته که هیچوقت به ذهنمان خطور نمیکرد درباره آنها بتوانیم بفهمیم، از پیوندهای بین قارهای و از مهاجرتهایی پرده برداشته که وقتی درباره آنها یاد میگیریم حس میکنیم مردمان عصر حاضر انگار راکد و بیتحرکاند. با وجود این تحولات و پیشرفتهای علمی، الگوی نگرانکنندهای هم مشاهده میشود: افراد از کشفیات ژنتیکی — که اغلب مورد سوءفهم یا سادهانگاری قرار میگیرند — برای تقویت فانتزیهای قدیمی درباره «نژادخالص»، سرزمینهای مادریِ ازلی و ابدی، و هویتهای قومی تغییرنایافته استفاده میکنند.این تفاسیر نه تنها از نظر علمی نادرست، بلکه از نظر اجتماعی خطرناکاند.
مشکل اساسی این است: خیلی از ما نمیدانیم که از دیانای باستانی چه میتوان فهمید و چه نمیتوان فهمید. تبار ژنتیکی با تبار نسبشناختی یکی نیست، و هیچکدام هم مساوی با قومیت نیستند، و هیچکدام از اینها هم مساوی با نژاد نیستند. اما مردم به طور معمول با نتایج دیانای چنان برخورد میکنند انگار حقیقتی عمیق و اساسی درباره اینکه «واقعاً» چه کسی هستند برایشان فاش شده. اینجاست که روانشناسی هم وارد عمل میشود. انسانها معمولا «ذاتگرا» هستند: ما تمایل داریم باور کنیم که دستهبندیها — بهویژه دستههای اجتماعی مانند نژاد یاقومیت — منعکسکننده نوعی جوهره درونی و پنهان هستند.برای قرنها، آن جوهره در قالب «خون» تصور میشد (مثلا خون آریایی، خون یونانی، خون عرب...). امروزه در قالب دیانای تصور میشود. وقتی تستهای تبارشناسی گزارش میدهند که فردی «۴۰ درصد خاورمیانهای»یا «۱۲ درصد آسیای مرکزی» است، بسیاری این اعداد را به عنوان حقایق بیولوژیکی درباره «هویت» تفسیر میکنند، در حالی که آنها صرفاً تخمینهای احتمالی از شباهت ژنتیکی به گروههای مرجع در عصر حاضرند.
و اما آن گروههای مرجع؟ آنها مردمان باستان نیستند. این گروههای مرجع صرفاً افرادی در عصر حاضرند که امروز به طور اتفاقی در مکان خاصی زندگی میکنند و خود را با قومیت خاصی معرفی میکنند. استفاده از آنها به عنوان جایگزینی برای جمعیتهای باستان، مثل این میماند که از ساکنان امروز بغداد برای بازسازی بغداد در دوران خلافت عباسی استفاده کنیم. با چنین فهمی، قرنها مهاجرت، اختلاط، و تغییرات جمعیتی را نادیده میگیریم.
دیوید رایش، متخصص ژنتیک دانشگاه هاروارد تأکید میکند: «تقریباً همه از یک جایی آمدهاند.» ایده جمعیتی که هزاران سال در یک مکان به صورت خالص و بدون اختلاط زندگی کرده باشد، یک افسانه است؛ با وجود شواهد قاطع، روایتهای «خلوص نژادی» همچنان پابرجاست. ملیگرایان ادعای نسب مستقیم و بیگسست از اقوام باستان را دارند. گروههای افراطی از دادههای ژنتیکی برای تعیین مرزهای «خودی و غیرخودی» استفاده میکنند. این تفاسیر ریشه در همان تفکر ذاتگرایانهای دارند که تاریخی از نژادپرستی، طرد و خشونت را توجیه کرده است.
شرکتها تستهای تبارشناسی را با ادبیاتی وسوسهانگیز بازاریابی میکنند: «اصالت خود را کشف کنید»، «تبار قومی خود را بیابید»، «خودِ واقعیتان را آشکار کنید». نقشههایی با مناطق رنگی میدهند و مرزهای قطعی و مشخصی را القا میکنند که در واقعیت وجود ندارند. درصدها دقت را القا میکنند، در حالی که عدم قطعیت در همه جایش عیان است و چون دیانای ماهیتی علمی دارد، مردم تصور میکنند شواهد عینی درباره کیستیشان فاش شده است. اما دیانای هویت را نشان نمیدهد، هویت یک مقوله فرهنگی است که از مکانیزمهایی کاملا متفاوت از دیانای تبعیت میکند. دیانای تعیینکننده تعلق فرهنگی یا قومی نیست. دیانای نمیتواند قومیت یا ملیت شما را به شما نشان دهد.
آنچه دیانای میتواند به ما بگوید — اگر با دقت تفسیر شود — این است که تاریخ بشر، داستان حرکت و مهاجرت است. داستانی از برخوردها، تبادلها، ازدواجهای بینقومی و بازآفرینیهاست.داستانی است که در آن هر جمعیت، محصول مهاجرتهای بیشمار است؛ اگر میخواهیم ازدیانای باستان مسئولانه استفاده کنیم، باید عینک ذاتگرایی را که خیلی از مردم از پشت آن به مسائل مینگرند، کنار بگذاریم. نباید با گروههای قومی عصر حاضر طوری برخورد کنیم که انگار منطبق با اقوام و جمعیتهای باستانیاند. این رو باید بفهمیم که شباهت ژنتیکی مساوی با شباهت هویتی (فرهنگی) نیست. درس مهمی که دیانای باستان به ما میاموزد این است که ریشههای ما در هم تنیده، مشترک و مدام در حال تغییرند. مرزهایی که امروز ترسیم میکنیم— نژادی، قومی، ملی — اختراعات جدیدی هستند، نه حقایق بیولوژیکی. تاریخ بشر مثل رودخانهای است که نهرهای زیادی به آن ملحق شدهاند، نه مجموعهای از نهرها و رودهای مجزا و منزوی.
منبع: https://t.me/archaeologicalanthropology/1073
مقاله آرامیان و تورات
نویسنده:ناصر پورپیرار
درباره دستکاری حرفهای یهودیان در تورات در حدود قرنی پیش
دریافتhttps://cdn.imgurl.ir/uploads/h38361___.pdf
به قلم:کریم علیزاده
وقتی زبان گروه اجتماعی غالب (معمولا اکثریت) به عنوان زبان ملی و استاندارد تعیین میشود، طی یک پروسه ای و به مرور با برقراری سلطه زبانی همزمان جنبه های هویتی اش رو به نامرئی شدن می رود. با ارتقاء بخشیدن به موقعیت زبانِ یک گروه اجتماعی و برکشیدن آن به عنوان زبان ملی و استاندارد، خصوصیات و شاخصه های فرهنگی اش هم نرمال سازی شده و به عنوان فرهنگ بیطرف و خنثی و ورای قومیت معرفی میشود. طی چنین پروسه ای است که زبان و خصوصیات فرهنگی یک گروه اجتماعی (قوم) به عنوان زبان و فرهنگ ملی جا انداخته میشود. نتیجه این میشود که سبک زندگی یک گروه اجتماعی، از جمله ارزشها، الگوهای گفتمانی، عرف ها و رسوم اش به طور قراردادی تبدیل میشود به فرهنگ ملی. در چنین شرایطی گروه غالب احتیاج ندارد با قومیت خاصی شناسایی شود و احتیاجی ندارد قومیت خود را معرفی کند چون هویت گروه غالب بطور نامرئی و از طریق نهادهای ملی، رسانه ها و سیستم آموزش و پرورش ملی تقویت میشود و از موقعیت اجتماعی ممتازی برخوردار میشود و زبان آن گروه بر دیگر زبانها ارجحیت پیدا میکند. خلاصه اینکه، هویت گروه غالب هویت ملی فرض می شود. حاصل این پروسه میشود وضعیتی اجتماعی که در آن افراد و اعضای گروه غالب از قومیت خود دائما ناآگاه باقی می مانند (بدون خودآگاهی قومی) و حس هویت قومی شان چیزی شبیه به آنچه درمیان اقلیت ها مشاهده میشود نخواهند شد. گروه غالب در واقع یک گروه بی نام و نشان می شود. این در حالی است که دیگر اقوام چون نشان غیریت و بیگانه بودن دریافت میکنند، آگاهی بیشتری نسبت به هویت قومی خود دارند. در حالی که اعضای گروه غالب ممکن است هیچ جنبه قومی برای زبان شان قائل نباشند، گروه های اقلیت دائم دریافت کننده این پیام اند که غیر و بیگانه اند و معمولا با ضررها و محرومیت های اجتماعی مواجه میشوند. گروههای اقلیت چون دائم به ایشان یادآوری میشود که غیر و بیگانه اند، لذا به هویت قومی و تفاوتهایشان آگاه تر اند.
چنین سیستمی یک رابطه و ساختار قدرتی ایجاد میکند که نامتوازن است و به طرق مختلف باعث حفظ و تداوم این رابطه نامتوازن میشود. متکلمان زبان های اقلیت متحمل فشارهای زیادی میشوند تا آسیمیله یا همسان شوند. از آنجا که شیوایی و مهارت های استفاده از زبان ملی تبدیل می شود به کلید تغییر موقعیت و ارتقای اجتماعی، فرصتهای شغلی و اقتصادی، به همین خاطر گروههای اقلیت در روابط قدرت از امتیازاتی که گروه غالب برخوردار است محروم می شوند. پروسه کم ارزش کردن زبانهای اقلیت موجب نابودی میراث فرهنگی شان نیز میشود چرا که خیلی از آداب و رسوم و عرفها و سایر عناصر فرهنگی به زبان متصل اند و با اضمحلال زبانشان به مرور زمان فرهنگ شان هم تحقیر و تقلیل پیدا میکنند.
ورای تجربیات فردی، انتظار می رود که قومیت نامرئیِ زبان ملی باعث شکل گرفتن روایت های ملی و اتحاد اجتماعی شود. آیا چنین میشود؟ با بالاکشیدن زبان غالب به عنوان یک زبان بیطرف و بی قومیت برای اتحاد ملی، حکومت میتواند تنوع زبانی را سرکوب و از بین ببرد و همچنین نقش فرهنگی و تاریخی گروه های اقلیت را نادیده بگیرد. این پروسه موجب شکل گرفتن سیاستها و برنامه های سیاسی میشود که - غیرعامدانه و یا عامدانه – زبانهای اقلیت را به حاشیه می راند و آنها را تبدیل به زبان محلی می کند که پیامد آن به حاشیه رانده شدن متکلمان آن زبان هاست. در چنین بستری، وقتی یک زبان به عنوان زبان ملی تعیین میشود دیگر آن زبان فقط یک زبان میانجی نیست و فقط جنبه اداری ندارد بلکه ابزاری قدرتمند است برای حفظ سلسله مراتب اجتماعی و امتیازاتی که نصیب گروه غالب میشود. اینها همه موجب تداوم سلطه و نامرئی بودن گروه غالب میشوند. لذا، زبان ملی به هیچوجهی زبان بیطرف، خنثی و ورای هویت قومی نیست بلکه ابزاری قدرتمند برای حفظ سلطه است. مراحل و گامهای آسیمیله شدن طولانی تر و کندتر از مراحل غیریت سازی، انشقاق و شکافهای اجتماعی است. به همین خاطر شکافهای اجتماعی سریع تر عمق پیدا میکند، خیلی قبل از اینکه آسیمیله سازی به جایی برسد.
منبع: کانال انسان شناسی باستان شناختیhttps://t.me/archaeologicalanthropology
نسعود باب الحوائجی: آیا عربهای قرن اول یا حتا پیش از اسلام آنقدر فقیر و بیچیز بودهاند که بدون کفش و پاپوش راه میرفتهاند!؟
پیش از پرداختن به این پرسش خوب است اشاره کنم به کلکلهای عامیانهای که امروز میان مصریها با اعراب خلیجی و سعودی رواج دارد،
معمولاً مصریان معاصر به دلیل تفاخر به تمدن باستانی خود عربهای خلیجی را تازه به دوران رسیدههای پسانفطی و پاپتیهای سابق خطاب میکنند که البته همین مصریان ناسیونالیست وضعیت اقتصادی کشورشان به وخامتی رسیده که بیش از ۲۰درصد آنها مهاجرانی هستند که در کشورهای خلیج و سعودی تن به کارگری و کارهای خدماتی برای همان عربهایی دادهاند که معتقد بودند پاپتیهای سابقاند.
اما عربهای سعودی پیشینهی استدلالشان بسی کهنتر است.
نه تنها اعراب قرن نخست هجری بلکه ساکنان شبه جزیره پیش از ظهور اسلام هم به پوشیدن کفش مشهور بودند.
کلمهی نعل و نعال و حذاء و احذیه که پاپوشهای آن روزها بوده هم در اشعار جاهلی به وفور دیده میشود هم در ضربالمثلهایشان.
مثلاً در جنگ تاریخی چهلساله «بسوس»وقتی کلیب کشته شد مهلهل به بنیتغلب گفت:((بشسع نعل کلیب))یا داستان «رجع بخفی حنین» که به معنای نومیدانه برگشتن است یا «طابق النعل بالنعل» در همهی اینها از رواج کفش در آن دوران سخن رفته.
حتا کعببن زهیر شاعری که پیامبر حکم قتلش را داده بود و او از ترس آمد قصیدهای نزد پیامبر خواند تا از خطایش چشمپوشی کند در آن قصیده معروف به «بانت سعاد» که بعدها به «قصیده بردیه» مشهور شد، بیت زیر در آن آمده که:
سمر العجایات یترکن الحصى زیماً
ولا یقیها رؤوس الأکم تنعیلُ
یعنی:
کلمهی تنعیل از نعل در این بیت بدین معناست که عرب جاهلی در سفرهای سنگلاخ حتا کفشهایی بر حافر و سُمهای شتران خویش میپوشانده که ناخنهای شترانش هم آسیب نبیند.
و از دیرباز منطقهی نجد در صناعت کفش چندان مهارت داشته و مشهور بوده که هنوز هم کویتیها یک برند معروف کفشهای مدل امروزی را نیدیه مینامند که همان نجدیه است چون در لهجه محلی کویتی حرف «ج» را «یاء» تلفظ میکنند.
فقط کافی است احادیث بخاری و مسلم را بکاوید و وفور مشتقات نعل و خفین و حذاء را در آن ملاحظه کنید. حتا از انسبن مالک نقل است که میگوید: پیامبر گاه با کفشهای خود نماز میخواند.
یا توصیههایی از این قبیل که کفش راحت و مناسب با طول عمر نسبت دارد در این احادیث فراوان است و در احکام فقهی مسح بر خفین آمده، حتا سفارشهایی به رنگ کفش افراد حکایت از تنوع کفشها و پیشرفت صنعت کفش در آن زمان دارد تا جایی که احنفبن قیس میگفت:
«استجیدوا من النعال فإنهن خلاخیل الرجال»
یعنی مردان عرب را به پوشیدن کفشهای زیبا توصیه میکند درست مانند زنان عرب که خلخالهای زینتی و گرانبها به پا میبستند.
و اگر کسی چون «بشر حافی» از روی زهد کفش به پا نمیکرد انگشتنمای خلق میگشت و ملقب به پابرهنه در وادی سلوک میشد.
در قرآن هم که شاهدید آیهی «فاخلع نعلیک» قدمت کفش را به عصر موسی برده است.
برای همین این کنایهی «عرب پاپتی» منشأش حتا در شعوبیهی کهن هم دیده نمیشود شعوبیهای که شاعران برجستهای چون ابوتمام و بحتریها و ابونوسها داشتند نیز هیچگاه اعراب را با پاپتی و بیپاپوش بودن آنان تنقیص و هجو نمیکردند. چون امری خلاف واقع بود.
اما در نیمهی دوم سدهی نوزدهم که پای مستشرقان و جهانگردانی به شبه جزیره گشوده شد و هنوز عصر پیشانفتی بود تعدادی تصویر اعم از عکاسی و نقاشی، عربهای بادیهنشین را پابرهنه ترسیم کرده بودند که ممکن است منشأ کنایهی «عربپاپتی» در قرن اخیر بین عربستیزان همان تصاویر باشد.
البته سعودیها هم با تصاویری که در بالای این پست میبینید تمدن باستانی مصر را هدف قرار دادهاند تا نشان دهند که تمام نقاشیهای فراعنه مصر حکایت دارد که جز طبقه پادشاهان، ۹۹درصد مردم در بیشتر آثار عصر فراعنه پابرهنه ترسیم شدهاند.
••در حد چکیدهای همین مقدار بسنده است چرا که ذکر شواهد بیشتر به درازا میکشد.




این مطلب در راستا و ادامهی فرستهی دیشب https://t.me/translate52arabic/4245نگاشته شد تا گمان نرود عصر پیشااسلامی فاقد مظاهر اولیه زندگی و ابزار و لوازم تمدنی بودند.
«...همه میدانیم که تیزترین جهت حمله عمومی در انقلاب ۵۷، متوجه مطلق سلطنت در مطلق تاریخ سرزمین ما بود هیچ نام و نشانی، از کوروش تا محمد رضا شاه نماند که خشم تاریخی مردم آن را از هر عرصه ای که بود نزدود کم مانده بود گور کورش و آثار هخامنشی در پرسپولیس پایمال شود و ارائه شاهنامه فردوسی تا مدت ها در ویترین کتاب فروشی ها خالی از مخاطره نبود.
در سالهای نخست پس از انقلاب دست کم در زمینه های فرهنگی، بر تمام این گونه پاک سازی ها کنترلی نبود فهم عادی ترین مردم کوچه و خیابان حاکم بود و همانها دو سه ،روزه اسمها را تغییر دادند، تندیس ها و یادنامه ها را حتی بر سر در مساجد و مدرسه ها، اگر نام سلطانی بر خود داشت برچیدند کرمانشاه نام تازه ای گرفت و به طور جدی گفت و گو بود که از این پس شاه چراغ شیراز و شاه گلی تبریز را چه باید نامید ولی نکته این جاست که با این ، همه هنوز خیابانی در مرکز تهران است که نام سلطانی را بی تعرض عمومی یا خصوصی، بر خود حفظ کرده است: خیابان کریم خان زند. کریم خان زند هم نشانه های کلاسیک دیگر سلاطین این سرزمین را داشت: سیاه چال سازی کله بری و تجاوز اما حافظه تاریخی بی بدیل مردم بی یادآوری و هشدار هیچ روشنفکری پس از قریب سه قرن فراموش نکرد که کریم خان زند زمانی ادعا کرده بود من شاه نیستم، وکیل مردمم. قدر همین یک جمله آن سلطان را مردم ما، در چنین انقلابی محفوظ داشتند و حساب او را از دیگران جدا کردند. چنین مردمی صد البته آن روی دیگر قضیه را نیز فراموش نمی کنند. هر کس گامی کج نهاد از حافظه مردم بیرون نخواهد شد و هیچ ادا و اطواری هر قدر با ظاهر ترقی خواهی توام ،شود، قادر نخواهد بود آن کس را که زمانی دانسته و آگاه پشت به مردم و دست در دست دشمن داشته، به دوست مردم تبدیل کند.»
منبع: ناصر پورپیرار/ چند بگومگو درباره حزب تودهص214